
ديروز زادروز شريعتي بود. چقدر دلهايمان براي چنين شخصت هايي كه در عصر ما ظهور كند و نداي حقيقت سر دهند و ريشه و بن مصلحت پرستان ظاهرنما را از ريشه بر كنند و پايه هاي زر و زور تزوير نو شده امروزین را فرو ریزند ، تنگ است.مصلحت پرستان و ريا كاراني كه نقاب تظاهر بر چهره دارند و براي " حفظ داشته ها" و " كسب خواسته ها" جنايتكارانه چشمان خود را از ديدن و زبان خود را از گفتن حقيقت فرو بسته اند و به لقب مضحك و عوام باور پايداري بر اصول و ارزش هايي كه تنها تا جايي ارزشمندند كه " داشته ها و خواسته ها" را بر آورده كنند، حقيقت را ذبح شرعي و عرفي و زماني ميكنند و هر كس را كه از اين بيماري مصلحت پرستي و محافظه كاري سالم مانده باشد را، به نام خدا و اسلام و ارزش هاي چپكي شده ، مفتخرانه و عزت مندانه و گستاخانه لجن مال و بر باران تهمت و افترا خوارج گونه و متحجرانه له ميكنند. " نمي دانم، تنها اميدمان به موعود است كه بيايد، همه روسياه شدند"
يكي از رفقا به من نصيحت ميكرد كه تو بايد مواظب حرف زدنت باشي، فلان كس 30 سال است حرف ميزند و هيچكس تا حالا به او ايراد نگرفته اما تو هر حرفي ميزني از چند جا و حتي جاهاي متقابل و متضاد، به تو حمله ميشود.
گفتم: آخر ترس من هم از همين است، از همين فاجعه در غارهاي دموستنس سخن گفتن! كه آدم را به يك نوع خطيبي تبديل ميكند كه به قول تو سي سال سخن بگويد بدون آنكه كسي بتواند از او انتقاد بكند و گروهي و قدرتي ناراضي شود.
كسي كه 30 سال سخن گفته و هيچ كس به او ايراد نگرفته، به خاطر اين است كه 30 سال سخن گفته و هيچ كس از او نتيجه اي نگرفته! يكي از فرق هاي شيعه علوي و شيعه صفوي همين است، يكي از فرقهاي اساسيش! اين رفيق نصيحتگوي من نصايحي ميكرد پر از عقل و مصلحت و دورانديشي و دلسوزي و سلامت و عافيت كه چه جور بايد حرف زد كه نه تنها كسي ايراد نگيرد بلكه همه هم بپسندند، آدم در اجتماع سري توي سرها دربياورد، و بخصوص "شخصيت هاي موثر" و آنهايي كه در جامعه نفوذي دارند، به "آدم" نظر خوبي پيدا كنند . و مطالب را طوري استادانه مطرح كني كه، نه سيخ بسوزد نه كباب تا به جاي اينكه دودش به چشمت برود، روغنش سيبيلت را چرب كند! تو چه جور جامعه شناسي كه جامعه خودت را نميشناسي! و به جاي اينكه همه نيروها و جناح ها را راضي كني، همه را ناراضي ميكني!
آقا به چه زبان با تو حرف بزنم كه بفهمي! اگر جامعه شناسي و مردم شناس، كه بايد طوري سلوك كني و سخن بگويي كه مردمبپسندند، آنهايي كه مورد توجه عوام مذهبي هستند، خوششان بيايد،تو را تايي كنند تا همه تو را از خودشان بدانند، با آنها رفت و آمد داشته باشي، انتقاد نكني، هر چه به فكرت ميرسد به زبان نياري، هر چه علت بدبختي جامعه و عامل جهل مردم و مسخ مذهب است نگويي ، مصالح و حدود و منافع اشخاص ذي نفوذ را رعايت كني، اين كارها خيلي مشكل نيست...
