
|
در فضای غبار آلود و یخ زده و منجمد «خفقان» و «بیداد»، دلها جبرا، تشنه احساس و زیبایی و همدلی و لطافت و ظرافت میشوند. و تشنگی احساس و زیبایی را چه چیزی جز اعجاز رمز آلود «کلمات» میتواند سیراب کند؟! مخصوصا کلماتی که از روح های عمیق و دل های بزرگ برخاسته اند و وسیله ای شده اند برای ابراز احساسات اصیل و انسانی. حتی خدا نیز برای گفتن، «کلمه » را بر می گزیند و خودش را با «کلمه» به مخلوقش میشناساند. گفتم شما را نیز در احساس مرموز و غریبی که پس از خواندن این شعر فریدون مشیری عزیز، نصیب میشود، شریک کنم. بخوانید و طعم بکر لذت خواندن و غرق شدن در دنیای کلمات را بچشید.(چه عجیب که اتفاقی، شعری از فریدون انتخاب کرده ام که خلاف حرف مرا فریاد میزند!!!) ز تحسینم ، خدا را، لب فروبند! نه شعر است، این، بسوزان دفترم را مرا شاعر چه می پنداری ،ای دوست؟ بسوزان این دل خوش باورم را. سخن تلخ است اما گوش می دار که در گفتار من رازی نهفته ست نه تنها بعد از این شعری نگویند کسی هم پیش ازین شعری نگفته ست! مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا، ولی من بر سر گفتار خویشم فریب است این سخن سازی ، فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الهام جوشد با سرودی؟ مگر دریا نشیند در سبویی؟ مگر پندار گیرد تار و پودی؟ چه شوق است این، چه عشق است، این چه شعر است؟ که جان احساس کرد، اما زبان گفت! چه حال است این، که در شعری توان خواند؟ چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟ اگر احساس می گنجید در شعر، به جز خاکستر از دفتر نمی ماند! وگر الهام می جوشید با حرف، زبان ، از ناتوانی در نمی ماند! ...... |