تبليغاتX
همراه شو عزیز
موج سبز آزادی

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

این روزها در ذهنم جرقه ای زده شد که از این به بعد، وضعیت و نام کتابی را که در همان زمان در حال خواندن هستم را در ابتدای هر پست وبلاگ ارائه کنم، شاید برای یک نفر موثر افتد! چون برای خود من ، یکی از گرانبها ترین هدایا ، پیشنهاد و توصیه نام کتابی ارزشمند است. در زمان و اوضاع و احوالی که دانستن و اطلاع از نام چند حرفی مدل های مختلف گوشی موبایل در عنوان های تجاری مختلف، خیلی وزنه سنگین تری برای خوش آیند بودن صحبت و پذیرش از طرف جمع دارد تا کار بیهوده توصیه کتاب و گفتگو در زمینه مباحث آن!!!!

کتاب در حال مطالعه: در تکاپوی آزادی، سیری در زندگی ، آثار و افکار مهندس مهدی بازرگان، جلد اول، تالیف حسن یوسفی اشکوری.(کتابی که دقیقا همین امروز جلد اولش را تمام کردم، تا کی که بتوانیم جلد دومش را بیابیم! چون شاید به سرنوشت کتب جدیدا ضاله شده این چهار سال اضافه شده باشد)

مطالعات تاریخی من خیلی کم و محدود بوده و این شاید اولین کتاب جدی در زمینه مطالعات تاریخی معاصر است. کتابی که در ذیل بررسی افکار و زندگی بازرگان، همزمان حوادث تاریخی معاصر او را نیز بررسی میکند. یعنی با خواندن این کتاب همزمان میشود دو تیر زد. تیر اول آشنایی با زوایای پنهان شده زندگی پربار بازرگان وتیر دوم بررسی تقریبا کامل اوضاع تاریخی از 1290تا 1356.در همین کتابی که به تازگی تمامش کردم نکته خیلی عبرت انگیز و دقیقی عنوان میشود. البته عبرت انگیز برای آنهایی که فکر میکنند تافته جدا بافته اند و از تاریخ درس نمی گیرند و تاسف بار اشتباهات را «مو به مو» تکرار می کنند.

پس از اینکه در چهارده خرداد 42( عجب ماه عجیبی است این خرداد! گویا قرار است تمام حوادث تاثیرگذار این مملکت در خرداد اتفاق بیفتد) تظاهرات گسترده ای بر ضد شاه و حکومت صورت می پذیرد و آقایان خمینی و قمی و محلاتی دستگیر میشوند، در اعتراض به این دستگیری ها حادثه 15 خرداد صورت میپذیرد و با اجازه و رخصت! «شخص اول مملکت» آغوش گلوله به سوی مردم گشوده میشود و مردم این سرزمین به خاک و خون می غلتند و عده ی زیادی از اغتشاش گران!! «آن روز» و بر هم زنندگان ثبات و امنیت (به ظن باطل دستگاه و شخص شخیص همایونی اعلی حضرت، مقام عظمای پادشاه و سایه خدا بر روی زمین !!!! ) شهید میشوند. البته از دید دستگاه «آن روز»، به هلاکت میرسند این آشوبگران اختلال گر. اما آن نکته خیلی ملموس برای ما. روزنامه اطلاعات «آن روز» که بیش از آنکه رسانه باشد، توپچی تبلیغاتی رژیم بود، از حرکت 15 خرداد، با تعبیر «شورش کور» نام میبرد. تظاهرات آرام و مسالمت آمیزی که رژیم «آن روز» عمدا آن را به آتش و خون و آشوب کشید.

اما سوال اساسی این که : آیا تاریخ دانان منصف و آزاد اندیش و تحلیل گران به دور از تعصب و تندروی «امروز»، از جنبش 15 خرداد با عنوان «شورش» یاد میکنند یا حرکت خودجوش مسالمت آمیز و متعهدانه ملت که قهرا در برابر استبداد و خودکامگی و خود محوری و زورگویی ایجاد شد؟؟؟؟ و آیا 50 سال بعد نیز ، تاریخ به دور از قضاوت و تسلط حکومت ، از جنبش سبز با عنوان فتنه و اغتشاش یاد خواهد کرد یا ....... .


+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:43
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

در فضای غبار آلود و یخ زده و منجمد «خفقان» و «بیداد»، دلها جبرا، تشنه احساس و زیبایی و همدلی و لطافت و ظرافت میشوند. و تشنگی احساس و زیبایی را چه چیزی جز اعجاز رمز آلود «کلمات» میتواند سیراب کند؟! مخصوصا کلماتی که از روح های عمیق و دل های بزرگ برخاسته اند و وسیله ای شده اند برای ابراز احساسات اصیل و انسانی. حتی خدا نیز برای گفتن، «کلمه » را بر می گزیند و خودش را با «کلمه» به مخلوقش میشناساند.

گفتم شما را نیز در احساس مرموز و غریبی که پس از خواندن این شعر فریدون مشیری عزیز، نصیب میشود، شریک کنم. بخوانید و طعم بکر لذت خواندن و غرق شدن در دنیای کلمات را بچشید.(چه عجیب که اتفاقی، شعری از فریدون انتخاب کرده ام که خلاف حرف مرا فریاد میزند!!!)

ز تحسینم ، خدا را، لب فروبند!

نه شعر است، این، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می پنداری ،ای دوست؟

بسوزان این دل خوش باورم را.

سخن تلخ است اما گوش می دار

که در گفتار من رازی نهفته ست

نه تنها بعد از این شعری نگویند

کسی هم پیش ازین شعری نگفته ست!

مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا،

ولی من بر سر گفتار خویشم

فریب است این سخن سازی ، فریب است!

که من خود شرمسار کار خویشم

مگر احساس گنجد در کلامی؟

مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دریا نشیند در سبویی؟

مگر پندار گیرد تار و پودی؟

چه شوق است این، چه عشق است، این چه شعر است؟

که جان احساس کرد، اما زبان گفت!

چه حال است این، که در شعری توان خواند؟

چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر،

به جز خاکستر از دفتر نمی ماند!

وگر الهام می جوشید با حرف،

زبان ، از ناتوانی در نمی ماند!

......


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:56
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ffff

چندی پیش اتفاقی به یکی از دوستان چماق اندیش!! و پیرو مکتب چماقیسم و تکفیریسم! و طرفدار دو آتیشه گفتمان باطوم! برخوردم. از آنهایی که همگان از دیدشان منحرفند و درخور نصیحت!.  ( البته قبل از انتخابات، چون بعد از آن انتصابات دیگر سعی میکند راهش را کج کند تا با یکی از فریب خوردگان و آشوبگران و مزدورهای اجنبی و اغتشاش گران! برخورد نکند)

به من گفت: علی ، ازدواج نکردی هنوز؟ بابا دست به کار شو! ما که خدا بخواد تا چند وقت دیگه قاطی مرغ ها میشیم.

 پوزخند تلخی زدم وگفتم: اولا این که ،هنوز کسی نتونسته یخ قطبی دل من رو آب کنه! و شهامت شکستن تابوی این غول دوست داشتنی! تنهایی رو به من بده، ثانیا ما مثل شما، برای بالایی ها خودی به حساب نمی آییم  (البته این طور به صراحت نگفتم، نمیشود با افکار بسته و آن هایی که قصد نفهمیدن دارند، صریح سخن گفت) که به خاطر این خودی بودن خیالمان از بابت دغدغه های کمر شکن آینده کاملا راحت باشه که این قدر زود آستین هامون رو بالا بزنیم.

گفت: ای بابا ، خدا بزرگه، فکرش رو نکن. در دلم گفتم : می میرم برای این همه توکل! که با دست خالی! و نه اطمینان از در آمد و شغل از حالا کنار گذاشته شده و محو شدن سربازی و ترفیع های کیلویی و سهمیه های فله ای ،  زود ازدواج میکنی و میخواهی که مبادا دامنت آلوده به گناه شود!!!!

صحبت را ادامه دادیم ( الان نمیدانم چطور بحث به این جا کشید) که گفت: آره بابا، همون طوریه که حضرت علی توی نهج البلاغش  گفته زن ها ناقص العقلند. باز در دلم گفتم: جالب است، برای ترس از به گناه افتادن، به همان ناقص العقل ها ( از دید کوتاه خودت) نیازمندی!! برایم گفتن این جمله از امثال او، غیر منتظره نبود. مفاهیم بزرگ و موضوعات متعالی و افکار مترقی در ذهن های منجمد و کوتاه و سطحی چنان به زمین زده میشوند و کوچک و حقیر و زشت تعبیر میشوند که دیگر هیچ اثری از بزرگی شان باقی نمی ماند. اما وقتی این موضوعات و مفاهیم در حوزه مذهب باشند و برداشت های متحجرانه و  سطحی آن را تفسیر کند، چنان تیشه به ریشه مذهب زده میشود که هزار عاقل و روشن بین هم نمیتوانند جمعش کنند و  آن تفسیر های وهن آور را محکوم کنند. کاش این تفاسیر سلیقه ای سنتی، به اسم مذهب کلید نمی خورد تا مبادا این گمان به ذهن بیاید که مذهب هم خانواده این تفکرات سخیفانه است.

میدانستم تلاشم بی ثمر و بدون فایده است، اما سعی کردم لااقل در این مورد این او را متوجه این کج فهمی و سطحی نگری بکنم که لااقل نام علی و نهج البلاغه دامن گیر این پندارهای محدود نشود و آن حضرت این گونه از دو لب چنین موجوداتی، تشریح نشود! گر چه با اعمال افتخار آمیز  پی در پی شان باعث نمایش چهره ای رحمانی و عقلانی و   آزاد منشانه از دین شده اند!!!!!  توضیحم در مورد آن خطبه حضرت و پاک کردن چنین نسبت ناروایی از دامن افکار حضرت، بماند برای یک وقت دیگر.

دلم میگیرد وقتی می بینم( همان طوری که قبلا نیز گفته ام)، اکثر تیپ های «منتسب» به مذهبم باید این قدر غرق در خرافات، غفلت، خواب آلودگی، جهل، زشت کرداری، انجماد، کهنگی، کم اطلاعی و کم معرفتی، فرد گرایی و تنها به بهشت رسانی!، بی خیالی و بی تفاوتی به ظلم و اختناق، پرستش بت های گوشتی زمینی (به تعبیر بازرگان) و نه توحید خالص و ..... باشند. گاهی فکر میکنم که هیچ کسانی به اندازه چنین صاحبان اندیشه هایی خدا را زجر نمی دهند! چون تمام کوته فکری های خود را با ادعای خدا و مذهب و معنویت رقم میزنند.  

 


+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 23:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hghgh

قهرمانانی که به خاطر گریز ما از آزادی، بُت میشوند!

در حال درس خواندن بودم. به یکباره ذهنم از درس کنده شد و نا خودآگاه، متوجه موضوعی شد که در یکی از کتابهایم مدت ها پیش خوانده بودمش. بلند شدم و به سراغ کتاب خواندنی و عمیق و غرق کننده! «داشتن یا بودن؟» اریک فروم رفتم. اتفاقی صفحه ای را باز کردم و به موضوعی دیگر برخورد کردم. (چه لذتی دارد وقتی از میان پول هایی که یکسره با خرج های الکی هدر داده ای، میبینی که بخشی را را این گونه با خریدن کتاب، زنده کرده ای)

بحث گریز از آزادی که اریک فروم در کتاب دیگری به همین نام، به تفضیل در موردش سخن گفته است. اریک فروم توضیح میدهد که چرا از آزادی میترسیم و از آن میگریزیم، در حالی که ستایشش میکنیم! با تاسی از عنوان کتاب او میگوید: وقتی که هویت و مبنای وجودی ما بر چیزهایی که «داریم» پی ریزی شده است (خانه و ماشین و شغل و ....) مطمئنا فقط با «داشتن» آنها احساس ایمنی میکنیم و از دست دادن آنها مساوی است با بی هویت شدن ما. پس گام گذاشتن در مسیر پرمخاطره و پر خطر و غیر قابل پیش بینی آزادی، برای ما هولناک است. زیرا به قول فروم، در هر قدم تازه خطر شکست وجود دارد، و یکی از علل ترس مردم از آزادی همین است.  اما آزادی برایمان دلچسب (البته نه همه، بزرگانی که برای عرض اندام در عطش آزادی اند) و خوش آیند و آرزو است. آزادی که دقیقا در نقطه مقابل این ترس و حرص حفظ «داشته ها» است. به همین دلیل آرمان بودن آزادی در یک طرف و پا پس کشیدن و اعراض ازآن در سمت دیگر است که باعث میشود قهرمان ها و ازادی خواهان را دوست بداریم و به آنها به دیده احترام و تکریم و گاهی بُت گونه نگاه میکنیم. زیرا عمیقا در آرزوی پیش گرفتن همان راهی هستیم که آنها رفته اند. اما چون میترسیم، حس تحرک و اشتیاق خود را در ستایش آنها منتقل میکنیم و سر جای خود سفت و سخت می ایستیم، «زیرا ما قهرمان نیستیم».!

البه چند ماهیست که بی انصافی است همه مردم کشورم را ترسان از آزادی و غیر قهرمان توصیف کنم. سبز اندیشانی که با سلاح یقین و عقیده و آرمان و ایمان، آفت ترس را از مزرعه آزادی باروی شان رانده اند .

راستی نتوانستم موضوع اول را پیگیری کنم، چون صفحه اش را در کتاب پیدا نکردم و در حین جستجو هم دام این مفهوم، صیدم کرد!!

(در ضمن دوستان لطف کنند و نظر بدهند که فونت این پست خوانا تر است یا فونت پست های قبل؟)


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:2
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

خدایا

ما را از طاعونِ «روزمرگی» ، اسارتِ «محیط» ، هیولایِ «نفس» ، دیوِ «استبداد»، زشتیِ همه گیر « ریا و دو رویی» ، موریانه «جهل» ، زهر «ترس» و خوره «یأس» نجات بده. انسانیتمان طاقت این همه هجوم را ندارد !

خدایا

نعمت آگاهی و آزادگی را به عمله های  ظلم و اختناق عطا کن. البته آنهایی شان که در جهل اند، نه آنهایی که آگاهانه و پلیدانه عمله گی میکنند!!

خدایا

تنها سد راه حقیقت گویی، ترس است. با سیل ایمان، دیوارش را فرو ریز.


+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 22:6
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

اااjjj

تا به حال چندين يادداشت از فخرالسادات محتشمي پور، همسر تاج زاده ، در مورد حوادث اخير و زندان همسرش و ملاقات هايش با تاج زاده را خوانده ام. بدون پرده پوشي و كتمان، اعتراف ميكنم كه پس از خواندن اين نامه ها به تاج زاده حسودي ام شد!! از اينكه هنگامي كه بزرگ مي انديشد، چنين يار و همراهي دارد كه هم افق او و دست در دست او و حتي جلوتر از او، با او پرواز ميكند. دلهره و عطش انسان هاي بزرگ، فهميده شدن است، همدرد داشتن است و تاج زاده چه عالي اين موهبت را داراست. شايد كمي غلو آميز باشد، اما اطمينان از فهميده شدن و شناخته شدن تحمل انفرادي را هم سهل ميكند. اطمينان از اينكه اگر تمام زشت دلان و سيه رويان و قداره بندان و فحاشان تو را به خيال خام خودشان بد نام كنند، در بند كنند، به اتهام هاي واهي و ماليخوئيايي ذهن بيمارشان متهم كنند، ناجوانمردانه و باز به خيال سياه خودشان شخصيتت را با بيرژامه پوشاندن و دمپايي پا كردن در جلوي دوربين خرد كنند، باز همراه و آشنايي هست كه چهره راستين و حقيقي تو را از پس اين همه دروغ و اتهام افكني هاي شرم آور فرياد زند و اگر تمام پمپاژهاي دروغ پراكن به ظاهر اطلاع رسان، سياه نمايي كنند، او تو را ميشناسد و صداقت و پاكي تو را فرياد ميزند و از هيبت تو خالي هيچ قدرتمندي نمي ترسد. اين چنين زني است كه مرد را به دنبال كردن همه آرمان هاي بزرگ دلگرم ميكند . چه لذتي دارد چشيدن مزه اين هم پايي دليرانه و عاشقانه و فهيمانه و سرشار از احساس و عاطفه و عشق بازي و فتح مشترك افق هاي دست نيافتني.

باز با صراحت و شجاعت! حسادت خودم را نسبت به تاج زاده حتي دربند انفرادي چند ماهه، اعلام ميكنم. او همراهي دارد كه اگر دردي ميكشد آن درد براي يارش گنگ و نامفهوم نيست، اگر آرماني دارد آن آرمان براي يارش غريبه نيست، اگر غم اصيل و درد بزرگ و مجاهدت انساني دارد، يارش هم قد و قواره او غم دارد و درد ميكشد و مجاهدت ميكند، اگر عقيده اي دارد كه او را به انفرادي سياه دلان ميكشاند همراهي دارد كه نه تنها او را از اين كار با سفارش به محافظه كاري باز نميدارد، بلكه به خاطر تحمل اين همه سختي و بزرگ منشي و دليرمردي لبريز از غرور و افتخار ميشود، او همراهي دارد كه اگر فرزندانش از او بپرسند چرا پدر نيست، سرش را بالا ميگيرد و با افتخار و شجاعت ميگويد به خاطر اينكه پدر نميتوانست متملق و چاپلوس و ستايشگر دروغين و منفعت طلب و نان به نرخ روز خور باشد. او اگر كمرش خم شود، يارش نه تنها نمي شكند بلكه با قدرت و غرور عمودي ميشود تا دوباره كمر راست كند. و اين است معني همان آرامشي و انسي كه قرآن حاصل همدم شدن مي نامد. اين ها عشق است، اين ها عشق بازيست، اين ها دل باختن است، اينها مجنون بودن است، نه داستان هاي تلقيني و غريزه محور و هوس گرا و سينمايي و نمايشي و كاذب و پوچ و خالي از هر احساس بزرگ و متعالي و حقيقي اي .

تاج زاده، باز به تو حسادت ميكنم. چون كه وقتي در ملاقات آخر با همسرت، طلب كتاب از مطهري ميكني ، براي او ناملموس نيست اين دلمشغولي ها وعلايق. او يكسره، غرق در مشغوليات زنانه مونث هاي!! ديگر نيست. همسرت ميداند در كدام مختصات در حال پروازي. وقتي ميگويي باز كتاب بياور، به جاي اين كه بگويد به خاطر اين سياست بازي ها ببين ما را به چه روزي در آورده اي و اين قدر خوش دلي كه ميخواهي تو اين شرايط كتاب بخوني، تو را نازنين خطاب ميكند و از اين آرامش خاطر و ايمان عظيم احساس شعف ميكند و خود را زني «خوشبخت» مي نامد!! چه لذتيست براي يك مرد بزرگ، وقتي ميبيند يارش اين قدر متعالي مي انديشد و وسعت بينش و نظر دارد و او را اين قدر عالي ميفهمد و اين مقدار عميق و دقيق هم پاي افكار اوست . عشق ها و انس هايي از اين دست، چه ميزان لذت بخش و مايه دلگرميست براي روح هاي متعالي و انساني. به جاي چشم و هم چشمي هاي تمام نشدني زنانه روزمره مبتذل، چون وفاداري فرهيخته و مومن و روشن بين و با بصيرت و از زاويه مورد انتظار شريعتي از يك "زن"، با تو چشم هم چشمي ميكند!! 

و ميداني تاج زاده، وقتي احساس تنهايي و ناشناخته نماندن و خوانده نشدن در انساني نباشد، تحمل سنگين ترين دردها و تلخي لحظات سخت زندان ، آسان ميشود. همان گونه كه براي تو آسان شده است و در دل اسارت متحجران و عقده داران و كينه توزان،‌طلب كتاب ميكني و عطش خواندن داري و دل ضعفه فهميدن!! از بس حالت خوب است ديگر!

آخرين يادداشت فخرالسادات محتشمي پور پس از ملاقات با تاج زاده.(لينك)


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 21:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

گاهي مثل اكنون نمي توانم بنويسم ، طوري كه نوشتن برايم سخت ترين كار دنيا ميشود. نميتوانم ذهنم را كه از انبوه دغدغه ها و رنج ها و درگيري ها انباشته است، را به موضوعي معطوف كنم نميتوانم مثل گذشته غرق در فكر و نوشتن شوم و از اين غرق شدن، لذت ببرم. حس ميكنم تمام حرفها و انديشه هايي را كه بايد مي گفته ام، گفته ام و نوشته ام و اكنون ديگر چيزي براي گفتن ندارم . اين قدر هميشه به دغدغه داشتن و رنج كشيدن و فروخوردن دردها عادت كرده ام، كه زماني كه از اينها تهي ميشوم، از ابتذال و كوتاهي و بي تب و تابي، خودم را به مجازات ميكشم و علت راحتي!! امروز را بازجويانه از خودم ميپرسم! چر راحتي؟؟ چرا ديگر دلتنگ نيستي؟؟ چرا ديگر منتظر نيستي؟؟ چرا ديگر دلت و لبانت طاقت سكوت و درد نيافتن روحي آشنا را ندارد؟؟ ذهنم چون پيرمردي خسته به گوشه اي ميخزد و ساعت ها لب فرو ميبندد و در مرور خاطرات گذشته اش غرق ميشود و حسرت بار آه ميكشد. چشمانش برق ميزند، اما دستانش چروكيده است.

هميشه و همه وقت آن قدر خيالم محل گذر افكار، علايق، احساسات، دلتنگي ها، آرمان ها، انتظارات، دردها و تنهايي هاست كه زماني كه ذهنم از اينها مدتي فارغ ميشود، گمان خوب و زيبايي در مورد خودم ندارم!! ميدانم عجيب و چندان ملموس نيست، اما انتظارات من از خود، خيلي فراتر از شرايطم پيش رفته است. هميشه از خود انتظار دارم كه بايد حرف نويي داشته باشم، از سطح و كف معمول انتظارات و الگوهاي اطرافم هزاران مرتبه بلندتر باشم، زندگي روزمره مرا در حلقوم سير نشدني اش قورت ندهد، به خودم و حد انسانيم و قواره انديشه هايم قانع نباشم، عشق و احساس ، اين عظيم سرمايه ام را مفت نفروشم و ...... اين انتظارات بالاي از خود، رنج آور است، شكنجه بار است، مدام استيضاح كننده است، مدام سوال كن و مطالبه گر است. مدام عتاب ميكند و سرزنش . 

خسته ام، دلتنگم، بی قرار و بی تابم، اما  این سرزنشگرٍ استیضاح گر درون را به اندازه تمام رنج هایی که به خاطرش کشیده ام دوست دارم. این سرزنش ها را ودیعه خداوند میدانم، هر چند گاهی خسته و بی رمق شوم. ودیعه ای برای تعالی و تلنگری برای نپوسیدن و در جا نزدن.