جامعه شناس بايد مصالح را در نظر بگيرد و عوامل موثر در امورات را بشناسد و رعايت كند و در جلب آنها و تاييدات آنها و تقرب به دستگاه آنها بكوشد تا در جامعه ريشه ببندد و تكيه گاههاي متعددي داشته باشد و جاي پايش را سفت كند و مورد توجه عموم قرار بگيرد و هم اشراف و محترمين و معنونين و هم تجار معتبر بازار ، هم صاحبمنصبان اجتماع و هم مقامات علمي و ديني و خلاصه هم دولت و هم ملت ، هم عوام و هم خواص واو را از همه طرف مدد بدهند و تقويت كنند، اين طور همان خدمت را هم بهتر ميشود كرد! اينها بدرد ميخورند، با شش تا دانشجو و بچه محصل و جوان بازاري و اداري كه خودش خودش را نميتواند جمع كند و سرش به كلاهش نمي ارزد و كاره اي نيست كه كار درست نميشود"!
گفتم خواجه ناصح عاقل با هوش جامعه شناس شيعه با معرفت و عالم ائمه! من دلم براي خودم نميسوزد،براي حضرت علي ميسوزد،كه در زمان ما نبود كه از نصايح شما برخوردار شود! اگر علي ميبود و اين راهنماييهاي مملو از درايت و هوش و جامعه شناس علمي سركار را ميشنيد، در زندگي و مبارزه مسلما موفق مي شد! و يكي از خلفا و خطباي مشهور و محترمي در تاريخ اسلام ميگشت! و پس از بيست و سه سال تلاش و خطر و اخلاص و فداكاري براي اسلام، در جامعه اسلامي تنها نمي ماند و هم از دشمن و هم دوست، هم عوام و هم خواص ، هم مقدس و هم ملوث، هم مومن و هم مشرك، هم اشراف و هم اصحاب، هم خويش و هم بيگانه ضربه نمي خورد و مجاهد و منافق و موحد و مشرك در كوبيدن او و مسخ حقيقت غصب حق او با هم همداستان نمي شدند و او اگر جامعه شناسي تو را مي دانست و تشيع تو را عمل مي كرد، در جامعه مسلمين صدر اسلام، ناگهان چنان بي پايه و پايگاه نمي شد كه غير از سه چهار نفر آدم ، هيچكاره،( ابوذر صحرانشين و سلمان غريبه و بلال برده و ميثم خرما فروش) كسي به حرفش گوش ندهد!
شيعه علوي يعني، كسي كه در راه علي ، و به ميزاني كه قدرت استعداد دارد، در پي علي قدم بر ميدارد، او نميتواند در جامعه اي كه از جامعه علي بسيار بدتر است ، سرنوشتي بهتر از سرنوشت رهبرش داشته باشد و اگر مي بينيم ، كه از فلان شيعه سخنور همه خوششان مي آيدو يا بدشان نمي آيد و همه صنف ميپذيرندش، و هيچكس هيچگونه از او ايرادي نمي گيرد، و جناح هاي مخالف و متضاد و جبهه هاي متناقض همه استقبالش مي كنند، و يا لااقل به او كاري ندارند و جوري هنرمندانه و متوجه همه جوانب و همه جناح ها حرف ميزند كه هم اشراف و سرمايه داران و برده فروشان و كاروانداران قريش خوششان مي آيد، و هم جنايتكاران ستمگر و فاسد بني امبيه و هم مقدس هاي نهروان و همه حقه بازان و خود خواهان و منافقان ظاهر الصلاح...( چقدر نمود امروزش فراوانند و برایمان ملموس و آشنا)
يقين بدان رفيق كه ، او شيعه است اما شيعه شاه عباسي! شيعه علوي نيست! اين پيرو آن شخصت مقابل علي است ، سياستمدار سقيفه است كه همه را دارد، و بر اساس "مصالح" كار ميكند نه بر اساس "حقايق"
(تشيع علوي و تشيع صفوي)(صفحه 26 و 27 و 28)

عده ای میگویند که خواندن کویر دکتر ،اثرات روحی نامطلوبی بر جای میگذارد. اگر اثر نا مطلوب روح ، در تعریف اینان روزمره نشدن و شبیه نشدن به همه است که من ترجیح میدهم روحم میزبان این اثر نامطلوب باشد.
