

باز هم مطلب طولانی شد، اما گمان کنم موضوعی چون عشق، خستگی به بار نمی آورد.
سریعا به سراغ اصل مطلب میروم. یک تامل اساسی در باب عشق!این که چرا همه ملزومات عشق هست ، ولی خود عشق نیست؟؟ وقتی در مورد موضوعات عامه پسند و همه گیر مینویسم و صحبت میکنم، همیشه ترسیده ام که مبادا نظرات عموم مرا هم تحت تاثیر و انفعال خود قرار دهد و نظر مستقل و شخصی ام به خاطر «ترس از طرد شدن توسط عموم » با شجاعت و شهامت ابراز نکنم. اما همیشه در مقابل این تهدید ایستاده ام و با شجاعت و جسارت سعی کرده ام که از چشمه های جوشیده از اندیشه خودم، آب بنوشم، گر چه همه از نهر های آماده و باب طبع همه سیراب شوند. خیلی سخت است از دل همه این تعریف ها و برداشت ها و تصویرهای سطحی از موضوع همه گیری چون «عشق»، باز هم تعریف و برداشتی متعالی از آن داشت و فکرها را به سوی وجه باشکوهش سوق داد، افکاری که عشق را آن چنان به زمین زده یافته و شناخته اند که در عصر من و شما، نمرده باشد، رو به قبله اش کرده اند و وصیتش را گوش داده اند!!
چرا واقعا همه ملزوماتی که مدعیان عشق، آن را سبب جوانه زدن احساس میدانند، موجود هست ولی کمتر عشقی مجنون وار را میبینیم! زیبارویان منگ کننده!، نازهای عشوه گرانه و دلفریب، چشمک های دیوانه کننده!، کم محلی های شیرین!، دعوت ها و صحبت ها و خیره شدن های رویاگونه،... همه هست، اما عشق نیست؟ همه تعریف های مرسوم هست، همه سخنان زیبا و عرفانی و عشقولانه، در دفترها با خط خوش ثبت و ضبط هست، اما باز هم عشق نیست ؟؟ همه روزانه صدها فیلم های احساسی و عشقی و .... میبینند اما باز هم گر درست بنگری، تشنه عشقند؟! این همه زیبارو، چرا عشق نیست؟ مگر عشق و احساس و مهر و جوشش لطیف عواطف به چیزی جز ابروان و چشم و قد و صورت محتاج است!، چرا پس با انفجار نگران کننده!!! این قضایا، باز هم لیلی ها فراوانند اما مجنون هایی یافت نمیشوند!؟ شاید بعضی ها بگویند، نه خیلی هم اشتباه میگویی، بیا با هم یک چرخ ده دقیقه ای در خیابان بزینم، چه بسیار گنجشک های کوچک و زیبا را نمیبینی که دست در دست هم خیابان متر میکنند. بله، اتفاقا با وجود همین ها میگویم عشق نیست و دیگر شبه مجنونی یافت نمیشود که فراق لیلی به بیابان واداردش.
روابط تلقینی و تحت تاثیر فیلم و داستان های عشقی و میان بری برای فرار از سرکوب غرائز و چشمک ها و عواطف و نازهای سطحی و بی مغز و سفارشی و تقلیدی!، که موجب میشود دو جنس مخالف، صرفا به دلیل جذابیت های جنس مخالف بودن به هم گرایش پیدا کنند و مصنوعی ادای عشق را در بیاورند و رودر رو میز های کافی شاپ را اشغال کنند و جمله های زیبا برای هم اس ام اس کنند و همواره در وسوسه و هوس لمس یکدیگر باشند و وسوسه همیشگی درون، هر لحظه افکار زشت و پلید در سرشان بپرورد ( عذرخواهی که نمیشود بهتر و پوشیده تر گفت) و در نزد سایر دوستان عکس های با همدیگرشان نشان دهند و سعی کنند که به زور همدیگر را دوست داشته باشند و اقتضائات جوانی و نیازهای جنسی و ... را با بازی کردنی در نقش عاشق و در اصل تفریح و هوس بازی و ... سر کنند ( تازه اگر به جاهای خطرناک کشیده نشود و بکارت و پاکدامنی و عفت لکه دار نشود!). اگر تعریف از عشق این هاست، نه من حرفم را پس میگیرم و از رشد روزافزون و امیدوار کننده عشق بازی!، فریاد خوشحالی و سرور سر میدهم.