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gggggg

مصاحبه دو تن از فرزندان شهيدان نامي جنگ را در روزنامه اعتماد خواندم. شهيد همت و شهيد باكري. مهدي همت فرزند شهيد همت از بيمارستان رفتن همسر شهيد همت در اثر شدت ضربات باتوم در روز راهپيمايي سكوت (25 خرداد) گفته بود. او از كتك خوردن شديد و وحشيانه برادر كوچكتر خود در همان راهپيمايي گفته بود. او از نوشتن كتابي در مورد پدر خود كه سراسر تحريف و دروغ است گفته بود. او از فروپاشيدن تمام اصول و قواعد و «علت هايي» كه شهيدان براي آن رفتند سخن گفته بود. او از به حاشيه رانده شدن مخلصين و يك رويان و به صدر نشستن و قدرتمند شدن رياكاران و منفعت طلبان و مقدس نماها گفته بود. او از باتوم خوردن نناليده بود، او از بيمارستان رفتن مادر خود به خاطر ضربه شديد باتوم نناليده بود، او از ملعبه شدن و لق لقه ي زباني شدن آرمان هاي شهيدان براي رسيدن به مقاصد كثيف سياسي ناليده بود،‌او از كتك زدن مردم به اسم اسلام و شهيدان به ستوه آمده بود. در رگ هاي او خون همت جاريست. مگر ميشود غير از اين ها را بگويد؟؟ در كنار عقيده راسخ ديني، او از بصيرت و بينش و حق طلبي و ظلم ستيزي برخوردار است و مانند «شبه مذهبي هايي» نيست كه جهالت سايه سياهي بر مذهبي بودنشان انداخته و تحجر و تعصب در صدور زشت ترين و غير انساني ترين رفتارها گستاخشان كرده است.

دختر شهيد باكري نيز از وادار كردن پدرش در زمان جنگ براي خواندن توبه نامه در تلويزيون توسط  دشمنان آن روز باكري و مدعيان امروز خون او، سخن گفته بود. او نيز همچون اسمش، آسيه وار تنفر خود را از ظلم فرياد ميزند. از چرايي رفتن پدرش از مادر ميپرسد،‌كه اگر قرار بود فرزنداني كه باكري براي آزادي و كرامت و شرافت و عزت آنها پر كشيد در خيابان تنها به جرم داد خواهي باتوم بخورند و گلوله درل سينه جاي دهند، چرا پس پدر رفت؟ شهيد رفته است و شهادت مانده است و «علت» رفتن شهيد است كه به قول شریعتی، شهيد چون زنده اي در گوش ما کران ميخواند. نه مراسم هاي قالبي و برنامه هاي عوامفريبانه و رياكارانه و مصادره گرانه و سرشار از تزوير و بهره برداري.

نميدانم چه بگويم. چون كه «عكس» چهره جذاب شهيد همت را در دست كساني ميبينم كه هم عقيده هاي خانواده اش را جزو همان اغتشاش گران و براندازان!!! ميدانند. خوشحالم كه انسان هاي فهيم و اگاه ميدانند كه آنها فقط «عكس» در دست دارند، اتفاقا عكسي كه فقط به كار تزوير و ظاهرنمایی ریاکاران مي آيد. نيات را بايد در دست ديگر او جست، دستي كه باتوم و تفنگ را در اختيار دارد و بنابر سنت رسواگرانه خداوند چهره اصلي اش را نمايان ميكند و خانواده همان صاحب عكس را به خاك و خون می غلتاند و بيمارستان مي كشاند.

لینک مصاحبه درد آور و تامل برانگیز فرزندان شهید همت و باکری

آسیه فرزند شهید باکری: پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند


+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:35
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg

انسانی که با تاریخ آشناست از کنار همه حوادث و اتفاقات عمدتا تکرار شده در تاریخ، با وقار عبور میکند و نه جو زده میشود و نه بی تفاوت خواهد ماند. بلکه مسئولی متعهد و معقول و پرسشگر خواهد شد. مطالعه تاریخ اسلام و تغییر شکل ماهیت خلافت به سلطنت و پادشاهی با حفظ «ظواهر» اسلامی به منظور مشروعیت بخشی، سرشار از نکته و آکنده از آگاهی بخشی است. مخصوصا برای ما !

معاویه آن هنگام که امام حسین زیر بار ننگین بیعت با یزید نمیرود، برای او و چندین تن آزاد مرد دیگر نامه مینویسد. چون میداند که مخالفت وزنه ای به سنگینی امام حسین در مدینه دستش را رو میکند و مانع از این میشود که عوام گول تقدس مآبی و ظاهر آرایی او را بخورند. معاویه در قسمت تامل برانگیز نامه مینویسد: «حال در امر خلافت منازعت مکن، از خدا بترس!!! و این امت را در فتنه مینداز! و متوجه خود و دین خود و امت محمد باش!!!!»

مي بينيد معاویه چه میگوید، او بلد است چگونه عوام مذهبی و سطحی بین را بدبین و جهت دهی کند. صحبت از سلطنت و حکمرانی نیست، او مثل همیشه تاریخ و همانند تمام دغلبازان و و عوامفریبان تاریخ، پوششی از تقدس و دین و خداترسی بر نیات پلید و حرص و آز سیر نشدنی خود میکشد.

او مثل تمام دیکتاتورها، سفارش به عدم فتنه انگیزی و حفظ ثبات و امینت جامعه میکند. البته عامل مضاعف مستبدان دینی، حفظ حکومت خدا و وحدت مسلمین و آرامش جامعه اسلامی هم به توجیهات اضافه میشود. این رسم تاریخ است، معاویه گونه ها نمایش دلسوزی برای دین بازی میکنند و صالحان را به اتهام فتنه انگیزی و دشمنی با وحدت جامعه دینی، به بند میکشند. فرعون هم در برابر حضرت موسی داعیه صلاح و خیر خواهی و ترس از دگرگونی دین مردم را داشت. (سوره غافر، آیه 26)

اما برای چون معاویه هایی، حسین گونه ها خطری هستند بس عظیم. امام حسین در نامه ای بسیار خواندنی، بلیغ و دلیرانه مستقیما همان شگرد دلسوزی معاویه برای حفظ وحدت جامعه را هدف قرار میدهد و پرده دروغین نقش آفرینی او را کنار میزند و در قسمتی از نامه مینوسد: « حال در نامه ات برای من مینویسی که «امت محمد (ص) را گرفتار فتنه و آشوب مکن!!» من فتنه ای بزرگتر از حکومت تو مشاهده نمی کنم. .... با من مکر و کید کن، هر چه میخواهی انجام بده، از زمانهای گذشته همواره با مردمان صالح مکر کرده اند.

عطاء الله مهاجرانی در ضمن کتاب ارزشمند انقلاب عاشورا میگوید: این ویژگی قدرت مطلقه است. گمان میکند آنچه را او ارزش و اعتبار میداند، حقیقتا با ارزش و اعتبار است و آنچه را که او هیچ می انگارد ، ارزش و اعتباری ندارد. غافل از اینکه دست دیکتاتور به اندیشه و دلهای مردم نمیرسد. او حداکثر میتواند بر سرها مشت بکوبد.

به قول دوستان، پی نوشت:

در ضمن در اعتراض به از دسترس خارج کردن مداوم بلوگفا در مواقع خاص!! و علت تراشی های دروغ این سایت مبنی بر اشکال فنی!!، درصدد هستم که از این پشتیبان، به جایی دیگر کوچ کنم. لااقل در فضای مجازی جسارت عمل به دستور قرآن مبنی بر هجرت به خاطر نارضایتی از شرایط را که داریم!. مقصد کوچ متراتبا به اطلاع دوستان عزیز همراهم خواهد رسید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:16
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gggg

حتما كتاب مشهور قلعه ي حيوانات جرج اروول را خوانده ايد. اگر نخوانده ايد، توصيه ميكنم حتما مطالعه اش كنيد.

در آغاز شورش حيوانات بر عليه انسان در مزرعه اربابي، «گوسفندان» شعارهاي انقلابي را مدام «بع بع» ميكنند و مدام ميگويند «چهار پا خوب ، دو پا بد». قيام حيوانات به كاميابي ميرسد. نظام حيواني تشكيل و «خوكها» رهبر ميشوند، هنوز گوسفندان در حال بع بع هستند. انقلاب آرام آرام تغيير جهت ميدهد و مثل هميشه مسخ ميشود و به شكل همان پيش از انقلاب و حتي تاسف بار تر برميگردد. باز قساوتها و زورگويي ها و زشت رفتاري هاي جونز (انسان معزول و صاحب گذشته مزرعه) اين بار توسط «خوكها» انجام ميشود، ولي بسيار پرتامل هنوز گوسفندان شعار اوليه انقلاب را سر ميدهند.«چهار پا خوب، دو پا (انسان) بد» . گويي «گوسفندان» اصلا قدرت تحليل و تشخيص ندارند، گويي معناي كلماتي كه عادت وار و طوطي وار تقليد و تكرار ميكنند را نميدانند، گويي آن قدر از لحاظ فكر و تعقل در مضيقه اند كه نميتوانند ظلم آشكار حاكم «چهار پاي» امروز خود را ببينند و هنوز احمقانه ميگويند چهار پا خوب!!!

تفاوت امروز مزرعه با گذشته در آن است كه از آرمانها و قولها و عهد هاي اول قيام هر چه نيست، شعارش هست، بازي با كلماتش هست، ظاهرنمايي انقلابي اش هست، اما محتواي و اهداف عملي اش نيست!

حيوانات حاكم جديد يعني «خوك ها»، شكنجه ميكنند، بر طبق مخيلات ماليخوئيايي شان اعتراف ميگيرند، حيوانات انقلابي ديروز را شكنجه ميكنند و مزدور و تحريك شده اسنوبال ( خوك عصيانگر و منتقد رهبر فعلي ، يعني ناپلئون) ميخوانند ، اما هنوز گوسفندان در حال بع بع اند!!! بع بعِ شعار هايي كه مدت هاي مديدي است ديگر وجه و مصداق بيروني ندارد، اما گوسفندان قدرت تعقل ندارند، آنها آفريده شده اند براي بع بع كردن. هيچ چيز براي ناپلئون ( خوك و رهبر مستبد و ديكتاتور جديد) خوشايند تر از اين بع بع ها نيست. چرا كه اذهان كوتاه و بي تقصير و ناآگاه منحرف ميشود كه بله، اگر انقلاب كرديم تا از دست ظلم صاحب مزرعه خلاص شويم و احتراممان حفظ شود و برابر و آزاد باشيم، اگر اينها نشده، هنوز آن شعار اوليه مان هست. هنوز بر سر زبان ها اين جمله گفته ميشود كه «چهار پا خوب، دو پا بد» در حالي كه  ذره اي آزاد منشي و حقيقت جويي و تعقل و انصاف و استقلال رای كافيست تا معلوم كند كه اين شعاري كه هنوز هم سر داده ميشود سال هاست بايد طوري ديگر گفته شود و آن هم توسط «غير گوسفندان». گوسفندان هر مزرعه اي نقطه اميد حاکم مستبد آن، براي تزوير هستند. اگر هنوز اهداف قيام از ياد ها نرفته باشد، منطقا و پيرو همان آرمانهاي ديروز ، امروز در مزرعه بايد گفته شود «هم چهار پا بد ، هم دو پا»!!! دیروز دوپا بد بود، امروز چهار پا نماها بدتر! 


+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 1:14
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

شب هاي توصيف نشدني قدر در حال گذرند. ظرفها و زمان هاي به عمق تكان دادن دل هاي فسرده و يخ زده. هميشه تصادف اين شبهاي شگرف با عروج علي، برايم جالب و پرتآمل و پرنكته بوده است. چرا علي بايد امشب برود؟ چرا در اوج راز و نياز ، پتك شهادت علي بايد بر دلهاي آزاد انديش و انسان خواه و موحد سنگيني كند؟ پيامبر يك بار هنگامي كه علي سخت بيمار شده بود و ابوبكر و عمر گمان مرگ او را داشتند، گفت :« اكنون از جهان در نگذرد، نميرد جز به دنبال آنكه دلش مالامال از خشم و اندوه گردد. او جز با كشته شدن از اين گيتي درنگذرد!!»

به ذهنم رسيد كه اين تصادف عميق، اتفاقا نكته هايي دقيق دارد. مخاطب شب قدر انسان است و چه الگويي براي شبيه شدن براي انسان از علي بهتر؟! ما در اين شب در پي فطرت و انسانيتمان هستيم و در همين سير، شهادت علي ما را در پيدا كردن راه فطرت و خليفگي خداوند، بهتر از هر شخصيت ديگري راهنمايي ميكند. و دقيقا به همين خاطر علي را ميزان نيز ميگويند. ميزاني براي سنجش و قضاوت براي هر كس و در هر بعد و در هر زمان. يك بعدش« امروز» براي تشخيص، بسيار ما را مدد ميرساند. آن هم بعد حكمراني اوست. علي وار بودن شاخص هايي دارد تا بتوانيم مدعيان دروغين يا راستينش را بشناسيم و شعار و فريب را از صداقت و علي گونگي حقيقي تمييز دهيم. وگرنه کدام حاکم است که شعار خوبی خود را سر ندهد؟!

1- علي در طول حكمراني اش با مخالفانش بسيار آزادمردانه و جوانمردانه برخورد كرد. آن هم در زماني كه توجيهات فراواني براي سركوب و فشار داشت. حضور دشمن و فتنه داخلي و وسوسه دشمن خارجي و ..... اما دشمن او تا زماني كه دست به سلاح نبرد، آزاد بود و به راحتي و بدون لكنت انتقاد و حتي توهين به شخص اول حکومت ميكرد. آن هم توهين به امام و منصوب پيامبر و خليفه بر حق مسليمن و ولي «حقيقي» امت. (بسیار میشود در این مورد سخن راند که علی، آزادی را به انسان هایی اعطا میکند که به تازگی با اسلام از بند توحش رها گشته اند و با بلوغ و شایستگی اعطای آزادی، کیلومترها فاصله دارند. اما علی باز آزادی را هدیه شان میدهد تا بهانه به دست مدعیان آینده اش، برای محدودیت و حصارکشی ندهد )

2- هيچ كدام از سردمداران قبايل و طوايف كه با علي بيعت نكردند، مورد فشار و تطميع و خفقان و قتل و محو شدن!!!! واقع نشدند و همگي با «مرگ طبيعي» از دنيا رفتند و سهميه هيچ كدام از بيت المال قطع نشد. چرا كه علي همانند خيلي ها كينه و بغض و نفرت و كمبود ندارد تا مخالفانش را به زور تحت فشار بگذارد تا مدح او را بگويند و ثنا گويش شوند و نمايشي بيعت كنند و دروغين، ستايش روايش دارند. علي براي انسان حرمت قائل است، حتي انساني كه اين قدر كور است كه دست هاي علي را براي بيعت نميفشرد.

3- بارها سراغ داريم كه انساني به عظمت علي و به عنوان خليفه از جانب «خدا» ، مورد توهين واقع ميشود. آن هم توسط انسان هاي كوچك و مبتذل و کوچه بازاری. گاهي در كوچه و بازار و گاهي در مسجد و .... . اما مشاهده نشد كه توهين گر علي ( دقت كنيد ميگويم علي، و نه هر حكمران كوچك و متوسطي كه بزرگي اش را متملقانه دستگاههاي تبليغاتي اش در بوق و كرنا ميكنند) مورد ضرب و شتم و زندان و شكنجه و آسيب و تهمت و بي آبرويي و محو شدن!! قرار بگيرد. در حالي كه اگر آن موقع علي پاسخ توهين را هم با تندي ميداد، ما امروز سرزنشش نمي كرديم. اما علي به دنبال ترسيم «ميزان» است تا دروغ گويان و مقدس نمايان تاريخ را رسوا كند.

4- علي هيچ گاه خودش را به مردم تحميل نكرد. او تا زماني كه اذهان و فهم هاي كوتاه نخواستند خليفه باشد، در حالي كه حجت خدايي هم براي تحميل خود به مردم داشت، به زور خليفگي را نخواست . او استخوان در گلو نگاه داشت اما به بهانه هدايت مردم، همان مردم را در فشار پذيرش خود نگذاشت. در حالي كه او محق ترين افراد براي حكمراني بود. اما در منطق علي، زور و اجبار معنايي ندارد.

همين چهار ميزان بس است، خيلي ها رفوزه ميشوند درهمین چهار ميزان هم .نه؟! به قول جمله اي: علي كار حكمرانان بعدي خود را بسيار سخت كرد. چرا كه بعد از علي، آگاهان جامعه حكمرانانشان را با ميزان هاي علي ميسنجند و نمره قبولي ميدهند، مخصوصا عملکرد آنهایی را که ساز علی وار بودنشان همواره کوک است و مدام برای خلق آن را مینوازند!


+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:14
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

fffللل

۱-هفته گذشته بود که خبر رسید شفیعی کدکنی رفت. آن هم به بلادِ کفر و معدن «مخمل پرورها» و مزدورها!!! . آن هم در سکوت و آرامش و نبود خبرنگارانی که آمدن جومونگ به ایران مشغولشان کرده است و فرصت بدرقه او را نداشتند. رفتن شفیعی کدکنی ها در سکوت ، نشان رفتن یک نفر نیست. نشان رخت بر بستن «تفکر» و «آگاهی» از بالین یک کشور است. نشان انزوای فرهیختگی و مناعت طبع است. نشان تنزل و سقوط و عدم اعتلای فرهنگ کشور است. نشان از این دارد که پسند و تقاضای یک جامعه آن چنان سقوط کرده است که هنرپیشه یک سریال متوسط خارجی آن قدر خواهان پیدا میکند که به ایران سفر میکند و در هیاهو و ولوله ورودش، آن قدر استقبال پرشور است که به گفته خودش ، باور نمیکند این همه «طرفدار» در یک کشور دیگر داشته باشد. روی سخن من حاکمیت نیست که سالهاست دست از سر هنر و فرهنگ و فرهیختگی (مثل همه موارد دیگر) نیز بر نمیدارد و خواهان آن است که در همه حوزه ها «خودی هایش» کار را در دست داشته باشند، تا خودی ها را بالا ببرند و غیر خودی ها را محو کنند. روی سخن من تنزل عجیب و تاسف بار مشغولیت های مردم کشورم و رواج روزمرگی و غفلت و گسترش طبع نازل و افکار سطحی است. اینها هشدارهاییست که خبر از زوال و انحطاط میدهد. در زوال و انحطاط است که استبداد ریشه میدواند و خودکامگی عادت میشود و تبعیت و تحمل و ناآگاهی چون سیلی همه را در بر میگیرد و میشود براحتی از طریق رسانه تحریک کرد یا تطمیع. چون انحطاط عمومی، همه چیز را با خود میبرد.

2-به دنبال کتاب مشهور«خاموشی دریا» اثر ورکور بودم. چند کتابفروشی معدود «باقیمانده» شهر را گشتم و از آن جایی که کتاب قدیمیست، یا نداشتند یا تمام کرده بودند. یادم افتاد یک کتابفروشی تازه باز شده بود و من تا به حال به آن سر نزده بودم. با اشتیاق و ذوق به طرف کتابفروشی راه افتادم. از دور مغازه تابلوی مغازه به چشم نمی آمد. گفتم حتما تابلویی یا وجود نداشته و من اشتباه میکنم و یا فعلا از بالای مغازه برداشته شده است. نزدیک و نزدیک تر شدم و در کمال تاسف دیدم کتابفروشی جدید به «عروسک فروشی» تبدیل شده است. چه تبدیل با مسمایی!!! تبدیلی که تمثیل گونه مقصد کاروان جامعه را نشان میدهد! و باز از تعداد معدود کتابفروشی های شهر یکی کمتر شد و این هم به ظاهر یک تعطیلی ساده است. اما از جنس همان هشدارها و نشان هاییست که گوش دردمندان را سخت اذیت میکند و نسبت به آینده نگران.


+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 2:21
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ffff

هميشه اين موضوع به ذهنم خطور كرده كه چرا اغلب انسان هاي «منتسب» به تيپ مذهبي ، كمتر آزاد انديشند، كمتر عدالت خواهند، كمتر شجاعت و شهامت داد خواهي و حق گويي دارند، كمتر روشن بينند و گويي در دو سه قرن قبل زندگي ميكنند. گفتم اكثرا، كه شبهه پيش نيايد كه بگوييد من غيرش را ديده ام. استثنا وجود دارد، من در مورد وجه «غالب» سخن ميگويم.

چنين حالتي يك اشكال و اشتباه را منجر ميشود و آن اين كه انسان هاي فعال و دردمند و پوياي اجتماع، كه شايد روحيه نه چندان مذهبي يا حتي مذهب ستيزي هم داشته باشند، باز معتقد به همان نظريه كهنه افيون بودن مذهب شوند و عامل سستي و خمودگي مردم را مذهب بدانند. ( البته در يك گونه مسخ شده فهم دين، من منكر اين نظريه نميشوم و به اين نظريه قائلم) يكي از دلايل عمده پيش آمدن چنين «خطاي دو طرفه اي» اين است كه قشر مذهبي ستني اجتماع ما ( كه هنوز در اكثريت هستند) دين و دنياي خود را صرفا از پاي منبرها و روضه ها ميگيرند. پرواضح است كه وجه غالب سخناني كه از اين بلندگوها به گوش ميرسد صرفا سازش كارانه و از سر ترس، در حوزه « راحت و بي خطر» اسلام شخصي و عبادات و شعائر فردي اسلام را تحديد ميكنند و اين گمان در ذهن مذهبي سنتي «بي درد» ما ايجاد ميشود كه اسلام صرفا وسيله ايست كه آمده است شخص مسلمان را بي توجه و بي مسئوليت به بيرون و دردهاي اجتماع ، تنهايي با راز و نياز و نذر و مدح «سودجويانه» از صاحبان شفاعت به خوشي هاي بي مثال بهشت برساند. خوب مسلم است كه چنين نگرشي جز در لاك خود فرو رفتن،‌مشاهده حق كشي و بي تفاوت بودن، بيداد را ديدن و فريادي نراندن، منجر نخواهد شد. همان گونه كه مشاهده ميكنيم قشر مذهب سنتي ما، بي تفاوت ترين و ساكت ترين قشر جامعه ما در حق خواهي و انزجارطلبي از ظلم است. چون از ديد اين نگاه منحرفانه از متن اسلام، اينها فرصت سوزي ها و وقت تلف كردن هاييست كه وظيفه امام زمان است كه بيايد و شرايط را اصلاح كند، به ما چه مربوط است، ما مسئول گناه نكردن خود هستيم!! (تقوايي به همان معني فقط «بد نبودن») و اين دقيقا همان ماده تخديري مهلكيست كه به اسم دين مسري شده و زجر آورترين بخش براي مسلمان آگاه معتقد و متعهد است. همان گونه كه در قيام امام حسين در روزي كه تجسم عيني حق و نماز و قرآن را قرباني زياده خواهي و اسلام نمايي كردند، عده اي نمازشب خوان معتقدِ پيشاني پينه زده حسين را از سر سرزنش شورشي شدن و منحرف شدن !!! تنها گذاشتند و در خلوت و غارها و تاريكي، «خيلي راحت تر از جنگ» جهاد اكبر با نفس ميكردند و نماز جعفرطيار قرائت ميفرمودند!!