شب خوشی بود! چه خوب گذشت! چه معبدی! چه نمازی! چه نیایشی! چه خلسه ای! چه معراجی، اسرایی! شب گذشت. مثل اینکه شب رفته است. از بیرون آواز گنجشکان و زاغان و مرغان سحرخیز را میشنوم.از پنجره ها، روشنایی تیره و بی حالی به درون اتاقم می تراود. این «فردا» است که خود را به شیشه ها میزند تا به درون آید، به تعقیب دیشب، که هنوز در اتاق من نشسته است، اینک صدای پای فردا! چراغ اتاقم از حال میرود. رنگش دارد میپرد؛ از کی بالای سرم ایستاده است و با مهربانی و وفاداری مراقبم بوده است! با چه دلسوزی بی شائبه ای همدم تنهایی و همراه سفر های شبانه ی من بوده است و روشناییم می داده و خاموش بوده است! خیلی خسته است؛ مرخصش میکنم تا بیاساید!خاموشش میکنم تا «فردا» به درون اتاقم بیاید؛ پنجره را باز میکنم تا «دیشب» از پیشم ، از اتاقم، بگریزد . حیف! چه دیشب خوبی! چه دیشب وفاداری! هنوز زانو به زانویم نشسته است؛ شش ساعت است که «فردا» آمده و…
«دیشب» خوب من بازگشت. شب، این آشنای عمیق و دردشناس علی، قربانی عزیز «روز»، که تنها شب را دامن محرم و شایسته ی نالیدن می یافت- که روز آلوده ی برق نگاه های پلیدان است و بازار سیاه سیه کاران سوداگر و عرصه ی جست و خیز روبهان زیون و دغلکار- و روح دردمند یک «مرد»، ناچار، باید در این روز، چهره ی یک «شیر» گیرد و بر سر طوفان دلش لبخند یک آرامش زند و تنها شب است، شب بزرگوار و رازدار و معنی یاب که مرکب رهوار سفرهای معراجی و اسرارهای ماورائی روح های مهاجر است و دامن خوب اشک های درد.
آن دیشب مانوس و آشنای دل من بازگشت و مرا از چشم های وقیح این روز رسوا و بی شرم، در آغوش عفیف خویش پنهان کرد. چه میکشم از این هرزه گردی که همه جا پهن است و هر صبح گریبان مرا هم در دست های برص گرفته ی خود میگیرد و از خویش، بیرون میکشد و همچون مجرمی که در شهر می گرداندند، بر سر هر کوچه و بازار و کاروانسرایی میکشاند و در اعماق سیاهی «جمعیت» و در غوغای آلوده و زننده برق نگاه های بی عفت این نابینایان بد دل خوش و ذلیل و نوکر سرشت و عقده دار…میراند. مرا هر صبح تا شام، همچون اسیری، به این بازار مکاره میبرد . بر این کاسبکاران انسان فروش فضیلت ناشناسی که «نه دیندارند و نه احرار» عرضه میکند و هم بر این شبه روشنفکران دروغینی که «وجدان را از دست داده اند بی آنکه شعور را جانشین آن را کرده باشند» و «اشباه الرجال و لا رجال» که به معنای فلسفی اگزیستانسیالیسم، «بی همه چیز»ند که خداوند به آن ها «وجود» بخشیده است تا «ماهیت» خود را خود بسازند اما، اینها به قدری سرشان شلوغ است و گرفتار اشتغالات اداره و گرفتاری های روزمره و تفریحات سالم و سراپا غرقه در «طهارت و نجاست» و یا «تجدد و تفنن» و به قول فانون ، « تقلید های مهوع میمون وار» و یا درگیر « مبارزات تند و خطرناک سیاسی و انقلاب های مسلحانه ی چریکی در پاتوق کافه تریا، یا در منزل یکی از رفقا…» که هنوز مجالی نیافته اند تا برای شروع ساختمان ماهیت شان دستی به آب برسانند! این است که همچنان «وجود» خالی مانده اند، بی «چگونگی»؛ «هیچ گونه» اند. وجود بی ماهیت که محال است ، موهوم است. اری، و اینها موهومات محالی است که «تجسد» یافته اند! وزن اند و دگر هیچ! «هیچ هایی» که« هستند»، وجود دارند و شغل و تیتر و تصدیق و آوازه و احترام ، که به قول آن صاحب قلم عزیز ما:« درخشان ترین جلوه ی روح بزرگ شان و افتخار آمیز ترین رجز زندگی و حماسه ی نبوغ شان این که همیشه سر وقت حاضر میشوند!» و این چه بدشانسی بزرگی برای دیگران! آدم های کوکی شماطه دار!