اما اگر عشق به معنی انس دو روح پاک و لطیف، پرواز زیبا و حسرت بخش به سوی کمال و زیبایی، فهمیدن و شناختن و دیدن مشترکِ «فهمیدن های عزیز» و «دیدنی های شگرف» و «شناخت های بکر»، همدردی در دردهای ارجمند و متعالی و پاسخ گویی به نداشتن های یکدیگر و مکمل بخش است ( شرمنده که قصد کرده بودم کلمات قلمبه سلمبه!، استفاده نکنم، اما آنجا که پای احساسات انسانی به میان می آید کلمات نیز خود به خود ساخته میشوند و همراه می آیند) باز هم مدعی میشوم نسل عشق بازی سالهاست منقرض شده است!! آنجایی که حریم حیا دریده شود و عفت، کهنگی به حساب آید و«غیرت» اّمّل بازی باشد و حفاظت از گوهر پاک درون، بی عرضگی! خوانده شود، نباید هم اوضاع بهتر از این باشد.
شاید باز مقصود و منظور من را نفهمید. با سوالی واضح تر میگویم.
آیا آن عشق که مد نظر من است، در آسان به دست آوردن ها، غریز گونه رفتار کردن ها حاصل میشود؟ آیا عشق در فضایی جز مهجوریت و دوری و فراق و با سختی حاصل شدن، پرورانده و ناب و اصیل میشود؟ در فضایی که هزاران هزار فضای کاذب و سهل و سرشار از هوس علاقه به جنس مخالف وجود دارد و هیچ گاه احساس در نقطه ای متمرکز نمیشود و همواره و در هر لحظه، هوس متوجۀ منظره و کس و موضوعِ متفاوتیست، چگونه عشق حقیقی که فراقش جان را به لب می آورد و شعرای دل سوخته را به استخدام کلمات زیبا وا میدارد، به وجود می آید؟ در این فضا چیزی جز علایق صرفا غریزی و هوس گونه و وسوسه گر در دلهای مریض و ناپاک و عفن، زاده میشود؟ این آزادی زشت و دروغ و غافل کننده از سایر آزادی های حقیقی، چه بلای مهلکی بر سر احساس و عواطف لطیف و زیبای انسان آورده است؟! اولین بلایش، مرگ عشق و انقراض «فراق» و خشکسالی کشور سوز و نیاز و آه و درد و انتظار بوده است. شبه معشوقی که هر روز در دوقدمی ات حضور دارد و با چشمک و مزاح خنکی به آسان ترین وجه «به دست می آید» و تمام داشته ها و نداشته هایش در همان برخورد نخست عیان است و پرده حیا را با چاقوی دروغینِ تمدنی که به دست دارد، دریده است، چه انتظار و بی قراری را در دل میتواند پدید آورد؟
اگر سهراب امروز زنده بود این شعر را برای انسان های امروز نمی سرود ، چون این ها نمیدانند فاصله چیست،. تحفه آزادی حقیقی!!!! برای ما، کشتن همین فاصله ها بود. سهراب کجایی که فاصله، این مادر عشق، به یُمن آزادی! ، برای ما سالهاست که مرده است
.و عشق/ سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست/ و عشق/ «صدای فاصله هاست، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند»/ صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ میشود کدر/ همیشه عاشق تنهاست/
و عشق، تنها عشق/ ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس/ و عشق ، تنها عشق/ مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد/ مرا رساند به امکان یک پرنده شدن/ و نوشداری اندوه؟! صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.
دچار یعنی/ عاشق/ و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک دجار آبی دریای بیکران باشد/ چه فکر نازک غمناکی!!/


