
"آدميان خوابند، چون كه مُردند بيدار
ميشوند
!؟"به گذشته مي نگرم و به امروز. به دستان نامرئي و پر از بهت و حيرتِ تقدير، كه نمي دانم به كدامين سوي رهنمونم خواهد كرد؟ كتاب عمر چندين سال پيش را در جلوي چشمانم ميگذارم و با اشتياق و سرگشتگي، خودم را مينگرم كه"چقدر تغيير كرده ام"؟ تصوير "علي" چندين سال قبل چقدر برايم غريب است؟ آيا در آن اثني گمان ميكردم كسي چون كسِِ امروز شوم؟ آِيا من هماني ام كه قبلا متصورش بودم؟ ريز تر كه ميشوي، ميفهمي كه درست است كه ما خود تصويرگرِ بوم سرنوشتيم، اما گويا دست هاي نامرئي و ناپيداي تقدير است كه ما را به سوي خود ميكشد و بي اختيار جهتمان ميدهد. چقدر آرزوها، ايده آل ها، زيبايي ها، درك ها، درد ها، نوشته ها، گمان ها، خيال ها، تلاش ها، زجر ها، فهميدن ها، توانستن ها، خواستن ها، تكيه گاهها، ماواها، انتظارها، توقع ها در نظرم تغيير كرده اند و مسلما در آينده نيز تغيير خواهند كرد. عمق نگاهِ تصوير خونرنگ فلق، در گذشته يك نوع بر دلم ريشه ميدواند و امروز به شكلي ديگر و در هيبتي نو. ديروز "عشق" را نوعي ديگر ميفهميدم و امروز"شكلي" ديگر. اوج اين عوض شدن ها، در نوشته هايم مثل روز، آشكار است. كلمات، مفاهيم، اهداف، شكل نوشته هاي ديروزم، به كل از نوشته هاي امروز متمايز است. بعضي از آنها را كه بعد از چندين سال ميخوانم، باورم نميشود كه توسط من خلق شده اند و جان گرفته اند. آنها از آنِ "علي" ديروزند. ولي رگه هاي آشنا و ريشه هاي صميمي گواهم ميدهد، كه بر پايه اصل همان ديروزم. با شاخ و برگي پربر و بال تر.
گذشته برايم همچون خوابي شده است مه گرفته. گويا آن شبحي كه در نمايش تصوير گنگ ديروز، در حال نقش بازي كردن است منم. عجب تصوير عجيب و حيرت انگيزي. هر چه بيش تر به سمت "مرگ" پيش ميروم ، اين جمله حضرت امير (ع) را ملموس تر و نزديك تر مي يابم. در آن جايي كه در كلماتي كوتاه دريايي از معني و حيرت و غربت را در كنار هم ميچيند و مي فرمايد: " آدميان خوابند، چون که مردند بيدار ميشوند."براي مايي كه گمان ميكنيم امروز بيداريم و پس از مرگ، نيست و خفته ميشويم، كنار هم قرار گرفتنِ مرگ و بيداري چه تعبير دور از انتظاريست، مردن وبيداري؟! مگر اکنون بیدار نیستیم؟!
گويا اين سخن شرح حال ماست كه هرچه عمر را ميگذرانيم، گذشته برايمان پر از بهتِ غريبي ميشود كه نامي جز "خواب" را نميتوان بر آن نهاد. چه شد آن همه دردها، شادي ها، تفريح ها، خاطرات تلخ و شيرين، نزديكانِ از دست رفته، غرورها، افتخارات، دست يافتن هاي بزرگ، خوشي ها كوچك ، دوستي ها عميق، رابطه هاي گرم.... آيا جز خوابي اند در اذهانمان؟ ميتوان توصيفي جز خواب برايشان برشمرد؟ پس خيلي دور نيست كه پس از درآغوش كشيدن مرگ و بيداري پس از آن ، به دنيا و همه تعلقاتش بنگريم و متوجه شويم كه همه چيز جز "جز خواب و سراب "نبود. چه تجربه غريبي است براي مايي كه اكنون همه چيزمان خلاصه است در دنيا و عمق پرش افكارمان محصور به ديوار تنگ دنياست!!