روز مرا به چه کار می آید! روزها برای این آدم های روزمره خوب است؛ برای« من آنم که هیچ وقت در زندگی هیچ جا دیر نرفته ام» ها! برای آنها که یاس های فلسفی، رنج های درونی و معماهای دردناک حیات و اضطراب های روح و ابهام سرنوشت شان را قرعه کشی بانک عمران شفا میبخشد... آن که درد خویش را فریاد میکند، آن که دردل شب، در این سکوت و سیاهی کویر، در این «امنیت هولناک» کویر، که آنان، بر بام های کاهگلی سعادت خانوادگی شان، خود را در کرباس های سفیدی که در «شب همچون کفنی مینماید» پیچیده اند و خوش و رام خفته اند، آن که در دل شب، که جز نفیر خوب آدم های خفته و جز برق چشم های گرگ های بیدار، در آن ، حلقوم هر فریادی را باید برید و شمع هر پرتوی را باید کشت؛ آن که دور از این « جزیره ی دروغین» و مرگ زده، در کشور سبز ایمان خویش ، گریخته از « جاهلیت قوم» عزلت گرفته ازین دره ی تنگ و ظلمانی شهر ، بر بلندای « جبل النور» میعاد خویش، در کنار پنجره ی « حرا» جبریل پیام آورخویش بیگانه با صبح و شام های بی حاصل این کویر، بر قله ی بلند مشرق آفتاب خویش، زانو به زانوی دل خویش نشسته و دو چشم انتظار را به لب های اسرار آمیز افق دوخته و با هر طلوع و غروب آفتاب در سرزمین دور و بی انتهای ضمیر خویش، هر صبح و شام خویش را بانگ بر میکشد و عالم خویش را خبر میکند و نه موذن مذهب کویر، که حلقوم مناره ی معبد خویش است، با روز، با روز که خنده ی زشت و رسوای خورشید دوزخ کویر است چه کاری دارد؟ چه سر و کاری دارد؟ که دماغی که در زیز این آسمان، سقف کوتاه و خفهی این سیه بازار تنها «بوی پول» را میشناسد و بوی «شهوت» را و بوی «شهرت» را، از این عالم است. و دماغی که عطر سخنگوی گل صوفی، نشئه ی نجواگر افیون ودایی، مستی دامن گستر و دل پرور شراب مسیحایی، چنانش پر از آن هوا کرده است که دامن- که همواره سر به جانب زمین دارد- از دست شده است« از عالم دگر است، عالم تمام صور، او خالق صور است...» « که این قوم که به عالم محبت رسیده اند، هر شب نماز شام این بیت:
خورشید هر کسی چو شب آید فرو شود خورشید من برآید، هر شب، نماز شام
سی و یک سال از پرواز روح تبعيدي فرزند كوير به سوي محبوبش مي گذرد و او همچنان چون دوران عمرش غريبانه و شكوهمند يادش گرامي داشته ميشود. چه بد زمانه ايست كه ديدن و نمايش عظمت ها نه به وجود خود بزرگي ها، بلكه منوط به سلايق و جهت گيري ها و زمان و منافع است. و چه دلگرم كننده است كه عزت و مقام را نه اين زمينيان منفعت انديش و مصلحت طلب، بلكه خداي عادل و منصف ميبخشد و ميدهد. كه به گفته خود علي عزيز: پليدان پاكدامني را نتوانند آلود ، هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند.