واقعا تكان دهنده و افسوس برانگيز نيست كه جهالت و ناآگاهي اسلامي را كه مذهب تحريك و بيداري و مسئوليت و تعهد است را به ماده تخديري و افيون زده اي و خنثي اي مبدل ميكند كه به حق، بعضي روشنفكران سطحي بين را متوجه انتقاد از دين ميكند؟؟ اسلامي كه به گفته علي (ع) ، بالاترين وجه امر به معروف و نهي از منكرش ، سخن حقيست كه پيش روي حاکم ستمكار گويند. آن وقت سينه چاك هاي «محبت» علي، (مثل اين روزها) ظلم را ميبينند و منكر را ميشنوند و دست روي دست و آسوده از در خانه به مسجد و از مسجد به خانه،‌راه طي ميكنند و در اين بين به دور و بر هم نگاهي نميكنند، مبادا وجدانشان به سبب اين همه رخوت و سكوت و جمود، اذيت شان كند.

ميدانيد سخت ترين قسمت اين موضوع كجاست. آن جا كه بخواهي در اين قشر سخت فهم كمي روشنگري كني و آنها را متوجه اين كج فهمي از دين بگرداني.

به مادربزرگ مذهبي سنتي خودم خواستم كمي اين موضوع را روشن كنم كه چگونه است كه تو، اين همه از امامان دم ميزني، اما اين امامان ظلم ستيز منجر نميشوند كه تو ذره اي درد جامعه ات را به دوش بكشي؟ بيدار و بيداد ستيز شوي؟ به همان خدا و پير و پيغمبرت، در همان شب اول قبري كه تمام نيايش هايت نه از روي شناخت و تعقل هدف هستي، بلكه ترس از آن است، از تو خواهند پرسيد كه چرا فلان ظلم را ديدي و ساكت بودي و دم نزدي و حتي از آن بالاتر، دم زنندگان را نيز به سكوت تشويق كردي و گفتي اينها به تو ربط ندارد، اينها تقدير است ، اينها هميشه بوده است!آخر مادربزگ من، قرآنِ سر طاقچه بخت گشايت!! را كه كمتر از مفاتيح مي خواني اش را باز كن و سوره هود، آيه 113 را بخوان:« و (شما مومنان)، هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست باشيد وگرنه آتش (كيفر آنان) در شما هم خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هيچ دوستي نخواهيد يافت و هرگز كسي شما را ياري نخواهد كرد» و سكوت و بي تفاوتي عين هم دستي است.

 ميدانيد مادربزرگم چه گفت؟

 گفت: « خوب يعني ميگويي من بروم و در خيابان دختر مردم را ارشاد كنم كه خانم،‌موهات رو بده داخل روسري؟! نمي گويند به تو ربطي ندارد؟ آره عزيزم؟» به اين نتيجه رسيدم كه خانه از پاي بست ويران است .

از همان پای بستی که تاسف بار، اسلام را از سر منابر این گونه چون ماده مخدری به تو فهمانده و خورانده است تا هم خود آسوده زندگی کند و هم .....


+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:17
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

اين روزها حسي دارم كه ميخواهم با تمام توانم، كلمات را در بيانش به ياري بطلبم.

ما جوانان كشور ام القراي اسلام و مهد عدل علوي و مهر نبوي!! از آن جايي كه از ريا و تظاهر متنفريم و بلد نيستيم خود را شبيه آنهايي بكنيم كه تقدس از سر و رويشان مي بارد، پس هيچ كس از ديد مذهبي نگاهمان نميكند. پس نظراتمان يا تحت سيطره كتاب هاي غرب مآب است!! يا تحت تلقين سكولارهاي بي دينِ مذهب گريز مغرض! يا به كلي از نگاه مالكان بدون سند ارزشها!! غرب توانسته استحاله مان كند (( خيلي دوست داشتم  آنهايي كه تا ديروز نميتوانستند استحاله را بنويسند و امروز لق لقه زبانشان شده است، لااقل سوادِ معناي همين يك كلمه ابزاريشان را نيز بلد بودند)) و با تحريك و تشويق و شور آفريني ماهواره اي، بر عليه حكومت عدل و داد علوي مملكتمان گولمان بزند! تمام حرفم اين است كه از هر ديدي نگاهمان كنند، به چشم مؤمن و صاحب عقيده و ايمان، نگاهمان نمي كنند. گرچه به اندازه پشیزی هم نگاه یا عدم نگاهشان، ارزش نداردُ، منظورم چیز دیگریست.

و اين جاست آن لذت وصف نشدني و بكر و دوست داشتني خلوص و يكرنگي. به قول دكتر شريعتي، ايمان هر چه در پناه كتمان «مخفي تر»، زلال تر و صميمي تر. حال اين ايمان مخفي درون، اين روزها شعله اش تمام وجودمان را در ماه رمضان در برگفته و مثل شمع مي سوزاندمان. اين ايمان در درون نداي «انتظار» را فرياد ميكشد. اين ايمان درون منتظر وعده خداوند است. اين ايمان درون، كه دين فروشان دنيادوست ما را به نداشتنش تهمت ميزنند، و چه تهمتي از اين شيرين تر!، منتظر وعده خداوند است. منتظر عهد ديرين خداوند با آدم ابوالبشر است. منتظر عدل و داديست كه سوغاتي مهدي است. سوغاتي فرزند علي دشمن جاهلان و ناعادلان و ناكثان است. سوغاتي از سرزمين مهر و تعقل و انصاف و رحمت نبوي.

اين ايمان درون كه مفتخرانه متهميم به نداشتنش، اين روزها بسيار بسيار بسيار بيشتر از گذشته ما را به ديدن روي مهدي بي تاب كرده. چقدر بكشيم؟؟!! چقدر؟؟ بس مان نيست؟؟ در پيش چشمانمان بي عدالتيست، از جانب كساني كه گوش فلك از شعارهاي قشنگ توخالي و پر از نيرنگ و فريبشان ، كر شده است. دستانمان بي رمق شده است. خدايا، چرا دل همه آدم ها نمي شكند، تا ماواي دل شكستگان را نزدمان بفرستي. چقدر ميخواهي ببيني اين همه دروغ و قتل و ظلم و ستم و تهمت و فريب را .... بگذار آنهايي كه به دنبال فريب و مقدس نمايي هستند، در پشت تريبون ها دم از امام زمان ما بزنند و به منظور آگاهی از اوضاع و احوال این گوشه دنیا!!!! بر طبق تحلیل سلیقه ای خودشان برايش نامه بنويسند و به خاطر افتضاحاتشان، گستاخانه به او تبريك بگويند!!!، ما دليرانه و سرشار از بغض و داد فروخورده از امام زمانمان، در دل ياد ميكنيم و بيش از هر وقت منتظرش ميمانيم. انتظاری از جنس بی ریایی و بی تظاهری و بدون آنکه او را از آنِ خود بدانیم و مصادره اش کنیم.

اين روزها جاده انتظار، بيش از هر وقت بوي نرگس ميدهد. گويا بوي تعفن بار ظلم و دروغ، ما را به شميم خوش نرگس بي تاب و حساس تر كرده است.


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:17
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gg,,,n

كلمات قسمت اعظمي از بار معنايي خود را از «زمان» ميگيرند. بچه گانه و بسيار ناآگاهانه است كه گمان كنيم يك كلمه و يك مفهوم همان گونه معنا و مفهوم داشته است كه امروز دارد. يكي از اين كلمات و تركيبات «نماز جمعه» است. معناي سال58 اش كجا و معناي سال 88 اش كجا؟؟!!

نماز جمعه تريبوني نبود، مگر براي گفتن حرف دل مردم، بی مصلحت انگاری و پرده پوشی. امروز تريبوني نيست مگر براي اشاعه تصورات و توهمات قدرت پرستان و متملقان . آن روز ها تريبوني نبود مگر براي يكي شدن تفكرات و تيپ هاي مختلف، انقلابي و كراواتي ، در كنار هم و بدون تمايز و تفاوت براي پرستش خداوند. امروز هم مكاني نيست مگر براي جدا كردن و خط كشي بين خودي و غير خودي!!! آن روزها خطيباني چون طالقاني، بي پروا و بي باك و شجاع گونه اسلام را نشان ميدادند و آن دسته از روايات و نشانه ها را پنهان نمي كردند كه «به نفع نيست و خطرناك است و تحريك كننده است». امروز خطيبان مهره چين شده، ميگردند و ميگردند و از بين ذخاير روايي دين آن دسته را برميگزينند كه به مذاق بالادستي ها خوش آيد و نه سيخ بسوزد و نه كباب. آن روزها طالقاني ها «استقلال» داشتند و آن چه را ميگفتند كه خودشان توانايي انديشيدن داشتند و مستقلانه نظر خود را ابراز ميكردند. اين روزها «شوراهاي سياست گذاري» برايشان سياست ميگذارد!! و به جاي اين كه هر كس مستقل فكر كند وسخن بگويد، خيلي راحت شورا فكر ميكند و «بسته فكر» را ميفرستد تا همچون بلندگويي صرفا، اينها سخن را پخش كنند، نقشي در حد يك «منتقل كننده» صرف!!! در ضمن اظهر من الشمس است كه بسته فكر شورا چه ميگويد و چه نمي گويد!!

آن روزها در تريبون نماز طالقاني، صحبت از مصلحت، محافظه كاري، كتمان حقيقت و پا گذاشتن بر روي وجدان و شعور جمعي و ... نبود. امروز از مرز محافظه كاري هم عبور كرده ايم و از آن سمت پشت بام، منافع مردم له ميشود و علايق و سلايق اقليت، ناز ميشود!! آن روزها طالقاني در اولين خطبه نماز جمعه اش، متحيرانه از استبداد ديني سخن ميگفت، امروز امامان جمعه در خلوت خود نيز جرات نميكنند اين كلمه را بر زبان بياورند، چه برسد به اين كه ..... آن روزها مردم كوچه و بازار در خطبه ها به خود آگاهي ميرسيدند، امروز آن معدود پيرمرد و پيرزن و داراي منافعي هم كه ميروند جز تخدير شدن و به غفلت فرور رفتن، كاري رويشان انجام نميشود!! آن روزها فضاي نماز جمعه پر از نسيم خوش بي ريايي و يكرنگي بود، اين روزها بوي ريا و دورويي و منفعت طلبي در آن فضا، مشام را رنجيده خاطر ميكند.

آن روزها و اين روزها؟؟!! چه قياس مع الفارقي! آن روزها انتقاد اسمش دشمني نبود، حق گويي نامش فريب خورده و دشمن شاد كن نبود، اصلاح اسمش انقلاب مخملي نبود، آزادي له نميشد به بهانه حفظ «ظاهر» نظام، قرار بود تفتيش عقايد ممنوع باشد، قرار بود آزاد و ايمن!! حرفها گفته شود. قرار بود جمهوري باشد، نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كمتر. خيلي قرار ها و خيال ها و تصورات بود.

باز چه قياس مع الفارقي؟! آن روزها بهشتي بود، طالقاني بود، امروز......


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 17:32
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

این روزها مشهدم. از مشهد برایتان مینویسم. نمیخواستم و وقت نداشتم که پستی ارائه کنم اما اتفاق نیمه شب گذشته، نگذاشت قلمم چند روزی فراغت پیدا کند.

نیمه های شب از خانه بیرون زدم و دلم هوای معنویت بکر و تکرار نشدنی زیارت «وجود» امام را کرد، در دل ستایش و مدح و بوسه در طلایی و صحن نورانی!   زیارت که تمام شد داشتم از صحن خارج میشدم که دیدم جمعی دور هم گرد آمده اند و انگار که صحنه بدیع و لحظه شیرینی و دست نیافتنی را در آن بین تجربه میکنند. نزدیک شدم و دیدم آن صحنه وصف نشدنی را!!! درآن بین مداح سینه چاک احمدی نژاد (حدادیان) نشسته بود و مردم گویا، نعوذ بالله، آیتی شگرف از نشانه های حق را میبینند، دورش حلقه زده بودند و برخی به نشانه تبرک!!!، سر و صورتش را لمس میکردند!! آن چنان دیدن این صحنه زشت، مشمئز کننده و چندش آور برایم سخت و تنگ آمد، که ذهنم از آن حال و هوای اصیل و روحانی خارج شد و متوجه این همه انحراف، کج فهمی، تنزل و حقارت و جهل و عوام زدگی مذهب شد. اندیشیدم که چقدر نشانه ها و آثار مذهبی مسخ شده اند و آگاهی و روشن بینی و شناخت گم شده و محتوای مذهب خالی و پوسته ی رویین نیز وارونه شده است، که نماد اسلام آگاهی و بیداری و شناخت و روشنگری، روضه خوان هایی شده اند که به منابع اول و تر و تمیز شناخت مذهب در قشر سنتی متدین تبدیل شده اند. آن هم روضه خوان هایی که آن قدر جسور و بی باک شده اند که مشابه همین جناب حدادیان، گمان میکنند توانایی شناخت جبهه حق و باطل را دارند که در بحبوحه های سیاسی به میدان می آیند و ضمن روضه، با هوشیاری منفعت طلبانه ای، جبهه ای را حق میشمرند و جبهه ای دیگر را نا حق!! و فردای این اجتهاد!!، به سبب آنکه مذاق اربابان قدرت را خوش کرده اند، ترفیع مقام می یابند و نمادی میشوند از «دین» و سمبلی از «دین داری»!!

دلم میسوزد که این همه روشنگران در دین نور روشنگری تابیدند، سعی در بیداری اذهان و افواه داشتند و عمر خود را صرف روشن بینی کردند اما هنوز در دل حرم امام تعقل و دانایی و شناخت و علم و آگاهی، تعصب و هواداری و دست مالی روضه خوان وجود دارد!! افسوس.......

 آری ، افسوس که تا زمانی که مرکب جهل حضور داشته باشد، راکبان مغرض و زیرک و بهره گیر، سوء استفاده گرانه سواری خواهند گرفت و گستاخانه خواهند تاخت.

 وچه بد که در مملکت ما، مرکب جهل یکسره در زمین دین می چرد و داعیه دین داری دارد!! 


+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:58
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg

صداي ماندگار موسيقي ايران، استاد شجريان

شايد در خيلي عقايد و ايمان ها و بينش ها، شبيه به هم نينديشيم. شايد نوع نگاه مذهبي و عرفاني و معنوي و تقيد به امورات ديني من و شما در تضاد كامل با هم باشد. اما، استاد، در جامعه اي كه اغلب روحانيانِ «غير حكومتي اش» از سر محافظه كاري و ترس ، ذلت بار به پستوي خانه گزيده اند و در دل جهل و رعب و ظلم، اوج رسالت و شجاعتشان، صرفا امام جماعت بودن و حل معضلِ لاينحل طهارت و نجاست!!! است و در آرامش و آسايش، تنهايي مفاتيح ميخوانند تا آسوده و بي دردسر بهشت را به چنگ آورند.

در جامعه اي كه ده نمكي ها ميخواهند وزير فرهنگ شوند!!! و سمبل توليدات و آثار فرهنگي اش و هنر متعهدش «اخراجي هاي 2» شده است  و به قول شاعر فرهيخته، عبدالجبار كاكائي، آن قدر از مردم فاصله گرفته اند كه براي جبرانش، دست به شيرين كاري و عشوه گري !! اخراجي هاي 2 ميزنند، از هنر چيزي باقي مانده است؟ از اميد ميتوان سخن گفت؟ از روشنگري و نو انديشي جز در گوشي ميتوان حرف زد؟ سالها در فكر اين بودند كه هنر را، رسانه را، دانشگاه را، حوزه مستقل را، ورزش را، فرهنگ را، بينش را ، تنها مناسب احوال خود تعريف و توصيف و تشويق كنند، تشویق شوندگانی تنها از جنس و تیپ خودشان. چه بهتر كه شما را تشويق نمي كنند. چه بهتر كوته بينانه و واقعا بچه گانه به خاطر داشتن «كراوات»، انگ غرب مآبي بر پيشاني تان است. چه بهتر كه به خواست دليرانه خودتان از اين پس صدايتان را ديگر نه از رسانه حزبي، بلكه از ضبط هاي شخصي مان در كنج تنهايي خواهيم شنيد، چه بهتر كه كيهان، بهتان توهين كند. چه افتخاري از اين بالاتر كه خشك مغزان و تاريك بينان و خرد ستيزان و شبه خوارجان توهین گر و دشمن انسانی  باشند.

خوشحالم كه ميثاقي كه من وشما را گرد هم آورد و از يك گروه خواند، «انسانيت» و « انصاف» و «حقيقت» و «داد ستاني» بود. خوشحالم كه آن قدر استقلال راي و آزادانديشي داشتيد كه هنرتان و صدايتان را به پاي خود شيريني و پاچه خواري و تملق نگذاشتيد. خوشحالم كه هنرتان، همانند گذشته باز رنگ تعهد، درد و مردم خواهي گرفت . خوشحالم كه هنرتان نه فقط براي خودِ هنر، بلكه براي درد مردم و صداي در گلو خفته شان صرف شد. خوشحالم كه در انبوه شبه هنرمندان ساختگي و تقلبي! كه حتي معني تعهد و همراهي و همدردي با مردم را نمي دانند شما نشان داديد كه نسل در معرض انقراض هنرمندان متعهد هنوز به پايان خط نرسيده است.

خوشحالم كه در سكوت رنج آور و خفت بار روحانيان و هنرمندان و با نفوذان ديگر، از سرمايه نامتان خرج كرديد و در كنار خواست مردم شجاعانه ايستاديد و توهين خشك مغزانِ متعصب كور را به جان خريديد و با ابزار هنرتان، تنها كاري را كه ميتوانستيد كرديد، در حد توان خود. كاش همه آنهايي كه توان داشتند، چون شما، در حد توانشان سكوت سياهشان را در هم ميشكستند. كاش... كه اگر نشكنند، فردا جهاني بايد پاسخ گويند كه چرا لبهايشان را از سر ذلت و زبوني و ترس دوختند.

ممنونم استاد به خاطر تنها نگذاشتن.


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 1:9
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

 

kkkk

دیدن سریالِ «در چشم باد» که سه هفته است از رسانه «حزبی» و واجب التحریم!! در حال پخش است را به همگان توصیه میکنم. دیالوگ های پر مغز و «کنایه آمیز»، حوادث جانکاه و دردآورآن سالهای ایران، ساخت و پرداخت جذاب و باظرافت و فیلنامه قوی این کار که نمایانگر تفکر و تعمق و تآمل نویسنده در پس نوشتن آن است، سریالی قابل ارزش دیدن را فراهم آورده است.

اولین فکری که در اثر دیدن سریال به ذهن خطور میکند، «تکرار تاریخ» است. گویا تاریخ هر از چند گاه یک بار، حرکت دایره وار خود را از نقطه شروع، دوباره از سر میگیرد.

باز جنایت کار جنایت میکند،باز مظلوم درد میکشد، باز تبعیض و ناعدالتی زبانه میکشد، باز «اسم ها» عوض میشوند و «رسم ها» همچنان به همان صورت گذشته باقی می مانند، باز آزادگان و آزاد اندیشان و تعظیم نکنندگان! لقب آشوبگر و منافق و دشمن شاد کن می یابند و متملقان و مدح گویان و نان به نرخ روزها ترفیع مقام می یابند و بر منصب ها تکیه میزنند،باز میرزاکوچک خان ها به نام حفظ امنیت و ثبات شهید میشوند و رضا خان ها حافظ امنیت!!،  باز بر چهره سیاه استبداد و خود کامگی پرده «توجیه» کشیده میشود، باز «شاهان و حاکمان» ظل الله میشوند، باز انتقاد دشمنی خوانده میشود و تمجید و تملق دوستی، باز قانون، تنها حاشیه امنیتی میشود برای زورمداران و تبری برای سربریدن زیردستان، باز زر و زور و تزویر دست در دستان یکدیگر با هزار ترفند و حیله و عوامفریبی ، یکی جیب را خالی میکند و یکی به پس سر میزند و یکی افکار را جهت میدهد و ذهن را در موافق مقاصد، بد بین و خوش بین میکنند و با هزار توجیه و تفسیر دروغین مذهبی مسخ و افیون زده میکند و از آگاه شدن باز میدارد، و باز نزدیک به مضمون قول شریعتی،

« دوباره آن  چنین میشود که بود، ای برادر»


+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 0:25
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

jj

 فاصله سفارت آلمان تا سفارت چين به چه اندازه است؟!آيا در انسان دوستي هم .....!!!!

ابزار شدن و نردبان كردن زيباترين تجليات و ارزش هاي انساني ، امروز در كشورِ ارزشها (ميگويند ايران!) آن چنان گسترده وهمه گير شده كه همه نسبت به اين رفتار «كريح» ،‌«سِر» شده اند.

جمعي از دانشجويان و زنان بسیجی و به اصطلاح مستقل، در جلوي سفارت آلمان جمع ميشوند و نسبت به مرگ زن محجبه مسلمان به دست ««فردي»» نژادپرست واكنش نشان ميدهند و خواستار تعطيلي سفارت آلمان ميشوند.(در حركتي كاملا خودجوش!) از آن جايي كه خداوند همواره دست فريبكاران و رياكاران را رو ميكند، كمي اين طرف تر ما، صدها مسلمان چيني توسط ««دولت»» چين قتل عام ميشوند و روح انسان دوستي و ظلم ستيزي و انزجار طلبي اين دانشجويان مستقل!!، مثقالي هم به درد نمي آيد!!! آخر فرصت طلبي و منفعت طلبي تا كجا، كه روح انساني و فطرت جو نيز، مطابق سياست هاي حاكميت به جوش مي آيد!! و آن جا كه سياست واكنش نشان ميدهد، روح اينان به درد مي آيد و آن جا كه سياست اقتضا نمي كند حرف زد، روح اين آزادي منشان!! نيز، همدردي و فرياد و دادخو اهي را فراموش ميكند!!!!

