تبليغاتX
موج سبز آزادی

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری - خشک نوشته هایم و طراوت!!
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
نگارش در تاريخ چهارشنبه 28 اسفند1387 توسط علی

hgh 

تازگي رمز نوروز است ، آن چنان كه درنوشته های خشک من نیز روح طراوت دمید!!

قصد كردم از نوروز بگويم. ديدم خوشبختانه تا دلتان بخواهد هر چه نداريم، «احساس نويس» و «زيبا نويس» داريم و نيازي به همت و زحمت ما نيست. سعي كردم كمي ژرف انديش تر به نوروز بنگرم و از تحول درون هماهنگ با نحول برون، حرف بزنم، ديدم امروز ديگر مُد است كه در اين زمينه سخن براني. نميدانستم از چه بگويم كه ما امروز خسته ايم از حرف هاي تكراري و ديگر نخ نما شده. همه نوع سخن و همه جور حرفي، بوي شعار و تكرار و كذب و خستگي گرفته و گويا رسم شده است حرفهاي خسته كنندة شعاريِ رنگ و لعاب دار بي تازگي. همه ميگويند كه ..... رهايش كن، خود توصيفش نيز نوعي تكرار مكررات است.

نويد نوروز در دل من، به اندازه سبزي برگي كوچك و لطيف و مخملين رنگ جان گرفت و اظهار وجود كرد. ماهها بود كه شمشاد هاي نزديك خانه، پيراهن هاي سبز خود را از تن به درآورده و رخت سبز خود را به گوشه پياده رو ريخته بودند، تا همه آن جامه هاي سبز از ناراحتي اين بي توجهي رويشان زرد شد و خشكيدند و پودر شدند! چه صاحب لباسِ بي توجهي! آخر چه كسي دلش مي آيد آن لباس هاي مخملين جذاب را از تن به درآورد و لخت و عريان و بي آلايش خود را به رهگذران بنماياند. نميدانم چه كسي به شمشاد ها و درختان گفته كه بي لباس، جذاب ترند! ماهها ميگذشت و من رويم را از تن لخت و زشت آنها برميگرفتم و زحمت نگاهي چند به ساق هاي بي برگشان را نيز به خود نميدادم. آخر چه جذابيتي داشتند تا چشمان مرا به خود خيره كنند. خداوند انسان را براي شكوه مند شدن آفريد و چشمانش را براي به شكوه خيره شدن ها. چه بسا اين شكوه مندي ها در دل صحراي خشك، در آسمان پنبه زده شده از ستاره!،وهزاران به ظاهر بي شكوه ديگر، لبريز باشد. اما شايد چشمان من نميتوانست شكوه شمشادهاي بي برگ را بنگرد! نميدانم. خلاصه آنكه ديگر از شمشادهاي خشك و زمخت بي هارموني، نا اميد شده بودم. در برف و آسمان سرخ هنگام باريدن آن و بادهاي وحشي با هيبت و از جابركن زمستان و كوههاي كلاه بر سر نهاده، دنبال شكوه بودم. آن چنان به شمشاد ها بي توجه شده بودم كه از دور ميديدم كه روز به روز رنجورتر و شكسته بال تر و بي شوق تر ميشوند. آن چنان كه شنيدم از فراق توجه من ، چيزي نمانده كه از جاي بربكنندشان و جايش «هيچ» بكارند. آنها هر روز ضعيف تر و رنجور تر ميشدند و من هر روز بي نگاه تر و بي توجه تر. تا همين اواخر، كه اسفند قصد سفري يك ساله كرد و مصمم است فرزندش فروردين را مهمانمان كند. اسفند ، آن پدر سخت گيرِ بي احساسِ سرد، اما پرتلاش و پر از نعمت و رحمت. گرچه امسال كار و بارش سكه نبود و دستان خسته و درمانده اش نتوانست آن چنان كه سال هاي پيش پر از سوغات بود، امسال نيز باشد. شنيده ام خيلي ها دست به دامان اين فرزند(فروردين) باطراوت ِ خوش روي دل انگيزِ جذاب ميشوند تا آبرويشان از بي رنگي نرود! فروردين همچون اسب تندروي جوانيست كه مشتاقانش اميدشان از پدر پير پر هيبتش(اسفند) قطع شده و به وي اميد بسته اند. سوغات اين فرزند جوان، طراوت و تازگي و اميد و سبزي و تحول و پرواز و چشم نوازي و دل انگيزي و صعود و تغيير و تعاليست. باز گرديم به شمشاد دل شكسته و ناجذاب!. من نديدم، اما شنيده ام كه دست به دامان فروردين شده و از او لباس هاي سبزي را كه با غرور و فخرفروشي از تن به در آورده بود، طلب كرده. ميخواست لباس هايش را بدون تدبير و بي دليل به زمين نريزد تا حاا به التماس بيفتد! فروردينم نيز كه كوله بارش پر از رحمت وسبزي و طراوت است، دست رد به سينه اش نزده و سخاوتمندانه و فروتنانه خواسته شمشاد را اجابت كرده است. همان گونه كه هر كس بدو روي انداخته دست رد به سينه اش نزده و جامه سبز و نسيم روح افزا و گلهاي مدهوش كننده و مست كننده و بستر بي رنگ آب و باران حيات بخش و هزاران هزار طلب ديگر، كه او دلش نيامده ازاجابتشان دريغ كند.