مرد هميشه مظلوم و جاويد كوير، شريعتي عزيز، يادت هميشه زنده است و در دلهاي ما جاريست. مرگ،تنها تن تو را از دوستدارانت گرفت و روح تو تا حق و انسانيت است جاويدان است.
پوستري به سبب نزديك شدن به روز درگذشت دكتر طراحي كرده ام كه اميدوارم از اون لذت ببريد.
![]()
این متن آن قدر حرف برای گفتن دارد که ننوشتن را به نوشتنش ترجیح میدهم و تفکر را به خودتان وا میگذارم فقط با قضاوت های سطحی نسنجیدش.دو سه بار بخوانید و کمی تفکر را چاشنی کنید آن وقت دور از احساس به آن فکر کنید و نظر دهید.خیلی وقت است که میخواستم وقت بشود و این نوشته عمیق و پرنکته را تقدیم شما کنم.
ایمان و عشق«گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی»
ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.
ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و
وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.
و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟
همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.
آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند !
توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است .
درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که « جوش نزن » و « زخم نشو » ؛ و بعد هم بگوید که به طور مثال «زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ؛ جوش صورت فلان قدر بد است» !
این - اگر چه درست است – اصولا" چه تاثیری دارد ؟ چه می خواهد بشود و بعد چه نتیجه ای می خواهد بگیرد ؟
به جای این صحبتها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل بوجود آمده ؛ آن ریشه ها را باید یافت.
تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک آگاهی انسانی پیدا کند ، و این ها نماینده یک طرز فکر باشد.
آیا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟
نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان تیپ خاص است ، که در آن مومن دارد ، فاسق دارد ، بد اندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور آدمی دارد !
البته حجاب غیر از چادر است ؛ چادر فرم است.
اصل قضیه این است که ، این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟
معمولا انگیزه این است که « مادرم همینطور بوده ، خاله ام همینطور است ، محیطمان همینطور است ».این ، یک لباس سنتی است ؛ نشانه طبقه عقب مانده در حال مرگ است. جلویش را هم نمی توان گرفت ؛ بخواهی ده سال دیگر هم ادامه اش بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود ؛ رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت تَرک آن سمبل های سنتی اُمّلی.
بنابر این شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، آنها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد ؛ شما نمی خواهد مدلش را بدوزید و تنش کنید ! او خودش انتخاب می کند. شما را بطه عاشقانه بین او و این عالم وجود برقرار کنید ؛ او خودش به نماز می ایستد . هی به زور بیدارش نکنید !
دکتر شریعتی
من نمیدانم؛
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،این دانا،این پیغمبر در تکاپوهایش
-چیزی از معجزه آن سو تر-
ره نبردست به اعجاز محبت،چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است
و نمیداند در یک لبخند،چه شگفتی ها پنهان است
من برآنم که دراین دنیا،خوب بودن-به خدا-سهل ترین کار است!
و نمیدانم که چرا انسان،
تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد!
دکتر شریعتی
«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»
سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم.
مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. »
می پرسم: «خوب، پس تکلیف "کارهای نیک" چه می شود؟»
مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد.
دریغ های دکتر شریعتی که در اواخر عمر در نواری خصوصی از وی پر شده است.
پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل میگرفتند و چهل سال را نیمهراه زندگی مینامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز میشود: «در نیمهراه زندگانی ما»، مقصودش چهلسالگی است. براین اساس، من به نیمهراه زندگانی خویش رسیدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی میکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.بهرحال احساس میکنم که دیوارها از پیرامون من دمبهدم، لحظهبهلحظه به من نزدیکتر میشوند؛ اندکاندک احساس میکنم که بر روی سینهام فشار میآورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایهای خطری و از هر گوشه توطئهای؛ اینست فضائی که در آن تنفس میکنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن میبینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.
اما بیشک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زندهای، بهخصوص در لحظههائی که بیمخطر و فنا میرود و بوی مرگ را استشمام میکند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر میدهد و فضای یادش را سرشار میکند: یکی «دریغها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمهاند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.
دریغهایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا میخواهم اساسیترین افسوسهایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظههای آخری که احساس میکنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو میتوانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.
دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین میشد، ای کاش چنان نمیشد، اگر چنین میکردیم و اگر چنین میگفتیم، چنین نمیشد و چنان میشد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن میگویم؛ در زمینهای بسیار محدودتر و مسائلی عینیتر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغها آغاز میشود: اگر او را تنها نمیگذاشتیم، و اگر او را در دست توطئهها و جلادها رها نمیکدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته میشد و دادستان میبود و دادستانی میکرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونهای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربهنیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش بهجای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر خویش میپرداختیم.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که میتوانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربههای بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ.
آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» میداشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمیخاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشهمان و خویشتن انسانیمان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمییافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، بهگونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایههامان را و نفتمان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبیمان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملیمان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آنچنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسیمان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت.
در این سالهای اخیر، من در محدودهای بسیار حقیرتر و کوچکتر از آنچه دیگران تلقی میکنند و تصور، بعنوان معلمی یا گویندهای تنها و ضعیف، کاری را در ظرف بسیار محدود زمانی و در شرایط بسیار محدودتر و دشوارتر اجتماعی، آغاز کریدم. اما کی؟ در شرایطی که در همان حال که بدترین بود، میتوانست بهترین هم باشد؛ هنگامیکه روحانیت ما – و متعاقب آن توده مذهبیمان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، برای نخستینبار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجرهها و مدرسهها، به وسط زمان و عرصه درگیریهای روزگار ورود کرد، ورودی سریع، غریب و بگونهای که هرگز پیشبینی نمیتوانستیم کرد. و از سوی دیگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالی نهضتی را آغاز کردند، نهضتی که یک بعدش تکیهگاه فکری اسلام بود – و این کاری بود بدیع: آنچه آرزو میکردیم - ، و بعد دیگر مرحله شگفتانگیز ایثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! برای نخستین بار ما که خو کرده بودیم که همواره عزادار شهیدان باشیم، نشان دادیم که میتوانیم پیروان شهیدان باشیم، و نوحهسرائی را که پیش از این در طی قرنها جانشین حماسهسرائی کرده بودند، در پیرامون شهادت بازگردانید و از شهادت حماسه سرائید و نوحهسرائی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در این هر دو راه، چه نیروهائی به مهلکه افتادند و چه امکاناتی از دست رفت: اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون .سطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود میآمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیهگاهها و حجرهها و حوزهها و اندیشهها و احساسهای دینیمان باز میشد، آنگاه مذهب ما، آنروز هزاران آموزگار شهادت در میان توده داشت نه دو شهید. و در این سو، بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخدیرشده و فریفته دور از صحنه و محروم از این پیامبران بزرگ عصر خویش – پیامبرانی که از انبیا بنیاسرائیل برترند.
من در این میان، کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو میکردم یک قطب شوند، آن دو دستی که همواره دو مشته رویاروی هم بودند، یک پنجه در هم فشرده گردند – پنجهای که از ایمان نیرو میگیرد و از فکر روشنائی -، هیچکدام نتوانستند و برخی نخواستند، و برخی که اکثریت باشند، ندانستند که اگر بجای تنها گذاشتن من، کاری اینچنین میکردند – آنهم کسانیکه اکثریتشان هم در ایمان و هم در ایثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه این مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده میجوشد، تغذیه میکرد و هم از نور آگاهی و اندیشه روشنفکرانی که بجای آنکه اندیشه خویش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و این عالیترین اخلاص است.
اما دریغ! اما دریغ که مردمی که به روشنائی بیشتر نیاز داشتند، از روشنائی محروم شدند، و بهجای آن شهیدانی یافتند، شهیدانی که در تاریخ فرهنگ و ایمان ما هم کم نیستند و بلکه بسیارند و از هر امت و ملت دیگری بیشتر؛ اما این ناآگاهی بود که این خلق را در پیرامون آرامگاه هر شهیدی که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستای این سرزمین افتاد، بصورت بتپرستان جاهلی که بر پیرامون بتهای مجهولی طواف میکنند و آنچه از آنان میخواهند، نذرونیازها و خواستهای زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. بهرحال، در آن حال که این اندیشه بیش از همیشه نیازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و این نور و این عشق در عالیترین لحظات تجلی خویش بود، اما نگاه ما از هر دو بینصیب ماند، یا لااقل کمنصیب. بهرحال بگذریم؛ کار من نیز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.
و اما آرزوهایم. اینها دریغهایم بود، اما آرزوهایم – این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است: آرزوی ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان این دین – رسولان پس از خاتمیت هستیم. رسول، از سوی جیرئیل پیام گرفت و ما از سوی رسول. ما رسولانی هستیم که جبرئیلمان محمد است، و آن برگی از نور که «اقرء» را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد، اکنون پیشروی ماست.
اما کار ما، ابلاغ پیام ما، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیلترین آیات و سورههای این پیام را میتوانستم به آن گروهی که به سخنم گوش میدهند، فراخوانم (چه)، میترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیشرو و پشتسر خویش، احساس میکنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما میگویم تا شما، تا شمائیان، پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید. بهرحال اینها دریغهای من بود)
آرزوهای دکتر بماند برای پست بعدی.امیدوارم روحتان حض برده باشد.
را هم ناشیانه بخواهیم حفظ کنیم غافله شتابان زمان آن را زیر میگیرد
و با محتوای آنکه خود حقیقت است پایمال میسازد.
به دوستانم توصیه نمی کنم این مطلب طولانی را بخوانید چون مطمئنیم خواه یا ناخواه تا آخر آن را خواهید خواندو مبهوت سخنان دکتر خواهید شد..فقط کاش به گونه ای زندگی کنیم که وصیت نامه مان مانند این وصیت نامه باشد و چون صورتحساب و رسید مالی دارائی ها نباشد. به این امید.برای دیدن متن کامل بر روی ادامه متن کلیک کنید.
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود میداند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه: یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک(1) ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشکگر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روحهای خارقالعاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتها و مصدق از میان همین دوله ها و سلطنه های صلصال کالفخار من حماء مسنون، و اینشتین از همین نژاد پلید و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار و لومومبا از همین نژاد برده و مهراوه پاک از همین نجس های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ریزو ... به هر حال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حساب های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می پرورد امیدوار باشم.
دوست میداشتم که احسان متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نوی ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسدها و باد و بروت ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری میکنند بد می گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشیهای انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی رسد ــ به منزل برمی گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می خوابند.
و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلم های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست های فرنگی که از خیابان های شهر می گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرف های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتاب های طرح نو ، اسلام و ازدواج ، اسلام و اجتماع ، اسلام و جماع ، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه می دانم، در باب کشور های در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد،
و از روی ترجمه های غلط و بی معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و...
ادامه مطلب...
يك داستان جالب از يكي از دوستان دكتر شريعتي
«این افتخار است برای من، که مقلد ایشان باشم. من غیراز ایشان، چه کسی را میتوانم بهعنوان مرجع بپذیرم؟ » (۱)
امروز اما روزگار دیگریست؛ روزگاری که عدهای بدشان نمیآید حتی این جمله را از مجموعه آثارش حذف کنند (اگر تا بحال حذف نشده باشد) که میگوید:«اگر خون حسین را میجوئید؛ آن را در رگهای آیتالله خمینی خواهید یافت
۱ـمجموعه آثار- جلد ۲۲-صفحات۳۰۹تا ۳۱۲
اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش


