
قصدم هميشه بر اين بوده كه در اينجا نوشته هاي خودم را، نمايش دهم. اما زيبايي، شكوه، لطافت و شورآفريني اين دست نوشته چمران به من اجازه نداد اينجا نمايشش ندهم. ميخواهم با تمام جرات و جسارت به همه آنهايي كه اين بزرگمرد را از آن خود ميدانند و ميخوانند و به نام نيت ها و عقايد شخصي و حزبي شان، اينان را مصادره كرده اند، بگويم كه هر چقدر هم بر اعمالتان سرپوش نام اينان را قرار دهيد، باز آزاد انديشاني هستند كه غرور و افتخار هم وطني با اين چنين هايي را بدون خجالت و شرم ابراز ميكنند و نمي گذارند كه چهره و آثارشان متعلق به گروه و قشري شود كه مخالفت با آن قشر و تیپ استفاده گر و مصادره کن ارزشها، اشتباها به مخالفت و طرد «چمران ها» منجر شود. چمران ها متعلق به روشنفكران، آزاد انديشان، دگر انديشان و آزاد مردانی هم هست كه ريش ميتراشند و نماز جمعه نميروند و متنفر از ریاکاری و بوقلمون صفتی اند!!
خدايا، کوهي از غم و درد را بر قلب مجروح ما مي گذاري تا ما را امتحان کني، باران تهمت را بر ما مي باري، اجازه مي دهي تا سيل دشمنان به ما حمله کنند، ما را زير کوهي از غم مي فشري، در درياي درد ما را غرق مي کني، ما را به دست طوفان بلا مي سپري. آن چه را که دوست داريم، آن چه را که تا سرحد پرستش دوست داريم، تو آن را از ما مي گيري، ما را حتي از عشق محروم مي کني
.من در زندگي خود ديده ام، تجربه کرده ام، گاه گاهي در درد و غم و شکنجه و تنهايي فرو رفته بودم، يکباره خدا عشق کسي را بر دلم انداخت، به وجد آمدم، به حرکت افتادم، دنيا در نظرم تغيير کرد، نسيم سحر حامل پيام هاي شيرين و روح نوازي بود، چشمک ستارگان با من راز و نياز مي کردند و از عمق آسمان بلند، اسرار ناشنيدني وجود را مي شنيدم. هيجان طلوع آفتاب به من قدرت و حيات مي داد، زيبايي غروب آفتاب مرا به معراج مي برد، از هر برگ سبزي؛ دفتري از علم و خلاقيت و زيبايي مي ديدم، از هر مرغ هوايي و ماهي دريايي روحم به وجد مي آمد، از هر سنگريزه اي آيات وجود خدا را مي شنيدم، سراسر وجودم را عشق، محبت، ايثار، ايمان، پرستش، شور، شوق، ذوق و جوش و خروش پر مي کرد. دنيا رنگي ديگر داشت، حيات زيبا و دوست داشتني بود، هدف حيات عشق و پرستش، و من نيز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق، در دنياي محبت سير مي کردم و از زيبايي ها لذت مي بردم.
اما يکباره مي ديدم که خدا آن معشوق دوست داشتني را از من مي گيرد، او را مي برد، کوهي از غم و درد بر سرم مي کوبد، دوست داشتني ها را نابود مي کند. خدا مي خواهد به من بگويد که تو معبود ديگري داري، تو نبايد انسان ديگري را بپرستي، تو نبايد آنچنان در عشق کسي فرو روي که خدا در مرتبه دوم قرار گيرد، تو بايد بفهمي که زيبايي مطلق خداست، آن چه پايدار و ابدي است خداست، اين گل هاي زيبا، اين برگ هاي سبز مي ميرند و بر خاک مي افتند و زيبايي آن ها دستخوش طوفان هاي نابود کننده قرار مي گيرد.
تو اي بشر، حق نداري آن چنان در عشق کسي فرو روي که خدا تحت الشعاع قرار گيرد.
اما اي خدا، اين انسان هاي پاک تجلي وجود تواند. من آن ها را مي پرستم زيرا خليفه تواند. من آنها را دوست مي دارم زيرا تو آنها را دوست مي داري.
اي خدا، من مي خواهم کسي را دوست بدارم که ملموس باشد، بتوانم با همه ابعاد وجودم، از روح و نفس و جسم آن معبود را حس کنم، با دست لمس نمايم، با چشمم از زيبايي اش لذت ببرم، با قلبم از احساسات پاکش آگاه شوم و با روحم با او به معراج بروم، همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش کنم و از فنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس کنم.
اما خدا نمي خواهد، خدا اجازه نمي دهد، معشوق را از ما مي گيرد و آدمي را در گردابي از غم و حسرت فرو مي برد