چند روز بعد كه همانند اين چند وقت اخير، بي تفاوت از كنار شمشاد ها ميگذشتم، ناگهان برقي سبز رنگ چشمم را زد. با ظاهري بي ميل،ولي باطني سرشاز از شوق و اشتياق ديدن، نيم نگاهي آنگونه كه شمشاد نبيندم و ازدياد بي حد وحصر شوقم را نفهمد، به برگ هاي جوان سبز رنگ، كه سبزي اش نه چون هميشه كدر و غبار گرفته، بلكه به زلالي حيرت انگيز ياقوتي سبز ميمانست، نگاه كردم. سريع گذر كردم و آن روز را يكسره به ياد جذابيت بي مثال برگ ها بودم. فردا و فرداهايش ، بيش و بيش تر آن جامه سبزرنگ ياقوت مانند، بر دامان لخت شمشاد ها كشيده ميشد و من مشتاق تر به نگرستن و شمشاد با طناز تر و با ناز بيشتر خودنمايي ميكرد. حال ديگر من بودم كه بر چهره اش خيره ميماندم ، نه او. جوانه هاي پراز راز سبزي، از شاخه خشكيده و بي رنگ و بي آب، چون نيلوفري از پس مرداب لجن زار بي ثمر، سر بر مي آوردند . يك روز كه ديگر طاقتم به سر آمد، از پس شانه هاي حيرت و سرگشتگي بت غروررا ، شكستم و نزديك و نزديك تر شدم تا خودم را به دامان سبز برگ ها نهادم و چشمانم را خيره در خيره عظمتشان گشودم. چه رگ هاي ظريف، چه نازهاي مست كننده، چه نرمي دل انگيزي، چه رنگ غرق كننده اي، واي از اين همه شكوهِ حيرت انگيز. ناگهان سرگشتگي ام دو چندان شد. بر دامان نرم سبز رنگ برگ، نشاني را يافتم. ميداني بر آن نشان چه نوشته شده بود، بر صفحه سبزين برگ حك شده بود

:« خداوند مجهول و تنها و مبهم بود،‌با آفريده هاي عقل سوز و بي بديل و پر از عظمتش ، از مجهولي و ناشناختگي و غربت غريب ماندن، به در آمد و نمایان شد.»

پیش خود درنگ کردم خدواند چه مجهول بود اگر آفریده ای را نمی آفرید!!

 

درباره وبلاگ

علی ( نام كوچكم نيز بس است در اين اوضاع آزاد و علي وار امروز!!!!!!!!)

(((هر که دوباره متولد نشود به آسمانها صعود نمی کند .)))

""اينجا، اجتماع و ماوای سه يار ديرين، "من "و "ناگفته ها" و" تنهاي ها يم" است، در زمانه اي كه گويا اجتماع بيش از يك تن، خلاف است و منافي رسم عموم!!!!""""



موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