از شما استقلال راي و آزادانديشي و آزادمردي نخواستيم ،‌لااقل در منفعت پرستي و فرصت طلبي كمي صرفه جويي كنيد!! فكر كرده ايد كه فاصله سفارت آلمان تا سفارت چين چقدر است؟ فاصله اش به اندازه انصاف و استقلال رايي هست كه از نداشتنش بي حد و اندازه در مضيقه ايد. آخر خود فروشي انساني تا كجا؟؟ عدم آزادگي تا چقدر؟؟ ذلیلی و زبونی به چه میزان؟؟ بی احترامی به تعقل و شعور ودرک مشاهده گران تا چه میزان؟؟  چرا اين زيباترين و انساني ترين منش انسان ( دادخواهي و ظلم ستيزي) با منفعت طلبي ها و نان به نرخ هواي سياست خوري ها!! به لجن ميكشانيد؟؟ در انسان دوستي هم، رياكاري و فرصت طلبي و منفعت پرستي را دخيل كرده ايد؟؟ چرا دست از سر مصادره اين موارد هم بر نمي داريد؟؟ چرا اگر مسلمان هم نيستيد، آزاد مرد هم نمي باشيد؟؟ چرا؟؟ حمايت از مظلومان هموطن را نخواستيم(آنها که مطابق نظر منفعت محور و دیکته شده بهتان، مستحق کیفر و تنبیه هستند)، در حمایت از غير هم وطنان هم، چشمتان به دست ارباب قدرت است؟؟

واي به حالتان، در آن روزي كه چشم ها از شدت ترس ميخواهد از حدقه بيرون بزند.


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 0:59
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

تعداد كثيري از مسلمانان چين، در اعتراض هاي اخير در كشورشان توسط دولت (برحق و الهي!!) چين كشته شدند.

چند وقت پيش نيز، مسلمانان اوستياي جنوبي گرجستان نيز، به دست (برحق و الهي!!) روس ها در تهاجم به جنوبِ گرجستان كشته شدند.

(البته اخبار صدا و سيماي دادخواهمان اين همه در باره اش گفت، حتما شنيده ايد!!)

به سرنوشت اغتشاش گرانِ!! نامسلمانِ!! و جيره خوار غربِ!! و وطن فروشِ!! خودمان كاري نداريم.

پس از این قضایای چین و روسیه ،از حمايت و شكايت و داد و هوار و ظلم ستيزي و مظلوم پروري و حقوق بشر خواهي!! و وظيفه و دلسوزي و تشر و مرثیه خوانی و... مسئولان ما خبري نبود! اينجا اين حرف ها «محلي از اعراب ندارد»!!، روسيه و چين هر چه كنند حق است، و لا غير! چرايي اش را يك بچه هفت ساله نيز ميداند! ظالم و اشغالگر جز آمريكا و انگليس و چند کشور دیگر نداریم! (نكته مهم:در نظام الهي، ظالم بر اساس سياست ما!! مشخص ميشود)

خداوند چه دقيق و زيبا و «مستدل» شرايطي را پيش مي آورد تا« ادعاهاي پرطمطراق و دروغينِ انساني» سياست بازان، در دل «سياست و منافع محوري»، عيارشان مشخص و دروغ بودنشان آشكار شود.


+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 7:1
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ffff

پس از مشاهده شاهكارهاي جلب اعتماد ملت!!!!! در اين روزها ( شرمنده ام،جز واژه شاهكار پيدا نميشود، وگرنه عنوان ميكردم)، به خودم شك كردم. شايد آنها كه «همه» ملت را «احمق»‌و « نابخرد» و «ناآگاه» و «بچه»‌فرض كرده اند، فكر كرده اند واقعا ما اين گونه (شبيه متن زير) فكر ميكنيم. اگر غير از اين بود ، با چه پشتوانه اي از اعتماد به نفس اين نمايش هاي رو حوضي بچه گانه را براي ما بازي ميكردند و متوقع بودند كه ما هم «باور» كنيم.

و اما متن افكار متصور حكومت از مردم.

ما نمي فهميم!!

مگر ما اين همه دروغ را ديديم؟!

مگر ما خشونت ها و جسارت ها و كشتارها و عوامفريبي ها ، وحشي گري ها ، كتمان ها و حق خوري ها را ديديم؟!‌

مگر ما فهميديم كه چند روز مانده به انتخابات سهام عدالت، افزايش حقوق، تبليغات ميلياردي از جيب ملت، توزيع برنج و روغن در بين محرومان دردمند و بي نوا و بي تقصير، يعني چه؟! نه، چه ربطي دارد، اينها همه بداخلاقي انتخاباتي و سناريو سازمان «سيا» است.

مگر ما ندیدیم در عین صداقت و عدالت و احترام به نظر اقلیت!!! شورای نگهبان برخلاف عرف چند صد ساله اش!! ده درصد آرا را در مقابل دوربین منصف و حقیقت جو رسانه حزبی، ببخشید میلی (اصلا ولش کن) شمرد و صحت انتخابات را اعلام کرد و دغدغه ها وشبهه ها، ناشی از این دادگاه لبریز از عدالت، رفع شد؟! بله، چرا که ندیدیم. همان یک ذره شبهه ای هم که داشتیم رفع شد. غیر از این کسی حرف بزند نشان از قانون ستیزی و آشوب و بلوا خواهی و ضد مردمی اش دارد.

مگر چهار سال بزرگ نمايي ها غلو آميز و حماسه آفريني هاي مضحك توسط رسانه «حزبي» را ما ديديم؟! نه، كجايش بزرگ نمايي بود! بايد خوش بين باشيم!! وگرنه جزو مافياي پول و ثروتيم!

مگر ما نردبان كردن تهمت ها و ابزار كردن افشاي نام هاي «منتخب» و رسيدن به صندلي رياست به هر چنگ و دنداني را در دو قدمي انتخابات فهميديم؟! نه ، نبايد بفهميم!

مگر ما پيش بيني هاي دقيق نمايندگان حامي احمدي چندين ماه به انتخابات در مورد 24 ميليون، اطمينان خاطر از پيروزي در انتخابات در 20 دقيقه اضافي ( و البته منصفانه ها!!) مناظره ها را شنيديم؟! نه،نبايد بشنويم !

مگر ما استفاده از امكانات چندين رسانه روزنامه اي و سايت و تلويزيوني در جهت حمايت از كانديداي خاص و تخريب رقيب را درك كرديم؟! نه، نبايد درك كنيم!

مگر ما خوشحالي طرفدراران احمدي يك ساعت پس از اتمام راي گيري در خيابان، تيتر روزنامه كيهان فرداي انتخابات( كه البته بهشون تذكر دادن كه اين قدر ضايع نمايش بازي نكنيد و تيتر رو عوض كنيد)، ضميمه اختصاصي روزنامه ايران در مورد 24 ميليون راي در 23 خرداد، تبريك ..... ديديم؟! نه، نبايد ببينيم!

مگر تغيير جهت اعتراض مسالمت آميز و آرام مردم را به «اغتشاش» و «تخريب» و «ناآرامي» و ساختن بهانه اي براي خشونت و سركوب و تهديد و رفتارهاي مشمئز كننده و دور از شآن «حيواني»‌

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:11
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hhhhh

در اين روزها بارها اين مطلب را پيش خود زمزمه كردم و به آن انديشيده ام كه: امروز هر انساني به اندازه «انسانيتش» و به ارتفاع «تعالي اش» و به وسعت «حق بيني و روشن بيني و انصاف و عمق نگاهش» از ديدن و لمس كردن اين همه دروغ، فرافكني، كتمان، عوام فريبي، منحرف کردن اذهان، مشت آهنین!! و خشونت، رعب و .... (تا صبح ميشود توصيف كرد!!) «رنج» ميكشد و «مضطرب» است. و من هم نيز در حد و قواره كوچك خودم .

امروز كه افكار غم بار ناشي از اين روزها به ذهنم هجوم مي آورد، به قرآن پناه بردم تا كلمات اعجاز برانگيزش آرامم كند و نويدي باشد بر دلم براي روشني «اميد». و باز قرآن چطور آرامم كرد با آياتي شگفت و عميق و لبريز از « اميد و انتظارِ سحري روشن». ببينيد چطور قرآن با كلماتش روحم را نوازش كرد. عين آياتي كه تفعل زدم .و آمد:

«و هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است، بلكه كيفر ظالمان را به تاخير مي افكند تا آن روزيكه كه چشم هايشان در آن روز خيره و حيرانست(42) (در آن روز سخت آن ستمكاران) همه شتابان سر به بالا كرده و چشمها واله مانده و دلهاشان از شدت عذاب بدهشت و اضطرابست(43) (اي رسول ما) مردم از روزي كه هنگام عذاب فرا ميرسد بترسان و آگاهشان ساز كه ستمكاران خلق، خواهند گفت كه پروردگارا عذاب ما را به تاخير افكن تا دعوت تو را اجابت كنيم و پيرو رسولان تو شويم. به آنها پاسخ آيد كه آيا شما بارها پيش از اين سوگند ياد نمي كرديد كه ما را ابدا زوال و هلاكي نخواهد بود (44) شما ( ستمكاران بوديد كه) در منازل ستمگران پيش از خود مسكن گزيديد و حال آنكه مشاهده كرديد عاقبت، ما ( به سر پنجه قهر مرگ) چه بر سر آنها آورديم (45) و آن ستمكاران بزرگترين مكر و سياست خويش را به كار بردند ولي چه سود كه پيش خدا ، مكر آنها (هيچ) است ، هر چند به مكر خود كوها را از جاي بركنند(46) (سوره ابراهيم)

و چه وصف نشدني، به زيباترين نحو و عالي ترين صورت اين آيات، همچون آبي بر آتش دلم، فائق آمد. و شک ندارم بر دل همه آنهایی که نمیدانند چه کنند و فریاد حق خواهی را به کدام سو روانه سازند و به کدام آستان سر بگذارند و بگریند نیز، عالی ترین نوید است. 

نميدانم، آيا ميشد بهتر از اين بشارت براي نويد بخشيدن ؟!


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 1:55
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

jjjjjjjfffff

در مملكتي كه فقط دولت حق حرف زدن دارد، هيچ حرفي را باور نكنيد. (دكتر شريعتي، چه بايد كرد؟ ص483)

روح پر صلابت ، ژرف و بلند بالاي «انسان»، علي شريعتي

سال پيش همچنين روزي گمان نمي كردم كه سالگرد سال بعدت مقارن با چنين اوضاع و احوالي باشد. از ماهها قبل تصميم گرفته بودم در چنين احوالي نوشته اي را در موردت بنويسم و به روزنامه اي بدهم. اما اين روزها هيچ ايراني متعهدِ دردمندي نمي تواند بنويسيد، اصلا «نبايد» بنويسيد ، چه بنويسيم؟؟‌براي چه چهره شخصيت تو را براي كساني كه نمي شناسندت تبيين كنيم؟ ما امروز تنمان در خيابان ها محصور در فشار سنگين كسانيست كه مدعي اند ميخواهند مانع از سلب امنيت ما شوند، چه رسد به روحهايمان. افكار و روح هايمان كه خسته و پژمرده و نااميد و مملو از غم و اندوه و سياهيست. حتي چيدن كلمات در كنار هم نيز برايمان سخت است . ما چگونه امروز با آثار تو از ارج و مقام عظيم آزادي و كرامت و خود ارجمندي و ارزش انسان در اسلام آشنا شويم در حالي كه انسان امروز وطنمان در خيابان ها به اسم مذهب، به اندازه «چهارپايي» حرمت و قداست ندارد ؟؟‌تو ميگفتي هر كس به اندازه حرفهايي كه براي نگفتن دارد ارزش دارد و انسان است ، اما امروز در كشوري كه تو آنقدر براي روشنگري و روشن بيني و تعالي افكار مردمانش رنج كشيدي و فرياد زدي، انسان ها به اندازه ارزششان «درد» ميكشند. آن هم به تنهايي! كوله بار سنگين و طاقت فرساي دردهاي عظيم را به دوش ميكشند. دردهاي به سنگيني « عوامفريبي »، تخطئه شخصيت ها و افكار، اسلام خشك مغزان و تاريك بينان و متحجران واپس گرا، بر صدر نشستن قشري نگران، كتك خوردن و خونين رنگ شدن انسان هاي كه تنها جرمشان حق خواهي و طلب پاسخ قانع كننده است و از همه زشت تر و تاسف بار تر فرافكني و انحراف افكار با استفاده از «آشوب گر» و «اختلال گر»‌و « عوامل معدود!!!! فريب خورده» ناميدن آنها.

دكتر تو چقدر در نوشته هايت از اين موضوع مي ناليدي كه برخي خواص فرصت طلب و مغرض در منابر و تريبون ها «عوام» منحط و بي خبر و بي تقصير را نسبت به شخصي يا فكري يا گروهي بديبن ميكنند و به لعن و نفرين وا ميدارند، امروز كجايي كه ببيني در دستگاه هاي عريض و طويل تلويزيوني و اينترنتي و اطلاعاتي چطور رسانة ملي!!! مدعي حقيقت جويي و صداقت مداري با نهايت تلاش و زحمت در پي آنست كه شخصيت ها را بكوبد، مردم «عظيمِ» معترض كه در حركات خودجوش و برآمده از بغض و ناراحتي خود را نشان ميدهند ، عده اي معدود!!، آشوبگر، ساختارشكن، سازماندهي شده توسط دشمن، و .....

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 2:46
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hhhh

آيت ا... صانعي ( مرجع شجاع و نو انديش شيعه): امروز اعلام ميكنم حضور مردم در پاي صندوق هاي راي لازم عقلي است و راي به كسي كه ملت او را دروغگو ميداند حرام است ، حال كه آقايان مصلحت نمي دانند اين سخنان از صدا و سيما پخش شود مانند دوران انقلاب كه اطلاعيه ها توسط مردم پخش مي شد، اين سخنان را تكثير كنيد.

جناب احمدي نژاد ،‌داعيه دار ارزش ها!! و اخلاق!! و صداقت!!، عدالت!!‌انصاف!!، حقيقت!! در اين مناظره هاي تلويزيوني متد بسيار حرفه اي و ماهرانه اي را ارائه كرده است در جهت بازي دادن طرف مقابل و عوامفريبي مخاطبان تلويزيون. متد ايشان همان متد قديمي در هم ريختن نظام فكري طرف مقابل مناظره با اين تفاوت كه ايشان سلاح در هم ريختن نظام فكري وساختار ذهني طرف مقابل را بر مدار ارزش و ساده زيستي و عدم اشرافيگري!! قرار ميدهد. بدين صورت كه تا آن جايي كه امكان دارد از خود تعريف و تمجيد ميكند و زماني كه با يك سوال مخاطره آميز و چالشي در زمينه حركات و رفتارهاي به وضوح اشتباهش مواجه ميشود با اين جواب كه «اطلاعات شما درست نمي باشد!!!»، يا « به اين موضوعات پيش و پا افتاده نبايد پرداخت و موضوعات كلان ملي بايد مطرح شود !!» از جواب طفره ميرود و سوال كننده را دور ميزند. و در دفعه بعد خودش پيش و پا افتاده ترين و «خاله زنكي ترين »مسايل را عنوان ميكند تا وقت طرف مقابل در پاسخ به اين موضوعات پيش و پا افتاده تلف شود و در نوبت بعد سكان حمله و «بازي دادن» تحت اختيار جناب محمود خان ارزشي!‌قرار بگيرد. با اين كار هم او از جواب دادن طفره ميرود و هم طرف مقابل را به بهترين نحو «بازي» ميدهد و مانع از گفتن ديگر انتقادها و سوالات چاشي ميشود.. جالب است كه عنوان هم ميكند كه نبايد مسايل كوچك و پيش و پا افتاده را در بحث انتخابات مطرح كرد و خود او كم مانده است از علت گم شدن سنگ پاي زن همسايه در حمام عمومي سوال كند!! اين شگرد را تا حد كمي در مورد ميرحسين موفق بود و تا حد بسيار زيادي در مقابله با كروبي موجب در دست گرفتن عنان مناظره شد. طوري كه انتقادات را با سلاح زشت دروغ و فرافكني دور زد و به جاي جواب صريح،‌مسايل را باز متوجه اموال و شماره حساب و .... كرد.

من به محمود تبريك ميگويم . او بسيار عالي گروهي از مردم کم اطلاع و سطحي نگر ما را شناخته و به حرفه اي ترين صورت با افكار و عقايد و اذهان آنان در مناظره ها بازي ميكند و ميداند در كجا مهره هايش را حركت دهد. در مسلك ايشان، توهين، تخريب، از همه مهمتر «دروغ»،‌ناديده گرفتن شعور مخاطب،‌اجراي بازي كهنه شده ابزاري كردن ارزشها و ...... مجاز است و بسيار جالب همه اينها خوش اخلاقي انتخاباتي است و هر حركتي كه رقباي او در فضاي انتخابات انجام دهند بد اخلاقي و تخريب و وابستگي به مافياي ثروت و قدرت!! است. البته گويا يك ماه است كه عضو مافياي زر و زور يك بند جديد پيدا كرده است و آن همزمان مخالفت با احمدي نژاد است . بدين معني كه شما ميتوانيد به راحتي و با گستاخي تمام از نردبان ارزشها بالا برويد، كارخانه ها را با نفوذ ارگان های (....). در يك فضاي «ساكت و سايه» و «به دور از جنجال و نظارت» خريداري كنيد و در عين ظاهري مقدس مآب و طاهر از نظر فقهي!! ، ميلياردر و صاحب سرمايه هاي اين مردم شويد و همزمان طرفدار آقاي احمدي نژاد باشيد. در اين صورت شما نه تنها مفسد نیستید بلکه....

ادامه در ادامه مطلب  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 2:15
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

سسس

اندر احوالات «جُنگِ»!! منطقه آزاد تلويزيون

تذكري مهم: اين نوشتار به هيچ وجه درصدد تلقين تحريم انتخابات نيست، وضعيت امروزمان نتيجه «تحريم» ديروزمان است

آخر شبها. زحمت بكش و دكمه شبكه سه رسانه ملي ات! را فشار بده و ببين چطور به قشر فرهيخته منت گذاشته اند و منطقه اي آزاد را در اختيارش گذاشته اند. اي آزادي، اي آرزوي عزيز و بزرگ و هميشه نايابي كه انسانها همواره تمناي تو را به گورها بردند، از تو شرمنده ام كه نام تو نيز در امان نمانده است از اين فريب ها.

بعد از ديدن چندين باره اين برنامه به خود شك كردم. شايد ما بيخود است كه در فراق آزاديِ «در پرتو انسانيت» ميسوزيم و با افروختن شمعي يادش را گرامي ميداريم. اگر تعريف آزادي اين است، ما پس چه زماني آزاد نبوده ايم؟! فكر ما، شعور ما، درك ما، تحليل ما، قضاوت ما، راي ما، تعقل ما،‌آزاد انديشي ما، آزادگي ما و حق خواهي و حقيت طلبي ما اجازه دارد «هر چها سال يك بار»، اجازه ظهور يابد!!! ما در اين مدت يك ماهه فرهيخته ناميده ميشويم!، برايمان ميوه پوست ميكنند!، فرش قرمز پهن ميكنند و تريبون آزاد برايمان مهيا ميكنند،! مالك و عهده دار فرداي ميهنمان ميشويم! ، نظرمان مهم ميشود. اما در اين وضعيت نيازمند به حضور ما نيز، باز به شعورمان توهين ميشود. معني آزادي را هم در اين دست برنامه ها باز يافتيم . بارها اين برنامه را ديدم تا لااقل حرفي، سخني و نظري را بشنوم كه ذره اي متناسب با دادن فضاي باز و آزاد باشد، ولي دريغ از شنيدن كلمه اي كه وجه تسميه نام برنامه باشد. همين چند ماه پيش، جوانِ پرشور سرنوشت سازِ صاحب مملكت، خواهان اين بود كه به نظرش احترام بگذارند و حرمت و شرافت و قداست خون پدران شهيدش را دست مايه پيشبرد اهداف و مناقع زودگذر و حزبي قرار ندهند. گردانندگان اين شوي مضحك و توهين گر به شعور آن زمان كجا بودند كه لااقل همين برنامه سراسر سانسورشان را در دانشگاه به پا كنند و نظر او را طلب كنند. اين دانشجو يا« همه وقت» مي فهمد يا «هيچ وفت» نميفهمد، يا هميشه صاحب نظر و تفكر است يا هيچ موقع . اگر همه وقت ميفهمد چگونه است كه چند ماه پيش مهمان نظرات و آرايَش، پنجه بوكس و هتاكي و تهمت و كتك و زندان و انفرادي بود ، ولي حالا نزديك انتخابات او ميفهمد، بايد نظر دهد ( حتي حالا در اوج نياز و نمايش بازي كردن ها هم جسارت و احترام به نظراتش را با برپايي برنامه اي ترتيب ميدهند كه به همه چيز شبيه است غير از تريبون آزاد)

در كمال صداقت باز هم ميگويم، براستي در اين برنامه هيچ كلمه اي نشنيدم كه حرفي متناسب با حرف هاي نگفته و هميشه «خفه شده» باشد. مگر ما انقلاب نكرديم كه بي پروا و با جسارت نقد كنيم،‌صاحبان منصب را كوبنده زير باران مطالبه و انتقاد قرار دهيم و هيچ خطري را برايمان به ارمغان نياورد، مگر انقلاب نكرديم كه صدا و سيما و رسانه هايمان نظرات مردم و سخنگوي مطالبات و خواست هايشان باشد. مگر نه. پس چطور است كه حتي در بحبوحه انتخابات كه در ديكتاتورترين كشورها فضا كمي بازتر ميشود، تلويزيونمان در اين زمان نيز در شويي كليشه اي، فكر و نظر و خرد قشر جوانش را به سخره ميگيرد و باز  سانسور گسترده را خط مشی خود قرار میدهد و آن دسته از سخنان و حرف هايي را پخش ميكند كه مشابه همان« صحبت گزارش هاييست» كه در كوچه و بازار هميشه گفته و پخش ميشود با اين تفاوت كه این سخنان کلیشه ای این بار  دانشگاه گفته ميشود و به دختران شل حجاب و پسران زير ابرو برداشته و تي شرت پوشيده هم اجازه گفتن آنها را ميدهند.

 مگر جوان صاحب انديشه اين مملكت «ساعت كوكي» است كه بر روي هر چهار سال يك بار تنظيم شده باشد كه در موعد مقرر به او شبه تريبوني زير خروارها سانسور و خفگي داده شود تا حرف بزند و نظرش ارزش پيدا كند؟! هنوز چند ماه از ماجراي دانشگاه امير كبير نگذشته است. درست است، آن موقع اين جوان صاحب مملكت!! هنوز كوك «چهار سال يك بارش» به صدا در نيامده بود كه به جاي مشت و لگد و پنجه بوكس و لقب منافق و فريب خورده، منطقه آزاد تحويلش دهيم. هر موقع كوك انتخاباتي چهارساله به صدا در آمد ،‌به جاي ستاره دار كردن، بلندگويي منادي آزدانديشي!!! ( واي به حال اين آزادي) در اختيارش ميگذاريم.

دلم ميسوزد به حال بناي سوخته و غارت زده آزادي كه نام و يادش اين گونه يه غارت ميرود!


+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 0:45
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg 

 از نسل گل و نجابت نورتویی               محمود زمان به وادی طور تویی

سوگند به آیه آیه ی دفترعشق              مظلومترین رئیس جمهور تویی

در وبلاگی ((آدرس وبلاگ)) شعر بالا را دیدم و حیف دیدم نظرم را در تفسیرش ننویسم!!! همان طور که بارها گفته ام سیاست در ایران بی روح ترین و مایوس کننده ترین مشغله ایست که ما امروز از روی اجبار باید به آن متوجه باشیم و نگذاریم به قول حضرت امیر جاهلانمان پرتلاش باشند و آگاهانمان تن پرور و كوتاهي ورز. كه پس از آن بايد منتظر سقوط بود،چون پيش از سقوط من و تو كه ادعاي دردمندي داريم كوتاهي كرديم.

(نظر من)

سلام دوست عزيز.

تعصب، مطلق گرايي، جزم انديشي و دگماتيسم، خصوصيت مشترك توده هاست. و برايم بسيار جالب است كه امروز جز مطلق گراهايي كه طرف سفيد رايشان، احمدي نژاد معجزه هزاره سوم است و طرف سياه شان به طور مطلق مزدورهاي مواجب بگير دشمنان!! كه خلاصه در روشنفكران و دگرانديشان ميشوند، كسي طرفدار آقاي احمدي نژاد نيست. همان طور كه گفتم مطلق گرايي صفت مشترك توده هر اجتماعيست. من براي دور شدن از اين صفت سطحي گرايانه، عنوان ميكنم برخي خدمات آقاي احمدي نژاد قابل كتمان نيست و بايد از آن تقدير شود. ولي اگركمي و تنها كمي تنگ نظر نباشيم و حمايتمان نتيجه تلقين و تقليد كوركورانه نباشد، در آقاي احمدي نژاد نقاط ضعف آنقدر هست كه هر چقدر هم بخواهيم نميتوانيم خود را مجاب كنيم كه ايشان 4 سال بعد نيز به اين مهرورزي هايشان ادامه دهند.

چطور شما عنوان ميكنيد در مقابل عكس آتش زدنها آشفته نشده اند!!‌پس 18 ماه انفرادي سه تن از جوانان اين مرز و بوم در اثر همان آتش زدن ها و پرونده سازي نشريات دانشجويي توهم است؟؟‌معني مظلوميت را نيز فهميديم!!‌اگر اين مظلوميت است كه ما  سي سال است ظالميم و خود خبر نداريم!! تقدير از كردان پس از رسوايي مدرك و دهن كجي به مردم نشانه احترام به نظر عموميست؟؟‌دستگيري و مجازات و تنبيه فراقانوني گسترده و ناشي از عقايد جزبي و شخصي دانشجويان  و روزنامه نگاران و فرهيختگان در طي اين چهار سال نماد همان دعاي مشهور فرج ابتداي سخن گفتن ايشان است؟؟ اعلام نكردن موجود حساب ذخيره ارزي، منحل كردن سازمان مديريت و برنامه ريزي، هاله نور!!! ، پرستيدن احمدي نژاد در خارج از مرزها!!!، ارتباطات وسيع ديپلماتيك با كشورهاي توسعه يافته جيبوتي و جزاير قناري و ...، تحميل زيان شديد به كشور ناشي از تبديل حساب ذخيره ارزي از دلار به يورو در نتيجه كاهش شديد ارزش يورو، خارج شدن نام اسراييل از فهرست نژادپرستي اجلاس ژنو در اثر اقدامات شجاعانه و سرشار از تدبير و اعتماد به نفس ايشان، تورم وحشتناك و كمر خم كن همان مستضعفاني كه محتاج جواب نامه اي هستند، ماجراي تاسف بار و زشت رشوه دادن براي راي اعتماد به وزير ميلياردر دولت كريمه و مستضعف محور!!،حياط خلوت كردن بانك مركزي براي پيشبرد نظرها و سياست هاي تابع نظرات شخصي و نه جمعي، تماميت خواهي اشكار حتي در زمينه اي ورزشي و فرهنگي كه منجر به ساخت فيلم هاي شاهكار و قابل تامل و متعهدانه اي همانند اخراجي هاي 2 شده است!!!!، در اختيار داشتن يك سوم درآمدهاي نفتي از ابتداي انقلاب در اين چهار سال و مشاهده نكردن تاثير آن در سفره ها!!!‌توسط مردم، كمك به مظلوم نمايي اسراييل در مجامع بين المللي با صحبت هاي به ظاهر تخريب كن مستقيم ، ولي در باطن به سود مظلوم نمايي اسراييل، بازنشسته كردن مفاخر و استادان تنها به علت دگرانديشي، عدم مجوز هاي وسيع به كتابها در اثر قبول نداشتن مجوزهاي وزارت زمان خاتمي، تا صبح ميتوانم بگويم!!!!

اما باز هم ميگويم من به خدمات ايشان نيز معترفم و از آنها تقدير ميكنم، اما نميتوانم تعقلم را تعطيل كنم و وزنه سنگين ضعفهاي عمده و كلان ايشان را ناديده بگيرم.  همان طور كه به آن سمت نيز مينگرم و به طور عمده شبه روشنفكري ها و اعمال اشتباه آنان را نيز ميگويم.اين را گفتم كه در جواب استدلال هاي من در نقد عملكرد غيرقابل دفاع و ضعيف احمدي نژاد، فرافكنانه ضعف هاي خاتمي و ميرحسين و كروبي و... را نگويي كه من از قبل آنها را قبول دارم و خودم بيش از شما به آنها معترفم. ولي در برآيند هر عقل سليمي امروز معترف است كه بايد نگذاشت دوباره احمدي نژاد رييس جمهور باشد و عقايد اقليت را بر اكثريت مردم ايران تحميل كند كه به گفته امام ميزان نظر اكثر مردم است و

اين را به صراحت ميگويم امروز عاملي جز ناآگاهي ، كم اطلاعي، سطحي نگري، تنگ نظري، برخورداري از امتيازها و تمایل به ادامه این سهم خواهی ها و جهت دهي هايي سوال برانگيز برخي سازمانها، تلقين ها و تحريك هاي احساسي و به دور از خرد و تعقل و انديشه و انصاف(صفت همیشگی ناآگاهان) نميتواند موجب طرفداري از احمدي نژاد شود، همان طور كه اين صفات را به وضوح در عمده حاميان ايشان ميبينيم


+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 2:3
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

vvvggghhghg

به سياست كار داشتن بيش از آنكه باب طبعمان باشد، اجبار مسئوليت امروز ماست!

ايران امروز را ميتوانم به «دوزخ» یا «پل صراط» روشنفكران تشبيه كنم. روشنفكراني كه به معناي واقعي كلمه روشن فكرند. نه آنهايي كه با ادا و اطوار تقليدي و تعيين شده، به خيال خود روشنفكر شده اند.بهتر كه بگوييم «كج فكر» يا «توهم فكر»!!نه آنهایی که منتظرند ببینند نمادهای روشنقکری!، چه کسی را حمایت میکنند تا آنها هم چشم و گوش بسته دنباله رو شوند.  روشنفكراني كه عميق مي انديشند و دقيق تحليل ميكنند و منصفانه قضاوتُ امروز هاج و واج مانده اند چه كنند!!

روزهاي انتخابات است. روزهايي كه از يك سو آنهايي كه «چپ بودن» را تشخص ميدانند و تا اكنون كوچكترين قدمي در جهت افكار افراط گرايانه خود بر نداشته اند، شعار رها كردن و بي تفاوت بودن را سر ميدهند. اگر به اين «چپ هاي خنثي»! چندان هم كاري نداشته باشيم، بيراه نمي گويند. يا شايد به همان اندازه كه بيراه مي گويند، غلط و اشتباه هم نمي گويند. حق دارند، آيا روي كارآمدن هر كدام از اين 4 تن، تغييري بنيادين را انجام خواهد داد؟؟ آيا ساز و كار از قبل معين شده به گونه اي هست كه جز آنهايي كه تفاوتهاي كمي با هم دارند و افكار و نظراتشان براي حاكميت اصلي دردسرآفرين است روي كار بيايند؟! از شعارهاي دهن پركن انتخابات قبلي محمود خان!!‌كدام يك جامعه عمل پوشيد؟! دليل به حد كافي براي تحريم و بي تفاوت شدن است. اما يا ما روشنفكر هستيم يا نه؟ يكي از مشخصه هاي روشنفكر واقعي به معناي كلمه، آگاهي بخشي است به سمت «راه صحيح تر و مسير لااقل پر نور تر»( در بين راههاي فعلا موجود) آيا تحريم و راي ندادن راهيست كه ما را كمك ميرساند؟ شايد راي دادنمان هيچ تغيير و تفاوتي را ايجاد نكند ( كه قطع به يقين چنين چيزي از نظر دور نيست) اما آيا مطمئنيم كه راي ندادنمان نتايج خوشي برايمان به بار خواهد آورد؟؟ آنهايي كه مثل دفعه پيشين انتخابات گمان برده اند كه با كاهش مشاركت در انتخابات، درصد كمِ شركت ميتواند پايه هاي تثبيت عده اي را لرزان كند سخت در اشتباهند. به شما قول خواهم داد با شركت سي درصدي و حتي كمتر مردم نيز، باز شعار «حضور پرشكوه و بي نظير مردم انقلابي و شهيد پرور در انتخابات» را برايمان خواهند داد.

امروز دو راهي سخت و دلهره آوري پيش روي آنهاييست كه دل در گرو درمان دردهاي مردم خود دارند. در يك سمت با ترويج تحريم انتخابات، زمينه را براي يك دست گرايي، تماميت خواهي، دروغ پراكني، تطميع و تهديد، بستن دهانها، كوبيدن منتقد ها، خفه كردن آزاد انديشها، منزوي كردن مسلمانان دگر انديش، به باد دادن سرمايه ها و فرصت ها، تك روي ها و تصميم هاي عجولانه و غير عقلاني ، منزوي كردن بيش از پيش كشور در مجامع بين المللي، تند روي هاي ناشي از شورهاي بدون «شعور» و... فراهم ميكنند. و اما با شركت در انتخابات هم نبايد منتظر تغيير چنداني باشند. شايد مهمترين تغيير، توقف همين افتضاحات باشد!! اما گاهي توقف نيز، لياقت تلاش و همت را ....

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 23:12
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

fff

باز هم مطلب طولانی شد، اما گمان کنم موضوعی چون عشق، خستگی به بار نمی آورد.

سریعا به سراغ اصل مطلب میروم. یک تامل اساسی در باب عشق! این که چرا همه ملزومات عشق هست ، ولی خود عشق نیست؟؟ وقتی در مورد موضوعات عامه پسند و همه گیر مینویسم و صحبت میکنم، همیشه ترسیده ام که مبادا نظرات عموم مرا هم تحت تاثیر و انفعال خود قرار دهد و نظر مستقل و شخصی ام به خاطر «ترس از طرد شدن توسط عموم » با شجاعت و شهامت ابراز نکنم. اما همیشه در مقابل این تهدید ایستاده ام و با شجاعت و جسارت سعی کرده ام که از چشمه های جوشیده از اندیشه خودم، آب بنوشم، گر چه همه از نهر های آماده و باب طبع همه سیراب شوند. خیلی سخت است از دل همه این تعریف ها و برداشت ها و تصویرهای سطحی از موضوع همه گیری چون «عشق»، باز هم تعریف و برداشتی متعالی از آن داشت و فکرها را به سوی وجه باشکوهش سوق داد، افکاری که عشق را آن چنان به زمین زده یافته و شناخته اند که در عصر من و شما، نمرده باشد، رو به قبله اش کرده اند و وصیتش را گوش داده اند!!

چرا واقعا همه ملزوماتی که مدعیان عشق، آن را سبب جوانه زدن احساس میدانند، موجود هست ولی کمتر عشقی مجنون وار را میبینیم! زیبارویان منگ کننده!، نازهای عشوه گرانه و دلفریب، چشمک های دیوانه کننده!، کم محلی های شیرین!، دعوت ها و صحبت ها و خیره شدن های رویاگونه،... همه هست، اما عشق نیست؟ همه تعریف های مرسوم هست، همه سخنان زیبا و عرفانی و عشقولانه، در دفترها با خط خوش ثبت و ضبط هست، اما باز هم عشق نیست ؟؟ همه روزانه صدها فیلم های احساسی و عشقی و .... میبینند اما باز هم گر درست بنگری، تشنه عشقند؟! این همه زیبارو، چرا عشق نیست؟ مگر عشق و احساس و مهر و جوشش لطیف عواطف به چیزی جز ابروان و چشم و قد و صورت محتاج است!، چرا پس با انفجار نگران کننده!!! این قضایا، باز هم لیلی ها فراوانند اما مجنون هایی یافت نمیشوند!؟ شاید بعضی ها بگویند، نه خیلی هم اشتباه میگویی، بیا با هم یک چرخ ده دقیقه ای در خیابان بزینم، چه بسیار گنجشک های کوچک و زیبا را نمیبینی که دست در دست هم خیابان متر میکنند. بله، اتفاقا با وجود همین ها میگویم عشق نیست و دیگر شبه مجنونی یافت نمیشود که فراق لیلی به بیابان واداردش.

روابط تلقینی و تحت تاثیر فیلم و داستان های عشقی و میان بری برای فرار از سرکوب غرائز و چشمک ها و عواطف و نازهای سطحی و بی مغز و سفارشی و تقلیدی!، که موجب میشود دو جنس مخالف، صرفا به دلیل جذابیت های جنس مخالف بودن به هم گرایش پیدا کنند و مصنوعی ادای عشق را در بیاورند و رودر رو میز های کافی شاپ را اشغال کنند و جمله های زیبا برای هم اس ام اس کنند و همواره در وسوسه و هوس لمس یکدیگر باشند و وسوسه همیشگی درون، هر لحظه افکار زشت و پلید در سرشان بپرورد ( عذرخواهی که نمیشود بهتر و پوشیده تر گفت) و در نزد سایر دوستان عکس های با همدیگرشان نشان دهند و سعی کنند که به زور همدیگر را دوست داشته باشند و اقتضائات جوانی و نیازهای جنسی و ... را با بازی کردنی در نقش عاشق و در اصل تفریح و هوس بازی و ... سر کنند ( تازه اگر به جاهای خطرناک کشیده نشود و بکارت و پاکدامنی و عفت لکه دار نشود!). اگر تعریف از ...

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 23:50
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hbb

باز هم از کمی طولانی بودن مطلب عذر میخواهم. حق بدهید که برخی گفتن ها را نمیشود خلاصه گفت.

از كجا شروع كنم، نميدانم؟! از اصل مطلب بهتر است! مدت هاست كه صفحه رسانه ما ( البته فاميلي نا فرخنده اش، گويا مليست!!) ، از حضور سخنران و متفكر ديني شجاع!، نامحافظه كار!، آزاد انديش!، مستقل!!، حقيقت گو!!!، بدون پشتوانه و حمايت!، قيچي نكن حقيقت هاي دردسرآفرين!!!، مسخ نكنِ تار و پودهاي جدي و غير قابل انكار دين!، و.... آقاي ازغدي بهره ميبرد.

شناخت و تعیین جهت پیکان انتقاد در مورد این موضوع،  ، براستي كار بسيار سخت و دور از دسترسي براي همگان است و خیلی هایی که منتقدند، نمیدانند به چه منتقد و به کدام صورت اشکال و اعتراض کنند. چون همه چیز درست و صحیح است و اکثر سخن ها را نمیتوان به بوته نقد کشاند!! و دقيقا در چنين موضعيست كه امثال آقاي ازغدي مستقل و حقيقت گراي بدون نامحافظه كاري! به سر ميرسند و جولان فكري ميدهند. در اين ايستگاهِ اغواگر و برا ستي گيج كننده كه تشخيص جهت انتقاد و انکارش بسيار سخت و نيازمند شناخت و آگاهيست، «حقيقتي پوشاننده ي حقيقتي بزرگ تر ميشود». يعني كمتر حقيقتي مسخ ميشود اما، حقيقت هاي انحرافي و جهت دهنده، ، آن چنان خوب و زيبا و شكيل! ، حقيقت اساسي و سخن روز و مورد نياز و حرفِ دليرانه و بي ملاحظه را ميپوشاند و به انزوا ميكشاند كه بيا و ببين و اگر هم بحثي و دغدغه اي هست در جايي كه نه امروز درد است و نه نيازي به درمان دارد! يعني به سخنران و مسئول آن سخن، نميشود ايراد گرفت كه تو درست نمي گويي، اين حرفت اشتباه است، اين سخنت جانبدارانه است، اتفاقا بسيار هم درست و اصيل و بدون دست كاريست. اما نكته حياتي و مهم آن جاست كه اين موضوع و پيگيري، آن سخني نيست كه امروز بايد گفت، حقيقتي نيست كه پايمال كنندگان حق امروز را به چالش ميكشد، تنِ مصادره كنندگان ارزش ها و مسخ كنندگان مذهب را بلرزاند و بترساند. نوعي « مددِ منحرفانه امتيازخواهي و زورمداريست و كناره گيري و سكوت آبرومندانه»، با پيگيري مسايلي كه حق هستند، اما سخنِ روز پانصد سال قبلند!!!

..... (ادامه در ادامه مطلب) 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:9
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gggg

خواهشمندم رنج کمی طولانی بودن مطلب را بر خود هموار کنید و اگر هیچ یک از مطالب را نمیخوانید، این یکی را بخوانید

امروز در هر تحليل جامع شناسانه اي و در هر بررسي اجتماعي در ايران، بايد و بايد عامل رسانه را يكي از تاثيرگذارترين عوامل در هر حوزه اي به حساب آوريم. ايران مثل ديگر كشورهاي جهان سوم ( توده جهان اولش نيز،اوضاعش بدتر است كه بهتر نيست) و علي الخصوص داشتن ويژگي توده اي بودن، بسيار ميتواند از رسانه تاثير بپذيرد.. منظورم از رسانه ، در دسترس ترين و راحت الحلقوم ترين! رسانه تازه پاي ميهمان فرهيختگان ايران! «ماهواره» است و به هيچ وجه منظورم روزنامه و كتاب و ديگر رسانه هاي محتاج تفكر و تدبر نيست. كه امروز فرهيختگان پرمطالعه و خواص امروز ايران! معتقدند، ميشود «لَميد» و ودايع ماهواره را « جويد » و طعم خوش روشنفكري را « چشيد»! البته با كمي تنقلات و تفريحات جسم و روان و شكم و زير شكم!

اين توجيه مسخره و مضحك را مطمئنم از توده و عوام مردم شنيده ايد كه :«مگر ماهواره چي داره؟»، « ما شبكه هاي خوبش رو نگاه ميكنيم!!!!!»،« خيلي عاليه، خبرهاي سياسي كه اين حقه بازها نميگن، تو ماهواره ميگه» و.... و بسيار جالب است كه از اين دست توجيهات در جيب برخي عالمان و كتاب خوان ها هم پيدا ميشود. صحبتم از اين دو قشر شبيهي كه آن شبه عالمش خيال ميكند با هم فرق ميكنند ، نيست.

صحبتم از تخدير محيرالعقول رسانه، چه داخلي و چه خارجي، در مسخ كردن تفكر، در هم پيچيدن انسانيت و به خواب بردن شبه مرگ آور آن است. داخلي او را با تحريك احساسات، انقلابي و شهيد پرور ميكند( البته مدتيست ديگر تلقيناتشان را كسي تماشا نميكند!!) و آن طرفي او را ضد انقلابي و راديكال!!

البته تاثير و توجه عمده رسانه، علي الخصوص ماهواره در ايران متوجه اخبارات سياسي نيست، بلكه اثر و توجه عمده و فلج كننده ماهواره را معمولا مستمعين و مبصرين!! بعد از ساعت 12 نظاره گر ميشوند!! البته 12 به بعدي ها، هميشه هست، اما از آن ساعت به بعد مزاحمات كمتر ميشوند و حالات، با حال تر!!! و اگر هم فعالين و دردمندان مصر و جان بر كف! اجتماعي اخبار سياسي اش.....

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:39
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hgh

تازگي رمز نوروز است ، آن چنان كه درنوشته های خشک من نیز روح طراوت دمید!!

قصد كردم از نوروز بگويم. ديدم خوشبختانه تا دلتان بخواهد هر چه نداريم، «احساس نويس» و «زيبا نويس» داريم و نيازي به همت و زحمت ما نيست. سعي كردم كمي ژرف انديش تر به نوروز بنگرم و از تحول درون هماهنگ با تحول برون، حرف بزنم، ديدم امروز ديگر مُد است كه در اين زمينه سخن براني. نميدانستم از چه بگويم كه ما امروز خسته ايم از حرف هاي تكراري و ديگر نخ نما شده. همه نوع سخن و همه جور حرفي، بوي شعار و تكرار و كذب و خستگي گرفته و گويا رسم شده است حرفهاي خسته كنندة شعاريِ رنگ و لعاب دار بي تازگي. همه ميگويند كه ..... رهايش كن، خود توصيفش نيز نوعي تكرار مكررات است.

نويد نوروز در دل من، به اندازه سبزي برگي كوچك و لطيف و مخملين رنگ جان گرفت و اظهار وجود كرد. ماهها بود كه شمشاد هاي نزديك خانه، پيراهن هاي سبز خود را از تن به درآورده و رخت سبز خود را به گوشه پياده رو ريخته بودند، تا همه آن جامه هاي سبز از ناراحتي اين بي توجهي رويشان زرد شد و خشكيدند و پودر شدند! چه صاحب لباسِ بي توجهي! آخر چه كسي دلش مي آيد آن لباس هاي مخملين جذاب را از تن به درآورد و لخت و عريان و بي آلايش خود را به رهگذران بنماياند. نميدانم چه كسي به شمشاد ها و درختان گفته كه بي لباس، جذاب ترند! ماهها ميگذشت و من رويم را از تن لخت و زشت آنها برميگرفتم و زحمت نگاهي چند به ساق هاي بي برگشان را نيز به خود نميدادم. آخر چه جذابيتي داشتند تا چشمان مرا به خود خيره كنند. خداوند انسان را براي شكوه مند شدن آفريد و چشمانش را براي به شكوه خيره شدن ها. چه بسا اين شكوه مندي ها در دل صحراي خشك، در آسمان پنبه زده شده از ستاره!،وهزاران به ظاهر بي شكوه ديگر، لبريز باشد. اما شايد چشمان من نميتوانست شكوه شمشادهاي بي برگ را بنگرد! نميدانم. خلاصه آنكه ديگر از شمشادهاي خشك و زمخت بي هارموني، نا اميد شده بودم. در برف و آسمان سرخ هنگام باريدن آن و بادهاي وحشي با هيبت و از جابركن زمستان و كوههاي كلاه بر سر نهاده، دنبال شكوه بودم. آن چنان به شمشاد ها بي توجه شده بودم كه از دور ميديدم كه روز به روز رنجورتر و شكسته بال تر و بي شوق تر ميشوند. آن چنان كه شنيدم از فراق توجه من ، چيزي نمانده كه از جاي بربكنندشان و جايش «هيچ» بكارند. آنها هر روز ضعيف تر و رنجور تر ميشدند و من هر روز بي نگاه تر و بي توجه تر. تا همين اواخر، كه اسفند قصد سفري يك ساله كرد و مصمم است فرزندش فروردين را مهمانمان كند. اسفند ، آن پدر سخت گيرِ بي احساسِ سرد، اما پرتلاش و پر از نعمت و رحمت. گرچه امسال كار و بارش سكه نبود و دستان خسته و درمانده اش نتوانست آن چنان كه سال هاي پيش پر از سوغات بود، امسال نيز باشد. شنيده ام خيلي ها دست به دامان اين فرزند(فروردين) باطراوت ِ خوش روي دل انگيزِ جذاب ميشوند تا آبرويشان از بي رنگي نرود! فروردين همچون اسب تندروي جوانيست كه مشتاقانش اميدشان از پدر پير پر هيبتش(اسفند) قطع شده و به وي اميد بسته اند. سوغات اين فرزند جوان، طراوت و تازگي و اميد و سبزي و تحول و پرواز و چشم نوازي و دل انگيزي و صعود و تغيير و تعاليست. باز گرديم به شمشاد دل شكسته و ناجذاب!. .....  (ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 17:17
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg

سرمای زندان، سین هفتم سفره هفت سینمان!!

ديواره هاي پر از سكوت و سرشار از زجرِ زندان، رد نگاهم را به خودم منعكس ميكند. از خورشيد تنها راه راه هاي طلايي بر ديوار، مانده است و از مهتاب تنها راه راههاي نقره اي. آسمان اين جا آبي نيست، به رنگ سياه زمختيست كه بالعكس آسمان فيروزه اي كه دل را ميگشايد، روح را مي پژمرد. اينجا حس حضور و زنده بودن را تنها با صداي گام هاي زندانبانان در روز و زوزه هاي وحشت انگيزسگ ها در شب و صداي بسته شدن درهاي ضخيم و آهنين وسرد ميتوان همچنان پابرجا نگاه داشت. سلاح تو در دفاع و اعتراض و عصيان و فرياد، نخوردن غذاييست كه آورندگان تو به اين زندان، برايت مهيا كرده اند و با حس ترحم نفرت انگيز و چندش آوري در اختيارت مي گذارند. غذا اين جا سلاح توست و نخوردنش پيروزيت. چه پيروزي و فريادي كه روز به روز تنت را رنجورتر ميكند و دستانت را پر لرزه تر و چشمانت را كم سو تر و صدايت را آرام تر. اما اعتراض و عصيان به همه اين دردها مي ارزد. اين كه هنوز با اينكه به خيال خودشان دستانت را بي ابزار دفاع كرده اند، هنوز سلاح تن را در اختيار داري كه از آن مايه بگذاري و عزت و غرور و سربلندي ات را مشق كني.

آنهايي كه مسرورند كه توانسته اند تن هاي دردسر آفرين را محبوس كنند، چه ميكنند با منش شريعتي هايي امروز كه ميگويد:« نمي داني در زندان چه مي آموزند! چه دانشكده اي است! چه كسي فرصت دارد ماههاي پياپي را در يك دنياي سياه يك متري در دو متري تنها و تنها زندگي كند، فكر كند، به خودش فرو رود و هي بكاود و هي بكاود. چقدر انديشه و خيال آنجا آزاد است، فقط لش آدم زنداني است اما روحش آزاد است، به آزادي روح پس از مرگ لش!» آه كه زندانبانان چه جواب دارند براي انسان هايي از اين دست، همچون كوه پر از صلابت و استقامت و شجاعت و قامت نشكستن!

مهم نيست بيرونيان فراموشم كنند، كه اكثر آنا به دنبال بهانه اي هستند تا روزمرگي و ترس و عجزشان را توجيه كنند. مهم نيست سردمداران و مدعيان و ملبسان نشر مذهب را كه هتك حرمتي جزيي در مراسم حج آواز اعتراضشان را به افلاك ميرساند، اما دستگيري امثال من خم نيز به ابروشان نمي آورد و چشمانشان را با روبند حقارت ميبندند تا خود را به نديدنمان بزنند و صداي نفي شان را همنشين كنار دستي شان نيز نميشنود!!! آنهايي كه داد ظلم ستيزي شان و تكريم آزادي خواهي شان گوش ها را كر كرده است ، امثال من محكيست تا ادعاهاي دروغشان را آشكار سازد. ما دیگر عادت كرده ايم كه حرف هاي سپيد بشنويم و اعمال سياه ببينيم. اينجا جنايت من آزاد انديشيست، ديگر جرم هايم .....

ادامه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 0:45
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hh

زن ، انیس درد های بی شبیه مرد

حضرت آدم در نخستين خواستنش از خداوند ، در تنهايي بي پهناي كوير عدم، انيس دل طلب ميكند. در سكوت وحشت زاي بهشت!، در همنشيني كوه هاي بي درد و سخت و سرد، در دل دردهاي گنگ بديع، و درانتهاي لذت هاي وصف نشدني اما بي همراه!، او از خداوند ميخواهد، چه ميخواهد؟ مانوسي به اسم «زن» . همدردي از جنس خود و در هيبتي لطيف و مهرانگيز و طراوت بخش. آخر تنهايي در بهشت نيز هولناك است! در نخستين عجز خود، از درد «بي ياري» مينالد و خداوند نيز از دنده چپ او(جایگه دل)، چه مي آفريند! چه تعبیر زبیا و حیرت انگیزو پر از رمزی، دنده چپ!(جایگه دل)

«زن»، اين وديعه پاك و اهورايي، الهام بخش عشق، گشتگاه مهرِ دل، معنا بخش آرامش و سكون، تجلي ظرافت و لطافت خداوند، مایه انس ،ميهمان بي كسي حضرت آدم ميشود. چه شكوه انگيز بايد باشد اين «طلب»، كه در راس همه خواستن هاي اولين خليفه خدا،«آدم»، قرار ميگيرد. طلب و خواستني از جنس كشور عشق، فطرت، مهر و ناز. موجودي كه بيش از آنكه در دل مردان بزرگ، نياز «تنش » باشد، «الفت روحش» نياز است . روح مانوس و لطيفي كه، درد هاي كمر شكن مرد را كمر ميشكند و روح تنهاي او را به وجود همراه خود، رنگ همدلي ميدهد.

آنها كه به اسم آزادي و تعالي، «رهايش» كرده اند و به جاي آنكه به او «آزادي براي» بدهند، «آزادي از»عفت و حرمت و حيا بخشيده اند، چه خيانتي به او كرده اند. اويي كه ميتواند چنان اوج گيرد و مامن انديشه هاي سترگ و ارجمند انساني شود و در عين شكوه، هم درد هاي مرد را مرهمي باشد و هم دردمند درد هاي خود، چنان به زمينش زده اند كه فلاكت بار دكور مغازه شده است و لذت بخش دل هاي كثيف و مريض و هوس آلود.

راستي چه سريست كه مردهاي پاك سرشت، دواي دردهاي تنهايي و بي كسي و غم هاي عزيز و هميشگي خود را تنها در وصال روحي آشنا، به اسم «زن» ميخواهند و ميگردند. براي آنهايي كه او را در انتهاي غريزه و محصور در حيوانيت، تنها پاسخ گوي عطش جنسي گمان برده اند،چه سخت و دست نيافتنيست كه او را بيش از عطش جسمي، سيراب كننده عطش روحي بخواهند و بدانند و بگردند!همچنان كه عطش روح حضرت آدم بود كه باعث طلب همدرد شد و پاسخ خداوند نيز در نهايت اجابت، لطيف گونه اي به نام «زن» بود.

گرچه با وجود خداوند واژه تنهايي بي مفهوم است، اما جبر زيستن بر روي زمين و غلط خوردن در ميان مردمان بيدرد و شاد، در دل مردان بزرگ چنان شعله عطشي را ميپروراند كه آتش آن جز با وصال روحي آشنا و پاك و زلال در مقام «زن» آرام نميگيرد. ميگويم مقام عالي زن، تا آنهايي را كه تاسف بار كالايي شده اند جذابِ دل هوس بازان، از اين صف جدا شوند.

شاندل عشق و دواي نياز را چه بهتر از من گفته است كه:« دلي كه عشق ندارد و به عشق نيازمند است، آدمي را همواره در پي گم شده اش ملتهبانه به هر سو ميكشاند ، خدا، آزادي، هنر و دوست در بيابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وي كوزه خالي خويش را از آب كدامين سرچشمه پر خواهد كرد»

(پاورقي)

پس از نوشتن اين متن به ذهنم رسيد كه شايد برخي سينه چاك هاي اعطاي حقوق تضييع شده زن، خرده بگيرند كه اينجا هم كه از زن تجليل ميشود به خاطر انيسي دردهاي مرد است!، به اين دسته كه من به گرد حق خواهي آنان نميرسم عرض كنم كه اين يك نوشته ( هيچ نامي براي نوع نوشته هايم ندارم، چون نه صرفا ادبي اند و نه صرفا سياسي و تفكر گونه و ...) از نوع ناگفته هاست و برخواسته از انديشه هاي يك مرد كه به زن به ديده الهي مينگرد نه سنتي متحجرگونه سركوبگر و نه فمنيستي دو آتيشه راديكال. جدا از اين خط كشي هايي كه برايمان كشيده اند تا يا آن باشيم و يا اين، من از ديد خود و فارغ از هر دو دسته مينويسم و مي انديشم.


+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 0:54
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hhh

هميشه زماني كه، درمانده ميشوم كه چطور درد ها و رنج ها را شرح دهم، ضمير ناخود آگاه،به سمت نيايش سوقم ميدهد. گويا درون هر چه بيشتر كاويده شود، خدا نيز آشكارتر و روشن تر و صريح تر پرده از روي بر ميدارد و صورت دلرباي خويش را نمايان ميكند و منادي درون خسته و رنجور میشود.

اي خداوند؛

به ما كه ادعاي پيش رويي صف توده جامعه مان را داريم، آن قدر حساسيت، بينش و آگاهي افزون عطا كن كه تشخيص دهيم نياز امروز و سخن روز، خود و توده مان چيست تا با گذشتِ از پيگيري «علايق شخصي»، در حد توان خود و نياز عموم، توده را از « ناداشته هايش» مطلع كنيم.

اي خداوند؛

در مسيري كه نيتمان، رضاي توست، آن چنان گستاخي و شجاعتي عطايمان كن، تا شكوه و هيبت توخالي هيچ زورمداري نتواند در اراده مان سستي روا دارد.

اي خداوند؛

پاهايمان را آن چنان راسخ و محكم استوار بدار، تا سنگ هايي را كه تنگ نظران در پیمودن راه حقیقت به سر و صورتمان میزنند، خم به ابرویمان نیاورد.

اي خداوند؛

در عصري كه قلم ها پر از عجز و دست ها پر از لرز! و حلقوم ها پر از ترس و دل ها پر از درد هاي دسترنج خودمان است، دست هايمان را سرشاز از گستاخي، حلقوم هايمان را لبريز از فرياد و دل هايمان را در پرتو نور و اميد و روشنايي قرار ده.

اي خداوند؛

تنها سطر هايي را از قلممان جاري كن كه ضرورت هاي اين عصر، را فرياد زند نه مشغوليت هاي شخصي بي هدف.

اي خداوند؛

آن زمان كه عقده ها راهبر آرایمان شد نه حقايق غير قابل كتمان، به خویش آورمان و پيش روي خود ارجمندي خدايي خجالتمان ده!


+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:5
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ddddmm

 

راهت و روحت از آن ماست،تنت از آنِ بهره گیران

سعيد دوستم بود. دوست عزيزي كه نه هم دوره اش بوده ام و نه هم سن و سالش. اما مهم اين است كه هم كيش وهم آيين وهم وطنيم. چقدر با چهره جذاب جوانش، دلها را به سوي خود جذب ميكرد. در اوج جواني بود، با همه آن آرزوها و اميد ها و شوق و شعف ها.

جنگ شد. سعيد داستان ما، مسلمان بود، ايراني بود، غيرتمند بود، عزتمند بود و پيش تر از همه "انسان"بود. درس و آرزوها و عشقش را رها كرد و با اينكه ميتوانست بنشيند وتماشا كند و بعد در دوران "صلح" مثل خيلي ها زندگي كند و بچه دار شود و خوش بگذراند، اين كار را نكرد. او مسئول بود، چون در همه زمان ها و مكان ها و عصرها، آگاهان مسئولند وبايد جورِ «پوچي» بقيه را بكشند. او آن آيه را خواند بودكه «مپنداريد كه شهيدان مرده اند، بلكه زنده اند و تا انتهاي بي انهتاي ابديت در دامان محبوبشان روزي ميخورند.» او براي حسين سينه ميزد تا پيروش باشد نه تنها عزادار بي هدفش.

در اوج جواني و در قله زيبايي و طراوت و شادابي ، "شهيد" شد ، به سوي محبوبش پر كشيد، رفتني در عين ماندن، بودني در عين نبودن، زندگي در متن مرگ. جسدش نيز يافت نشد. آخر او مفقود الاثر بود. در اسم ميگويند اثراتش مفقود شده، ولي مفقود آنهايي شدند كه هم عصرش بودند و اكنون نيز به ظاهر زنده اند و بي تفاوت ايستادند و تماشا كردند.

و اما درد امروز، عده اي صاحب سعيد شده اند، نام سعيد را بر سينه ميزنند تا هر كس متعرض شان شد او را به مخالفت با سعيد ما، متهم كنند. در دلِ سرپوشی بر بي لياقتي، در اوج تزوير، در منتهاي مصادره كردن، در فغان درد فراموشي هدفِ شهادت آنان، در آه سينه سوخته رفيقان بازمانده آنان ، در مشروعبت طلبي از نام و ياد آنان، سعيد و امثال او، به نام گمنام ( بر روي زمين) به سياست انحصارگرايان و رياي صاحب منصبان استفاده گر از خون پاك آنان ، دستور تدفين مي ....

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:48
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gg

 

"آدميان خوابند، چون كه مُردند بيدار

ميشوند"

به گذشته مي نگرم و به امروز. به دستان نامرئي و پر از بهت و حيرتِ تقدير، كه نمي دانم به كدامين سوي رهنمونم خواهد كرد؟ كتاب عمر چندين سال پيش را در جلوي چشمانم ميگذارم و با اشتياق و سرگشتگي، خودم را مينگرم كه"چقدر تغيير كرده ام"؟ تصوير "علي" چندين سال قبل چقدر برايم غريب است؟ آيا در آن اثني گمان ميكردم كسي چون كسِِ امروز شوم؟ آِيا من هماني ام كه قبلا متصورش بودم؟ ريز تر كه ميشوي، ميفهمي كه درست است كه ما خود تصويرگرِ بوم سرنوشتيم، اما گويا دست هاي نامرئي و ناپيداي تقدير است كه ما را به سوي خود ميكشد و بي اختيار جهتمان ميدهد. چقدر آرزوها، ايده آل ها، زيبايي ها، درك ها، درد ها، نوشته ها، گمان ها، خيال ها، تلاش ها، زجر ها، فهميدن ها، توانستن ها، خواستن ها، تكيه گاهها، ماواها، انتظارها، توقع ها در نظرم تغيير كرده اند و مسلما در آينده نيز تغيير خواهند كرد. عمق نگاهِ تصوير خونرنگ فلق، در گذشته يك نوع بر دلم ريشه ميدواند و امروز به شكلي ديگر و در هيبتي نو. ديروز "عشق" را نوعي ديگر ميفهميدم و امروز"شكلي" ديگر. اوج اين عوض شدن ها، در نوشته هايم مثل روز، آشكار است. كلمات، مفاهيم، اهداف، شكل نوشته هاي ديروزم، به كل از نوشته هاي امروز متمايز است. بعضي از آنها را كه بعد از چندين سال ميخوانم، باورم نميشود كه توسط من خلق شده اند و جان گرفته اند. آنها از آنِ "علي" ديروزند. ولي رگه هاي آشنا و ريشه هاي صميمي گواهم ميدهد، كه بر پايه اصل همان ديروزم. با شاخ و برگي پربر و بال تر.

گذشته برايم همچون خوابي شده است مه گرفته. گويا آن شبحي كه در نمايش تصوير گنگ ديروز، در حال نقش بازي كردن است منم. عجب تصوير عجيب و حيرت انگيزي. هر چه بيش تر به سمت "مرگ" پيش ميروم ، اين جمله حضرت امير (ع) را ملموس تر و نزديك تر مي يابم. در آن جايي كه در كلماتي كوتاه دريايي از معني و حيرت و غربت را در كنار هم ميچيند و مي فرمايد: " آدميان  خوابند، چون که مردند بيدار ميشوند."براي مايي كه گمان ميكنيم امروز بيداريم و پس از مرگ، نيست و خفته ميشويم، كنار هم قرار گرفتنِ مرگ و بيداري چه تعبير دور از انتظاريست، مردن وبيداري؟! مگر اکنون بیدار نیستیم؟!

گويا اين سخن شرح حال ماست كه هرچه عمر را ميگذرانيم، گذشته برايمان پر از بهتِ غريبي ميشود كه نامي جز "خواب" را نميتوان بر آن نهاد. چه شد آن همه دردها، شادي ها، تفريح ها، خاطرات تلخ و شيرين، نزديكانِ از دست رفته، غرورها، افتخارات، دست يافتن هاي بزرگ، خوشي ها كوچك ، دوستي ها عميق، رابطه هاي گرم.... آيا جز خوابي اند در اذهانمان؟ ميتوان توصيفي جز خواب برايشان برشمرد؟ پس خيلي دور نيست كه پس از درآغوش كشيدن مرگ و بيداري پس از آن ، به دنيا و همه تعلقاتش بنگريم و متوجه شويم كه همه چيز جز "جز خواب و سراب "نبود. چه تجربه غريبي است براي مايي كه اكنون همه چيزمان خلاصه است در دنيا و عمق پرش افكارمان محصور به ديوار تنگ دنياست!!


+ نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 0:5
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg 

و چقدر ، در اين زمان،  "چقدر ها" فراوان شده اند؟!!

 

چقدر چشمانم امروز براي ديدن "انسان" بايد اين سو و آن سو كند. چقدر گوش هايم براي شنيدن سخناني در خور انسانيت كر شده است. چقدر انسان هاي نيازمند "گفت و گو هاي" دور از روزمرگي محو شده اند. چقدر يافتن "قلم" هايي كه درخور سخن «مداد العلما افضل دماء شهدا» باشند ، كار سخت و طاقت فرساييست. چقدر دغدغه هاي بزرگ ، تب و تاب هاي شور انگيز ناياب شده است و حقارت هاي شرم آور، آرزو هاي پوچ، ايده آل هاي درخور تاسف و مشغوليت هاي كوچك همه گير و فراوان. چقدر رسانه ها عالم پرور و دلسوزومفید شده اند كه با لميدن و جويدنِ خوراك هاي "بشقاب" پشت بام ها، ميشود عمق نگر شد و زمان شناس و سياست مدار و آشنا به گفتمان هاي روز عالم!! و از همه خوشمزه تر "خواص جدا از عوام"!!

چه قدرآدم ها جز "روزمزگی ها" ،" مشغله های تحویلی آنتن و بشقاب!" ، "بحث های داغ و تهی روز" و " درگیری ها دم دستی دغدغه ایجاد کنٍ مضحک"ُ حرفی برای گفتن، گوشی برای شنیدن و ذهنی برای اندیشیدن ندارند.

چون كه اندكي در مسير "انسان" گام مي گذاري، عجيب و غريب خوانده ميشوي و گردر انتهاي حيوانيت چون زالويي تنها جمع كني و بشماري و قطر شكم افزايش دهي و مناسب شرايط بازار خريد وفروش "آدم" شوي، زرنگي!! . چقدر مبلغان دينمان ، تفسير به رايشان گستاخ شده است و ياغي و دين تا آنجاست كه وضع دنياييشان "نفي" نشود. حق گويي هست، علي هست، عدالت خواهي هست، بيداري هست، امر به معروف هست، درس گرفتن از تاريخ هست و .... در عين حال كه هيچ كدام نيستند.مخاطب حق گویی، خارج از مرزهاست، ظلم ستيزي تنها انزجار از زورگويان تاريخ گذشته است وغاصبان كافر.مخاطب امربه معروف تنها  موي بيرون از روسريست و صورت "بي ريش". علي تنها بهانه بزرگداشت ها، سال ناميدن ها، مشروعيت ها، تريبون هاي ظاهر ترميم كن مسئوليت ها و.... و بيداري تنها متوجه كنفرانس اديان است و ساخت و پاخت تغيير دروغين "اوباما"و انقلابی و مدافع خون شهیدان بودن چیزی جز خرفت بودن، خود را به خواب زدن، فریاد نزدن، ساکت ماندن، حق خواهی نکردن و خلاصه "پوچ بودن" نیست.  اهتمام به امور اجتماعي و علاقه به سرنوشت و فعاليت هاي سياسي تنها متوجه دو هفته قبل و دو روز بعد انتخابات است و بس . پيش از آن و بعد از آن، توي فعال اجتماعي بيدارِ منتقد، اجير شده اي هستي منحرف و منافق و دشمن شاد كن!! چقدر شعارهاي مبارزه با فساد ، اشتغال و تسهيل ازدواج و عدالت و مردم سالاري و عدم تبعيض و .... به جوك هايي تبديل شده اند مناسب شب نشيني هاي خانوادگي و هزاران چقدر زجر دهنده دیگر.

و چقدر ، در اين زمان،  "چقدر ها" فراوان شده اند؟!!


+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 15:39
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

dddggg

 

هیچ کس تنها نیست!!!

 

در تعريف تنهايي گويند: زاده عشق است و بيگانگي. تبليغ مخابرات هم ميگويد: هيچ كس تنها نيست ( آن هم با موبايل!!!) هم تعريف نخست درست است و هم تبليغ شركت مخابرات. اما اين كجا وآن كجا؟! بناي تنهايي اي كه زاده عشق است و بيگانگي با دمي صحبت هيچ ميشود؟؟

اين تعبير و تعريف نخست را چقدر دوست داشته ام. از جمله هاييست كه هميشه بر سر در لوح دلم ثبت بوده است. "تنهايي زاده عشق است و بيگانگي" چقدر مضحكانه است كه اين تنهايي با يك موبايل از بين رود. عشقي كه ناب ترين لحظات سرور و اضطراب و تب وتاب و شكوه و شعف را لمس كرده و زيباترين نقش هاي خيال را در ذهن عاشق نقش بسته است و صاحبش را با بي بديل ترين مناظر و احساسات عالي و برتر آشنا كرده است و بيگانگي اي كه از دل كندن از خوي تكراري و بي روح «همه» شروع گشته و از بودنِ شبيه وار، بيزار و متنفر است و مشتاق نگريستن، كشف كردن، انديشيدن، شنيدن، تجربه هاي بديع و شگرف و آشنايي با روح هاي عزيز و بزرگ است ، مناظري كه چشم و هوش همه را مسحور مي كند رد نگاهش را نيز بر نمي انگيزد، چطور ميتواند بناي بيگانگي اش را فرو ريزد با دقايقي صحبت !!!!!

آري؛ مخابرات ميتواند تنهايي را هيچ كند، اما مدل تنهايي هايي را محتاج معاشرت و لذتي آني و لحظه اي با هر «كس» ديگرند. همين كه رويي را ببيند و صدايي را بشنود ( شخصش مهم نيست، مهم چشم و گوش و دست و پا داشتن است!!) "بي مشغلگي اشان" را مشغله دار مي كند و لحظه هاي بي ثمري اش را پر از ثمر ميكند و صاحبش را از همنشين شدن و رو در رو شدن با «هيچ» درون نجات ميدهد و از عذاب احساس خلا درون رهايي ميبخشد. واقعا چه خوب و عالي و متعالي! صحبتي چند لحظه اي با هر «كس» اين ها را فراهم ميكند و «تنهايي ها»!! را پر ميكند و تنها! را از تنهايي نجات ميدهد.

اما ميداني تبليغ مخابرات كجا همانند ضعيفي عاجز رنگ مي بازد و بي معني ميشود. در تنهايي انسان هاي بزرگ كه بايد رنج زيستن با انسان هاي «بي شباهت» را تحمل كنند و اين كه "تنهايي شان هيچ شود" با دمي صحبت از جنس هر «كس»، به خنده اي تمسخر آميز و مضحك نيز نمي ماند.

و تنهايي و تنهايي در اين اقليم با شكوه. چه حس غريب و دوست داشتني و تنفر باري! هم لذت است و هم درد. هم جلا بخش است و هم سكون بار. هم لحظات ناب و بي مانند مي آفريند و هم لحظه هاي خفقان بار و سنگين و مهلك. هم اشك شوق مي آفريند و هم اشك درد و فرياد زجر. هم شكر در دل خود دارد و هم كفر. هم روح را ميشكفد و هم دل را مي پژمرد. هم وجود را خالص ميكند و هم اميد را سياه. واقعا لحظاتي به غريبي تنهايي هاي زاده عشق و بيگانگي را نميتوان يافت. تجربه هايي كه كس هاي "بي شباهت" .....

(ادامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:48
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

nn

مي داني طولاني بودن عمر به چه اندازه است؟

 

به اندازه رد تصوير و احساس تعلق خاطري كه از گذشته بر ذهن انسان سالخورده اي ميگذرد. به همان اندازه !! و به بلنداي همان ياد!!

(خودم)!


+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:18
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

دوستان عزيز همراه من،

در روزگار بدي به سر ميبريم و نيازي نيست شرحتان دهم كه خود بهتر از من شاهديد به اين اوصاف. تصميم گرفتم به خاطر پاره اي مشكلات و رعايت برخي مصلحت ها ( كه از هيچ كلمه و رفتاري به اندازه رعايت مصلحت فذا کننده حقیقت، تنفرو بيم ندارم) ازاين به بعد هنگامي كه موضوعي را درك كردم كه دانستنش به "صلاح" نبود و همه تلاش ها بر مبناي آن است كه "كسي اين گونه نفهمد"، صاف و پوست كنده و بي مبالات اينجا (در وبلاگ) شرحش ندهم (يه خاطر فضاي دلچسب آزاد انديشي!! و دچار نشدن به سرنوشت مشابه دوستم دربازداشت و ضبط اموال شخصی و با وثیقه آزاد گشتن! به خاطر مطلب وبلاگ!) و سعي كنم در درون بريزم و دم بر نياورم. كاري كه براي چون مني، به سختي نفس نكشيدن در هواي خوش و دل انگيز پس از بارش باران در كوهستاني بكر و دست نخورده ميماند. پس مجبورم تعدادي از مطالب قبلي ام را حذف كنم كه(( خود خدا میداند که این نه از "ترس"، بلکه گریز از "نفله شدن" همچون دوستم است))


 وگويي بر سردر تاريخ اين مرز و بوم هميشه بايد اين تنديس باشد كه" در اينجا فهميدن و آزاد انديشيدن جرم است" و " امروزه حكم ارتداد و الحاد و غربزدگي نيز با خود به همراه مي آورد و بايد از اين به بعد همانند خيلي ها به گل و بلبل و شمع و پروانه و وصف اوصاف يار دلربا!! و اطلاعات به درد بخور!! و عكس و خصوصيات مهم و مناسب حال و بسیار مفید!! بازيگران و فوتباليست هاي الگو!! و تايپ خبر ها و انديشه هاي سفارش شده و ... بپردازم ( كه ميدانيم مردن را به چنين مشغولاتي ترجيح ميدهم)

گرچه ترك اين كار را در وظايف "ديني و انساني ام" همچون نماز نخواندن و روزه نگرفتن و هزاران شعائر ديگر ميدانم، كه آنها "وسيله اند براي صالح شدن و صالح شدن هم تنها به معني چشم پاك داشتن و دائم الوضو بودن و ديوانه حسين بودن!! و .... نيست ، اما چه كنم ، لااقل در اينجا سعي خواهم كرد به طور اجبار اين " كوتاهي در مسئوليت" را انجام دهم.

ولي گويا متاسفانه موفق شده اند از ما مسلماناني ( آنها كه هنوز به دين و يا لااقل شبه دين وفادار مانده اند!) بسازند كه به قول شريعتي : تنها عبايش را بر سر كشد و جولانگاه وجودي اش، نوسان يكنواخت و مكرر و بي ضرر و بي خطر و بي اثر ميان خانه مسجد باشد و اگر، بخواهد روزي پا را از اين خط فراتر دراز كند و از اين دور باطل، گاهي خارج شود، تنها به طرف بهشت زهرا مجاز است، لاغير!!

و سعي كنم در نهج البلاغه را ببندم و كنار بگذارم وبوسش كنم و در خطابه هاي علماي ارجمند پرمخاطب و اهل نظر شركت كنم و علي شناس شوم!!! بدون "خواندن مطالب دردسر ساز و شناساننده حق" و هرگز نخواهم كه سخن علي را در عينيت اجرا كنم و پيرو باشم كه:" همه كارهاي نيك و جهاد در راه خدا ، برابر امر به معروف و نهي از منكر ، چون قطره ايست در برابر درياي مواج پهناور... و برتر از همه اينها سخن عدلي است كه پيش روي حاكمي ستمكار گويند." كه وجود علي تنها به درد تكيه و اثبات پيروي از ولايت ميخورد.

مطالب "همدردي با مردمان غزه : اگر نقش اسراييل امروز را روسيه بازي ميكرد"

من علتش را ميدانم، تو نيز ميداني؟؟؟"

"نظر گونه اي نقد آميز به ده نمكي" و " دانشجوي فرهيخته روزت مبارك ؟!( 16 آذر) "

را به علت شدت و حدت تكريم "نامحافظه كاران" و "عدالت خواهان"!!!! ترجيح دادم حذف كنم.

والسلام


+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 14:45
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg

مالك، اي سردارِ يار بي يارِ تاريخ؛

خود را امروز چه ملموس در كنارت مي يابم، همچون تو شاهدي ام بر نيزه هاي تزوير

 

ملبس به " كاغذ پاره" قرآنِِ محافظ خيمه هميشگي زرو زور و تزوير

 

همین وبس و دیگر زجر گفتن، توانم نمیدهد.


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:14
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

درد هاي سياست تمامیت خواه و حقه هاي تزوير و نيرنگ هاي شرم آور و نردبان كردن دين براي رسيدن به مقاصد پست و همه آنچه امروز من و تو، اگر ذره اي حسين را در زندگي مان راه دهيم ، يزيد گونگي اش را خواهيم شناخت، نمي گذارند آن گونه كه دوست دارم بنويسم و بينديشم و غرق در افكار شوم. اما هم اكنون تواتسته ام لحظاتي از دست آن انديشه هاي خورنده روح كه از زماني كه حسين را بشناسيم ،

نميتوانيم و نبايد بهشان نينديشيم، خلاصي يابم و نيايشي را كه سفيري بود از الطاف خودش، بر لوح دلم را تقديمتان كنم.

اي خداوند؛

همچنان كه توقعم را از «بودن» به پيش ميراني، همتي را نيز همرهش كن

كه بدون همت، شكيبايي و استواري در راه آن بودن در دوردست، روح به

درد مي آيد و توان به بي تواني.

اي تنها يار هميشگي؛

توفيق فهم "ناداني" را در اوج "گمان وخیال" دانايي، به گونه اي ببخشم كه حيله ي

غرورِ كاذبِ "اندك راه طي شده" را نخورم و به "بي نهايت راه مانده"

بينديشم.


+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 0:37
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

nn

دوستانی که لطف می کنند و نظر میدهند، لطفا نگویند

متنت زیبا بود، که من در این متن "جز درد نمی بینم."

اين روزها دوست دارم حافظه تقويمي ام پاك شود. حافظه ديني و مطالعاتي ام نيز. اصلا ميل دارم از ياد برده باشم به چه مذهبي مؤمنم. اين روزها دوست دارم گمان برم بودايي ام و پيشوايم بوداست ، يا مسيح و يا اصلا هر فرقه اي جز دين كنوني ام. كاش لقب "مرتد" يا "كافر" را بر رداي خويش مي يافتم. كاش اصلا نه از محمد و نه علي و نه حسنين و نه از مقداد و عمار و ياسر و بلال در دل، نشاني از شناخت نمي يافتم. كاش نميدانستم ذره اي از "هدف" بزرگي كه حسين به خاطرش فدا شد. كاش نميخواندم "عزت" و "استقامت" و "مردانگی" زينب را. كاش شكوه و غرور حيرت انگيز خدايي را در تك تك اصحاب نمي يافتم. كاش وصف رفتار عزتمندانه و محير العقول و حيرت انگيز اولاد" زندگان هميشه جاويد دشت كربلا" پس از ديدن اجساد در آن ريگزار تفتيده و خشك را نميشنيدم كه به دستور زينب، اشك كه هيچ، حسرت "آهي" را هم بر تجلي آن روز طاغوتيان زمان، گذاشتند. كاش راويان تاريخ اين جمله زينب را از كتابهاي تاريخ محو ميكردند كه :« من جز زيبايي چيزي نديدم.». كاش سخن سرخ هميشه پايدار انسان هاي يكتاي تاريخ به "گوش هاي كرِ" ما نميرسيد. اگر همه اين كاش ها و هزاران كاش ديگر، جامه واقعيت ميپوشيد، لااقل من امروز سنگيني زخم زبان هاي روحم را تحمل نميكردم و ميتوانستم وضعيت امروز هم نوعان و خودم را توجيه كنم. اگر آنها نبودند و اين گونه "اشكهايمان" را روا نميداشتند، ميتوانستم بگويم هم نوعانم(خودم را نیز مستحق این سخن میدانم) حق دارند لباس ذلت بار ترس را هميشه و همه جا و همه وقت بر تن داشته باشند، از طلب كوچكترين حقي و بازخواست كوچكترين خيانتي و رسواكردن ريزترين مسئله اي

شانه خالي كنند. ولي گويي همه اين كاش هاي بيهوده اند.

حسين هست، زينب هست، علي هست، عباس بن علي هست، همه آن سخنان هستند، نام تك تك آن اصحاب مجاهد راه خدا و عاصي بر ظلم و تزوير و خيانت و تقوي فريبنده و عرفان دروغين و فتوي هاي جاده صاف كن استبداد و مشروعيت طلب از دين و مظاهر طاغوت ملبس به زهد و تقوي، بر صفحه تاريخ نقش بسته است. ولي گويا من بيچاره بايد باشم و آن الگو ها را داشته باشم و به "هدف" متعالي آنان در قيام بنگرم و امروز حالم اين باشد. محرم، "لباس سياه" براي حسين "تنها تشنه لب!" به تن كنم و اين قدر فضاحت بار و ذليل گونه روزگار بگذرانم. به راستي كه آن لباس نه مستحق حسين، بلكه حال امروز خودم است. به حال خود بايد ضجه بزنم كه حركت شجاعانه و شيعه وار و بدون "ترس" و غيرتمندانه او را بر عليه ظلم وبيداد و خودكامگي را ببينم و براي بزرگداشت و ياد آوري حركتش در مراسم عزا( واقعا به حال خودمان چقدر با مسمي تر است؟!) ميليوني شركت كنم و براي او دل بسوزانم!!!! و آن وقت شجاعت و جسارت كوچكترين اعتراضي در مورد پيش پا افتاده ترين روزمرگي هايم را نداشته باشم! چقدر و چقدر و چقدر عاجز و ذليل و خوار است اين گريه كننده!!!!!! حسينٍِ بر قله عزت و شجاعت و شهامت و شهادت.حيف كه چنين لايقِ بر سجود فرشتگانِ شجاع و دلير و حق طلب و راهنما و سفينه نجاتي، تنها حس ترحم ما را بر مي انگيزد. اويي كه اين چنين خون خود را سند بيداري و حق طلبي در تاريخ كرد ، نه آنكه يزيد زمان خود را به ما بشناساند، بلكه يادمان دهد كه بر يزيد هم اوصاف يزيد زمان او، چگونه شجاعانه و بي پروا عصيان كنيم و از تخت خود كامگي به زيرش كشانيمش.

اگر او نبود لااقل اين همه انفعال و سستي و عجز و ناله و حقارت توجيهي داشت، اما گويي او بايد باشد و

تنها گريه مان آورد و 10 روز سرگرمي جديدي بيابيم و ماشينمان را غرق "رنگ ديواري سرخ" كنيم و حاكم نا مشروعمان كمي از حسين رنگ مشروعيت بگيرد و از دماي نارضايتي در موردش كاسته شود( چون او امروز مقتل به دست است و شسته در قطره اشك) و مادر از پخت چند وعده رخصت يابد و تيپ مشكي زده شود و كُركُري زور آزمايي در بلند كردن علم!!! جان بگيرد و موبایلمان عاشورایی!! شود و طبل سازان، طبل هاي بي مصرفشان فروش رود و در خانه مسئول خيانت كار با پختن نذري اي و خواندن نوحه اي جايگاهي نزد عوام مقدس و عيني بين پيدا شود و...

خلاصه همه در هر سمتي روند "جز آن سمت و جهت و هدفي كه حسين رفت تا به ما بياموزد پيمودنش را.

ديگر نميدانم چه بگويم از عقده اي كه گلويم را سخت و دردناكانه ميفشرد. خودت به دادمان برس و دست هاي ضعيف و لرزان اين شيعيان خوارت را بر حريم آن دستان شجاع و نيرومند و پرتوان و اساطيري و خدايی ات راه ده و با فشردنش، گرما و شجاعت و جسارتش بخش، اي شير زنده هميشه جاويد ،

حسين


+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:35
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

mmm

اي خداوند؛

به صاحب منصبان رسمي و امتيازدار غافلِ دينت؛(و نه عالمان اندك شمار حقيقي امروز)

كه يا يكسره در شور«حور» و هراس «آتش» به سر مي برند و دين را مطلقا به پس از مرگ مي كشانند تا كژي هاي اين سمتشان با دين عيني گرا و اين جهاني سنجش نخورد و يا به سبب مصالح طبقاتي و محافظه كاري هاي تمام نشدني و امتيازات لباسي، از گفتن حقيقت دهانشان ممهور و از شنيدن راستي گوش هايشان كر و از ديدن واقعيت چشمانشان كور گشته است و يا آن قدر در صوفي گري هاي عارفانه غرق گشته اند كه حتي وجود "ظلم و ناراستي" را در تقرب عالي ترشان واجب ميشمرند و يا چنان در كنار و همراه مستبدان جا خوش كرده اند كه قادرند هر چاقويي را در شكل «حكم خدا» به دستشان دهند و يا آن قدر مسخ گونه و با مهارت خطابه مي رانند كه مستمعين طوري آگاه!!! مي شوند كه خواهند دانست حسين(ع) در فلان ساعت روز عاشورا «چه كرد»، ولي هرگز از خود نخواهند پرسيد«براي چه» آن گونه كرد، تا مبادا از فهم اين موضوع، حسین ترحم برانگیز دیروز، حق خواه امروزشان کند و"بيدار شان" نیز و يا چنان در شوق مريدان بي تقصير و از همه جا بي خبر در شعفند كه «خدايشان» از آسمان به زمين نازل گشته است و در قالب مريدان حلول كرده است و يا متحيرانه سخن هميشگي شان قرآن، نهج البلاغه و صحيفه و پيامبر و عليست، بي آنكه از آن ها ذره اي و حتي ذره اي، سخن گفته باشند!!!!! و ماهرانه در دل «گفتن هايشان» "سكوت" كرده اند و يا ريز ترين موضوعات و مسائلي كه چشم تيزبين كمتر شاهد هوشياري قادر به ديدنش است را ميتوانند «ديد» ، اما مشكلات و دغدغه ها وعينيات درگير امروز مردم دردمند را كه آشكار است و هر كوري ميتواند «ديد»،را عمدا و غير عمد نمي نگرند! و يا قبيحانه از منصب بهره مي برند و لباس مشروعيت بر تن عريان نامشروع و كريح «ظلم و بيداد» مي كشند تا همگان قادر نباشند «ظلم» را از پس لباس «مشروع شده امروز» بازشناسند و يا نقش هميشگي و تكراري و پليدانه تزويركنندگان همراهِ «زر و زور» را "باز" در حال بازي اند و...

متذكرشان ساز كيستند، لباس كه را بر تن دارند، رسالت حقيقي شان چيست و چه مسئوليت جان فرسايي بر دوششان سنگيني مي كند و چه انسان هاي وارسته و عالم و مجاهد و ظلم ستيزي در اين لباس زيسته اند .

آري اي خداوند،

به يادشان آر،‌"شايد" كه برخي شان يه ياد آرند و از به خواب زدن خود، دست بکشند.


+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 23:53
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

bbb

درد مهلك و مشكل عظيم امروز جامعه ما از دوشکل زير نشات ميگيرد. دردي كه در هر دوسمتِ مبتلا به ، بسيار تاسف بار و تامل برانگيز است. قبل از شرح اين دو جبهه و شکل متذكر شوم كه مقصودم از وصف اين دو سمت ، اكثريت موجود است و حتما اقليتي هستند كه نه عضو اين سمتند و نه در آن سمت.

و اما يك وصف اين سمت. درجا معه ما چه بسيار انسان هايي كه آگاه به وضعيت و حالت امروز دنياي معاصرند، عميق مي انديشند و در تحليل اوضاع و حوادث تنها صفحه ظاهري عيني را نمي بينند و در پس پرده اي كه همگان ميتوانند ديد، به عمق نيز نفوذ ميكنند، عوامفريبي ومسخ كنندگي و استفاده هاي ابزاري و فريب ها و دروغ هاي به ظاهر راست و سرگرم كردن ها و مشغله ايجاد كردن ها و استعمار فكري و استحمار فهمي ها ، تظاهر ها ، همرنگ شدن و هم صدا شدن با مخالفتها براي بستن دهان مخالف ها، و هزاران نيرنگ و حيله ديگر را كه در نگاه اول دركش براي انسان عادي سخت مينماياند را بسيار ملموس و عميق مي فهمند و درك ميكنند. اما اين دسته كه امروز در ايران بسيارند و خيلي سخت تر از معمول ها ( يكدست هاي هم شکل)، ميتوان فريبشان داد، چرا هيچ اثري ندارند؟ چرا ايران امروز، از ديروز  روشن انديش بسیار بیش تر دارد، ولي امروز خيلي راحت تر ميتوان ظلم كرد، فريب داد و صداي هيچ كس هم جز زیر لحاف(مخصوصا همین فهمیده ها) به حق خواهي خواهي بلند نشود؟ يكي از دلايل بسيار عمده و اصلي اش، مشخص است. امروز روشن انديشان بسيارند، اما روشن انديشاني كه متاسفانه متكي به سلاح «ايمان» نيستند تا پشتوانه اي محكم بدان ها جرات و شجاعت دهد و از اين همه ترس و عجز بيرونشان آورد. براستی چه فرقيست بين كسي كه ميفهمد و از روي محافظه كاري و ترس و ذليل گونگي ( كه همگي نشانه هاي نبود ايمانند) دم بر نمي آورد با كسي كه نميفهمد و مسلما از نفهميدن نيز ساكت است؟ فرقيست بين اين دو؟ به هر دو ميتوان ظلم كرد، تبعيض قائل شد، در مورد هر دو تظاهر كرد و سوء استفاده كرد؟ چون نه آن فهميده اثر دارد و نه آن نفهميده، هر دو ساكتند. يكي از سر «نفهمي» و يك از سر« ترس و محافظه كاري و مصلحت انديشي» ( نشانه هاي فقدان ايمان).هزارن فهميده چون شريعتي ها و خياباني ها و اقبال ها و ... بودند، ولي تنها عامل مضاعفي آنها را جاودانه و الگو كرد همين پشتوانه ايمان به مذهب و غیب بود كه باعث ميشد از سد محافظه كاري  و ترس هاي تنفر برانگیز عبور كنند و «آن چه ميفهمند» را آن قدر شجاعت پيدا كنند كه «جز در زير لحاف نگويند».

فهميدگاني كه در همه چيز عميق مي انديشند، جز در مورد ايمان. خيلي جالب است كه هر موضوعي را بسیار عالی و قابل قبول با هزارن مدرك و فلسفه عميق و دليل عقلي ميتوانند تحليل كنند، اما تحليلشان در مورد ايمان كه« نتيجه عقيده راسخ است»، از يك نان خشك جمع كن بي سواد،سطحي تر و بچه گانه تر و كوچه بازاري تر است. مسلم است كه چنين شخص فهميده اي كه حقيقت دين را بسيار سطحي و عوام گونه در سوء اسفاده كنندگان و بهره برداران از دين ميبيند و قضاوت و نظرش در مورد «ايمان» برگرفته از «بهره بردارن از دين » است و اين قدر متوجه نيست كه فرق است بين خود ايمان و ابزار گونه استفاده كنندگان از ايمان، باید هم بی ایمان و در نتیجه بی اثر باشد. اين جاست كه در نتيجه تحليل سطحي ايمان، اين فهميده بي ايمان ميشود و در نتيجه حتما و حتما فهم ها و عميق ديدن ها وروشن و تيز بيني ها يش هيچ گونه اثري نخواهد داشت ، چون ايماني نيست كه پشتوانه شود و جسارت و گستاخي و شجاعت دهد تا فهميدن ها به عمل نتيجه بخش منجر شود. و متاسفانه اين سمت نيز بي اثر است.

و دعاي شريعتي را چه خوب است تكرار كنيم كه اي خداوند« به فهميدگان ما ايمان عطا كن»

آن دسته بي اثر ديگر، پست بعدي. انشاءالله


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 1:38
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

خدايا؛

ملتمسانه از تو ميخواهم معي شگرف اين جمله را به من الهام كني كه؛ زماني احساس تنهايي كنم كه معتقد شوم خدايي نيست و از آن جايي كه پست ترين جزء عالم نيز معتقد به اين امر نيست، پس تنهايي نيز با من بيگانه خواهد يود.


+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 1:30
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ff

از تنهایی تا اشک، از اشک تا نیایش

گاهي لحظات دلم لك ميزند براي هم صحبتي با چشم هايي كه براي چشمانم آشناست، دلي كه دلم بدان راه دارد، فهمي كه بتوانم در ژرفايش با ناگفتني ها شنا كنم و هم او با حرفهاي بكر و ناگفته اش صحن وجود مرا وسعت بخشد. ناگفتني هايي كه تا به حال ميزبان مخاطبي نشده اند را نزد او بگويم و صندوقچه سينه من نيز ميزبان بي مخاطب گونه هايش باشد.«كسي» كه به حدي انسان شده باشد كه «ناگفته» داشته باشد. غم را نه از هر تاثر پوچي و درد را نه از هر احساس كوچك و ساختگي بفهمد و آن را با تمام وجود چشيده باشد. نميداني چه درديست نبود اين «كس» و نميداني چه لذتيست در نبود همه اين كسان، با كس بي كسان مخاطب شدن. با خدا سخن گفتن لياقت ميخواهد، با خدا گفتن «انسان» ميخواهد، خدا را از رگ گردن نزديك تر حس كردن بزرگي ميخواهد. خدا را هميشه ميتوان خواست ولي مشكل اينجاست كه ما هميشه در حد انسان نيستيم و كاش هميشه انسان بودم.

چه موهبتي ميكند خداوند كه خليفه اي از اهل ديار خودش را همنشين و همدم دردهايت قرار ميدهد. درد را به انسان هاي برگزيده اش ميبخشد تا توفيق تنهايي نصيبشان كند ودر اوج تنهايي لذت همنشينش را بدان ها عطا كند. تا نچشي مزه اين لحظات با شكوه و فراتر از حساب و كتاب هاي مادي و وصف نشدني را نميتواني بداني چه ميگويم. اين كه اشك گواه تنهايي ات را قطره قطره بر آستان آن همنشين و شنواي بي بديل عرضه كني و نمود عيني آن جمله شوي كه عشق تنها با اشك سخن ميگويد.و من ميگويم مگر نه اينكه اشك عشق بازي با خدا تنها با درد انساني سخن ميگويد. خداوندي كه اين اشك و آن درد را تنها لايق بر اندام انسان عاشق و حامل امانت ميداند و تنهايي را لايق بر اندام انسان عظيم تر از هر هستي.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 22:37
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ddd

بازگشت به خویشتن باستانی؟؟!

دكتر شريعتي ميگويد:«رفيقي داشتم در سوييس، رفتم ديدم يك جفت گيوه زده به ديوار اطاقش ! گفتم اين چيه؟گفت: اين بازگشت به خويشتن است؟ بازگشت به خود كه تو خيال كردي اين نيست. تو اگر واقعا"به خودت يعني به ايراني بودنت بازگشته اي، كه ايراني گيوه اش را به طاقچه نميزند، بلكه دم در ميگذارد ميپوشد. اگر تو هم پوشيدي و آمدي توي خيابان ژنو، من ميفهمم تو ايراني هستي. يك جفت گيوه آنطرف زده، يك جفت گيوه هم اينطرف و يك عكس بتهون هم وسطش! چرا؟ چرا اين به گيوه رو آورده و فهميده يك ارزش هنري دارد؟ زيرا كه توريستها آمده اند از كرمان گيوه خريده اند و علتش اينست.»(۱)

اين صحبت دكتر وصف حال امروز ما با شدتي بسيار بيشتر است. گيوه ديروز، امروز نمودهاي ديگري پيدا كرده است. امروز بازگشت برخي از ما ايرانيان به مليتي كاذب و خيالي بسيار ديدنيست. برخي كه ذهنشان محل دريافت و ارسال بي كم و كاست نظرهاست، وچون حرف كهنه و رنگ و رو رفته مسلمان شدن= عربي شدن را در ذهن دارند، به خيال خودشان آلترناتيوي براي مذهب و تعصب برميگزينند و به مليت و ريشه تاريخي! اصيلشان برمي گردند. امروز آن كسي روشنفكر است و بيرون از حصار تعصبات و سنت هاي كهنه انديشه دارد كه مثلا اسم فرزندش را علي نگذارد و آريا بگذارد، كتاب كوروش كبير بخواند و از سه كيلومتري نهج البلاغه رد نشود و... . ايراني مقيم آمريكا كه در هر اجتماع آمريكايي مصرانه و قاطع و با افتخار خود را از ننگ ايراني بودن مبرا ميداند و سعي ميكند تا ميتواند فارسي حرف زدن را فراموش كند( تا اگر گذرش باز به ايران خورد كلاس شخصيتي اش به هم نخورد و از درجه تشخصش كاسته نشود) و با افتخار كف كفش آمريكايي را ليس ميزند و تبرك ميكند و از بوش در جلوي مخالف و متنفر آمريكايي اش تا ميتواند محسنات بر ميشمرد وداستان سرایی میکند و نام دو نفر از مشاهير ايران را نميتواند تلفظ كند ، چه رسد به شناخت و... اين چنين فردي كه به طور بسيار كاملي از فرهنگ و تاريخ ملي اش منقطع است و خود فرهنگي اش را ذره اي نميشناسد كه بخواهد احساس شخصيت كند، از روي حس ناسيو ناليستي بسيار شديد، همانند همان گيوه ناسيو ناليستي اش در حد همان اسم آريا و شاهرخ و كوروش و اشكان و ... ميماند وبس و ذره اي و حتي ذره اي نه در اخلاق، منش ، فكر، ايده آل، نوع زندگي ، رفتار، بينش، خواسته ها و ... به ايراني شبيه كه هيچ درست نقطه مخالف ايراني بودن میشود.

چنين شكلي از حس ناسيوناليستي احساسي و سطحي به دو دليل عمده است. يكي همان دليليست كه دكتر عنوان ميكند و آن ، بدين خاطر است كه چون انسان با فهم و متمدن و برتر غربي گيوه ميخرد، علاقه مند فرش است، زعفران دوست است و مولوي خوان و حافظ شناس است، من نمودهاي ملي ام را اينها ميدانم و چه بسيار مشخصه هاي تاريخي كه او نميپسندد و چون ذهن برتربين او جالب تشخيص نداده است من نيز  نمیتوانم و نبای محترم بشمرم. عجيب و تاسف باراینكه در انتخاب افتخارات خودمان هم هر چه آنها بگويند ما ميشناسيم. همانند خود اروپاييان كه سقراط و افلاطونشان را از متن كتابهاي اسلامي شناختند.

كساني كه آنقدر سطحي بين( و يا شايد توجيه گرا ووجدان راحت كن و ...) اسلام را از آن اعراب ميدانند و در حد سطحي ترين و عوامانه ترين شناخت ها اسلام را شناخته اند و مثلا آخوند را تجلي بي چون و چراي اسلام ميدانند و منبع شان در شناخت اسلام عمه جان و حاج قربان و آخوند توجیه کن و بنده ی مرید و بيسواد ابوموسي اشعري گونه مسجد محل و.... است ، از ترس عرب شدن و كهنگي و سنت!!!!! به مقابله با اسلام منهدم كننده تمدن ايران ميروند!!!!!و به دامان مليت آن هم در همان موارد كاذب بالا برميگردند، در حالي كه نه ناسيونالستند و نه مذهبي و نه متكي به هيچ پشتوانه اي و مستعد هر گونه جهت داده شدن و رنگ خوردن.به نوعي مليت ابزاريست براي مقابله با مذهب و خود مليت به خودي خود براي اين دسته هدف نيست و اصالت ندارد و اگر از وسيله اي ديگر ميشد استفاده كرد، مليت ماهيت خود را در اين نوع تفكر از دست ميداد . و چنين استفاده ابزاري نيز به چنين شکلی منجر ميشود ،كه اگر ما حقيقتا و اصالتا به خود باز ميگشتيم وضعيتمان به اين شكل نبود. چطور ميشود جامعه اي به طور حقيقي خود و تاريخ و تمدن باستاني اش را بشناسد و احساس عزت و غرور و «شخصيت» كند و اين قدر خودانكار و خود مسخره كن و خود تحقير كن، كه بالاترين لذت هر ایرانی تحقير و تمسخر و كوچك شمردن خويش است در حالي كه هيچ ملتي همانند ما پيدا نميشوند كه اينقدر خود انكار و خودباخته باشند. يك رهبر آفريقايي در اين زمينه سخن جالبي دارد:«هنگامي من به استقلال ملت خويش مطمئن خواهم شد كه در يكي از خيابانهاي پاريس، اگر يك هموطن من، در حالي كه با دوست فرانسوي اش در حركت است، چشمش به هموطن ديگرش افتاد، با احساس تنفر و تحقير از او فاصله نگيرد و در برابر دوستش، به انكار آشنايي يا انتساب به هموطنش نكوشد و در تلاش آن نباشد كه تفاهم و تشابه خويش را با دوست خارجي اش بيشتر از هموطنش نشان دهد» بازگشت به مليت و هويت راستين و حقيقي چنين تجلي دارد نه شكل منحرفانه و سطحي امروز ما.

۱-چشم انداز اومانیسم اسلامی.


+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 0:54
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

bbb

به امید آن روز فرح بخش

اكنون كه قلم در دست دارم ، تنم ميلرزد و دندان هايم را از بغض و فشار برروي هم ميفشرم و دلم به وسعت و كران عالم پر از درد است. دقايقي قبل نمايش فیلم كنار رفتن چهره انقلابي و مومن و معتقد و مردمي و افشاگري صادق نظام حق و آشكار شدن چهره حقيقي و منافق گونه «جاسبي» را ديدم. جاسبي يك نفر نيست كه بگوييم او خطاكار است. تاسف بار كه جاسبي هاي امروز فراوانند. كافيست كمي به اطرافمان بنگريم. همان باندهاي زور و زر و تزوير امروز لباس نو به تن كرده اند و با جامه مظلوم و ساكت و آرام و پاي بند به اصول! و مردم دوست و عدالت خواه ! پاسدار ارزش ها و ياد آور فداكاري هاي 8 سال جبهه و جنگ و هزارن وسيله ديگر، كراهت بار قدرتمندند ،‌زور دارند و زور ميگويند ، غافل ميكنند ، سرگرم ميكنند ،  با«تاييد» تاييد كنندگان! خود فروخته و عمله ظلمه ، مشروع جلوه گر ميشوند. اما نه آشكار ، كه امروز نوع آشكار زر و زور و تزوير پاسخ گو نيست. گفتمان امروز ما سلطنت دوستي و فدايي شاه و ... نيست. گفتمان ها تغيير كرده اند و بايد خود را با رود هم جهت كرد. امروز مارك خدادوستي بايد بر سينه زد ،‌ بايد نقش محب علي را بازی کرد (همچنان كه ديروز نيز شرايط ،«محب علي بودن را» ايجاب ميكرد) تا علم برپايي دوباره و تكراري باند هميشگي زر و زور و توجيه را برافكند و بر دل سپاه مظلومان زد و با پنبه «سر» بريد.

نميدانم چه بگويم ، نميدانم به خاطر بياورم براي چه آن همه زجرها وفداكاري ها و خونها و رشادتها و عظمتها و سرمايه ها خرج شد. آخر بدبختانه وسيله امروز اين باند هميشگي تاريخ ،‌خيلي مقدس است، خيلي كسان در پاي پاكي و عظمتش فداكاري ها كرده اند ، قلم ها زده اند و محروميتها متحمل شده اند. 1400 سال است كه پاكترين و برترين خليفگان و حاملان روح خدا ، شريفترين اوقات و شكوه انگيزترين لحظات انساني شان را بر پاي اين سرمايه گرانبها ريخته اند تا مبادا دامن پاك و اهورايي آن  خدشه دار شود. از خود پيامبر بگير تا سربازان مخلص امروز. گر چه اینان که هیچ ، بدتر از اینان نیز نمیتواندد خدشه دارش کنند.

اگر ديروز حاكم زر داشت و زور، ادعاي محبت حسين نميكرد( يا اگر هم ميكرد به باور پذيري و فريب گونه اي امروز نبود)،در راه ولايت مداري علي ميلياردها خرج نميكرد ، قرآن دوست و عامل به آن خود را نمي ناميد، بر خود برچسب حق نميزد. وسيله پليدي او اين سرمايه ارزشمند نبود.

همان مولاي كه امروز از اسمش بهره ميبرند تا « خزانه ي سير نشدني پول و قدرت» خود را پركنند ، ميگويد:« در جامعه اي كه حق مظلوم از ظالم بدون لكنت زبان گرفته نشود بايد منتظر بلايي بود» شريعتي ميگفت: پليدان پاكدامني را هرگز نتوانند آلود،‌من ميگويم پليدان سياهي شان را هرگز نتوانند پنهان داشت، هر چند ابزارشان عزيزترين و برترين سرمايه انسان باشد. شاهد صادق و گوياي زمان پرده از ظاهر دروغين اين سياه بازان و رياكاران برخواهد داشت و در سنِ نمايش روزگار چهره پليدشان ار آشكار خواهد ساخت. همان گونه كه ميبينم امروز جاسبي را رسوا ميكند و فردا هم امثال او را،كه با هزاران عوامفريبي و تظاهر نميتوانند مانع كنار رفتن پرده دروغين و تظاهر گر خود شوند.

فقط از خداوند ميخواهم كه ‌چنان فهمي به حقيقت جويان و نه توجيه كنندگان عطا كند كه به سبب بهره گيري ابزاري و صفين گونه قدرتمندان و قدرت خواهان از مذهب ، با ‌سنگ شيشه خانه خود را نشكنند و ميان «استفاده» و «عامل» استفاده و از همه مهمتر« خود موضوع مورد استفاده»‌فرق قائل شوند و خود را به سبب پليدي پاك نمايان،‌از منبع پاك و اهورايي و نسيم لطيف ونوازشگر مذهب محروم نكنند كه سرانجام روزي بناي اين كردار هاي پست و عاملان پست را يك «نفر» از ريشه و بن خواهد زد. (به اميد آن روز فرح بخش)


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 1:55
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

زندانٍ «همه» در مکتب «همه ایسم»!!

يكي از دردناك ترين و مسخ كننده ترين عواملِ عدم رشد انسان، همرنگ شدن و پيروي همه جانبه از بقيه است. منجلابي كه عزيز ترين و شكوه انگيز ترين مشخصه هاي انسان بودن هر فرد ، دردناكانه نفي ميشود و قدرت ظهور پيدا نميكند. زمينه هايي هست كه خود انسان بايد بشناسد، ببيند، لذتِ شناختش را درك كند، رنج انتخابش را بر خود هموار كند، بر خود بار سنگين مسئوليت انساني اش را به دوش كشد و هزار راه پيش رو را «خودش» برگزیند.  از آنجايي كه براي خيلي از ماها اصلاً خودي تعريف نشده كه بخواهد شكوهمندانه از بين راه هاي پيش رو، خود را انتخاب كند، به اين مرحله نميرسيم كه از اين محروميت عظيممان آگاه شويم و بر حال زار خود گريه كنيم. در نزد خيلي از افكار، دنيا كارخانه ايست كه به جز دو سه نوع محصول‌ ،«نميتواند» اين انعطاف را داشته باشد كه محصولي جز محصولات تكراري قبلي توليد كند.انسان مواد اوليه ايست كه وارد خط توليد(زندگي تكراري) ميشود و جز شبيه محصولات انبار نميتوان انتظار محصول جديد را داشت.

عمق ديدِ هر كس نمايانگر ساخت خويشتن او ميشود، اگر اصلاً خويشتني در ذهن متصور باشد. سن كه بالا ميرود فرد با محيط اطرافش رابطه برقرار ميكند. نوع زندگي همه ، شناخت همه، مشغوليات ذهني همه، تيپ ظاهري و دروني همه، دوندگي هاي بي سرانجام همه، حرفهاي همه، ايده آل هاي همه، آرزوهاي همه، قضاوت هاي همه، سرگرمي هاي همه، موضوع مورد علاقه همه، و... هزار همه ديگر او را متوجه خود ميكند و از آنجايي كه اصلاً وجود انساني و شخصيتي و خويشتني تعريف نشده است، « ديد و شناخت» هر فرد تنها حواشي اين «همه ها » را ميشناسد و چون محصولي تكراري از خط پرداخت و توليد توده اي جامعه بيرون مي آيد. گونه اي كه فقط كافيست يكي از اين «همه» ها را بشناسي تا ذهنيتي غالبي در مورد همه شان پيدا كني. يكي از اين عاجزان و منفعلانِ «همه» را انتخاب كن، آنقدر غالبند كه نيازي نيست خيلي زحمت بكشي.  اين مدل لباس را ميپوشد، منبعش «همه»، اين فيلم را ميپسندد؛ منبعش «همه»، اين نوع رشته تحصيلي را دوست دارد؛ منبعش «همه»، ايده آلش اين است، منبعش «همه»، امروز تي شرت قرمز ميپوشد و فردا تي شرت سبز؛ منبع خط دهنده اش «همه»، نظرش در مورد مسئله اي اين است، همان نظرات شنيده شده ي «همه»، امروز بدنسازي ميرود ؛ چراییش را از «همه» بپرس ،دیروز فلان آهنگ گوش میکرد و امروز طبق دستور «ارباب همه» رپ گوش میدهد و هزاران تقلید تاسف بار و رقت انگیز دیگر . با ديدن يك تيپ،‌ ميتواني بقيه ر اهم بشناسي. همه يك جور و يك اندازه و يك شكل. يكي نيست بگويد پس خودت چي، اصلاً خودي داري ؟ روي ميمون راهم سفيد كرده ايم. ميمون هم، هر نوع ادا و اطواري را تقليد نميكند. كساني كه حتي ذره اي خود را از اين گرداب پوچ شدن و خالي شدن بالا ميكشند، متحير ميشوند كه واقعاً چرا يك انسان اين قدر عاجز و ضعيف و مستضعف فكري بايد باشد كه تمام وجودش با همه اضافه ها و حواشي اش را همه ميسازند جز خود او ؟ وقتي مدل شبيه هم شد، صفات هم يكسان ميشود و چون اغلب اين صفات، از راحت و سهل الوصول ترين راهها تبعيت ميكند معمولاً نميتواند صفتي ممتاز و برجسته باشد. مخصوصا اگر اين همه از آنِ جامعه اي باشد كه همه شيفته و دلباخته خود انكاري و توهين به خودي باشند و از اين كار برايشان كاري لذت بخش تر نباشد.چون به راحتي ميتوان اين قوم خود باخته و خود انكار را صفات تزريق كرد و رنگشان كرد و مجموعه اي يكدست و بدون كوچكترين تفاوت در جهت اميال گروهي يا شخصي ايجاد كرد. يكي از صفات ممتاز اين« همه ها» و در اصل« يكي ها» علاقه به غرق شدن در همه و دور شدن از تنهايي با خود است. دكتر شريعتي چه زيبا ميگويد كه:«آدم های اندکند که به ازدحام محتاجند،کسانی که خود هیچند میکوشند تا در دیگران،در شلوغی غرق شوند،در انجاست که پوچی خود را احساس نمیکنند،هر گاه تنها میمانند به وحشت میافتند چون حتی یک نفر را احساس نمیکنند،خلا محض!» اسكار وايلد جمله بسیار تأمل برانگيزي دارد هنگامي كه ميگويد:« وقتي (همه) با من هم عقيده ميشوند تازه احساس ميكنم كه اشتباه كرده ام.» و تولستوي ميگويد: «بدترين و خطرناك ترين كلمات اينست:«(همه) اين جورند.»

در آن سمت هم عده اي فكر ميكنند تنها اگر خاص باشند، رشد يافته و انسان به معناي حقيقي اش هستند. تنها خاص بودن كه ملاك نيست. مثلاً از يك فيلم كلاسيك با موضوع مخاطب خاص هيچ چيز نميفهمد و حتي بدشان هم مي آيد ولي براي خوردن برچسب «خاص» به به و چه چه ميكند. اين دسته از گروه قبلي قابل ترحم تر و ضعيف ترند. چون ميتوان متصور بود يكي از« همه ايسم ها» خود را بشناسد و شخصيتي مستقل در جهت انساني و الهي پيدا كند ،‌ولي اين دسته چون خيال كاذب ميكنند كه انساني متعالي و برجسته است تا هميشه در اين جهل فضاحت بار ميماند.

انساني كه طعم لذت « اختيار و عزت انساني» و «آفريدگار خود در جهت خليفه خدا بودن» و « فكر و جناح فكري مستقل داشتن» و « تحت تاثير پوچ همه نبودن» را بچشد، هرگز امكان ندارد غفلت از خود و تسليم خويشتن به طبع همه را ،راضي شود و حاضر هست تمام سختي ها و درد ها را به خاطر حفظ نعمت الهي اختيار و سازنده بودن ، شكوهمندانه و غرور آميز تحمل كند.


+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 21:39
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

tanhaeha

علی

tanhaeha

http://tanhaeha.blogfa.com

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

علی ( نام كوچكم نيز بس است در اين اوضاع آزاد و علي وار امروز!!!!!!!!)

(((هر که دوباره متولد نشود به آسمانها صعود نمی کند .)))

""اينجا، اجتماع و ماوای سه يار ديرين، "من "و "ناگفته ها" و" تنهاي ها يم" است، در زمانه اي كه گويا اجتماع بيش از يك تن، خلاف است و منافي رسم عموم!!!!""""


نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog