
مالك، اي سردارِ يار بي يارِ تاريخ؛
خود را امروز چه ملموس در كنارت مي يابم، همچون تو شاهدي ام بر نيزه هاي تزوير
ملبس به " كاغذ پاره" قرآنِِ محافظ خيمه هميشگي زرو زور و تزوير
همین وبس و دیگر زجر گفتن، توانم نمیدهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:14
توسط
علی
موضوع:
نوشته هایم|
درد هاي سياست تمامیت خواه و حقه هاي تزوير و نيرنگ هاي شرم آور و نردبان كردن دين براي رسيدن به مقاصد پست و همه آنچه امروز من و تو، اگر ذره اي حسين را در زندگي مان راه دهيم ، يزيد گونگي اش را خواهيم شناخت، نمي گذارند آن گونه كه دوست دارم بنويسم و بينديشم و غرق در افكار شوم. اما هم اكنون تواتسته ام لحظاتي از دست آن انديشه هاي خورنده روح كه از زماني كه حسين را بشناسيم ،
نميتوانيم و نبايد بهشان نينديشيم، خلاصي يابم و نيايشي را كه سفيري بود از الطاف خودش، بر لوح دلم را تقديمتان كنم.
اي خداوند؛
همچنان كه توقعم را از «بودن» به پيش ميراني، همتي را نيز همرهش كن
كه بدون همت، شكيبايي و استواري در راه آن بودن در دوردست، روح به
درد مي آيد و توان به بي تواني.
اي تنها يار هميشگي؛
توفيق فهم "ناداني" را در اوج "گمان وخیال" دانايي، به گونه اي ببخشم كه حيله ي
غرورِ كاذبِ "اندك راه طي شده" را نخورم و به "بي نهايت راه مانده"
بينديشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 0:37
توسط
علی
موضوع:
نوشته هایم|

دوستانی که لطف می کنند و نظر میدهند، لطفا نگویند
متنت زیبا بود، که من در این متن "جز درد نمی بینم."
اين روزها دوست دارم حافظه تقويمي ام پاك شود. حافظه ديني و مطالعاتي ام نيز. اصلا ميل دارم از ياد برده باشم به چه مذهبي مؤمنم. اين روزها دوست دارم گمان برم بودايي ام و پيشوايم بوداست ، يا مسيح و يا اصلا هر فرقه اي جز دين كنوني ام. كاش لقب "مرتد" يا "كافر" را بر رداي خويش مي يافتم. كاش اصلا نه از محمد و نه علي و نه حسنين و نه از مقداد و عمار و ياسر و بلال در دل، نشاني از شناخت نمي يافتم. كاش نميدانستم ذره اي از "هدف" بزرگي كه حسين به خاطرش فدا شد. كاش نميخواندم "عزت" و "استقامت" و "مردانگی" زينب را. كاش شكوه و غرور حيرت انگيز خدايي را در تك تك اصحاب نمي يافتم. كاش وصف رفتار عزتمندانه و محير العقول و حيرت انگيز اولاد" زندگان هميشه جاويد دشت كربلا" پس از ديدن اجساد در آن ريگزار تفتيده و خشك را نميشنيدم كه به دستور زينب، اشك كه هيچ، حسرت "آهي" را هم بر تجلي آن روز طاغوتيان زمان، گذاشتند. كاش راويان تاريخ اين جمله زينب را از كتابهاي تاريخ محو ميكردند كه :« من جز زيبايي چيزي نديدم.». كاش سخن سرخ هميشه پايدار انسان هاي يكتاي تاريخ به "گوش هاي كرِ" ما نميرسيد. اگر همه اين كاش ها و هزاران كاش ديگر، جامه واقعيت ميپوشيد، لااقل من امروز سنگيني زخم زبان هاي روحم را تحمل نميكردم و ميتوانستم وضعيت امروز هم نوعان و خودم را توجيه كنم. اگر آنها نبودند و اين گونه "اشكهايمان" را روا نميداشتند، ميتوانستم بگويم هم نوعانم(خودم را نیز مستحق این سخن میدانم) حق دارند لباس ذلت بار ترس را هميشه و همه جا و همه وقت بر تن داشته باشند، از طلب كوچكترين حقي و بازخواست كوچكترين خيانتي و رسواكردن ريزترين مسئله اي
شانه خالي كنند. ولي گويي همه اين كاش هاي بيهوده اند.
حسين هست، زينب هست، علي هست، عباس بن علي هست، همه آن سخنان هستند، نام تك تك آن اصحاب مجاهد راه خدا و عاصي بر ظلم و تزوير و خيانت و تقوي فريبنده و عرفان دروغين و فتوي هاي جاده صاف كن استبداد و مشروعيت طلب از دين و مظاهر طاغوت ملبس به زهد و تقوي، بر صفحه تاريخ نقش بسته است. ولي گويا من بيچاره بايد باشم و آن الگو ها را داشته باشم و به "هدف" متعالي آنان در قيام بنگرم و امروز حالم اين باشد. محرم، "لباس سياه" براي حسين "تنها تشنه لب!" به تن كنم و اين قدر فضاحت بار و ذليل گونه روزگار بگذرانم. به راستي كه آن لباس نه مستحق حسين، بلكه حال امروز خودم است. به حال خود بايد ضجه بزنم كه حركت شجاعانه و شيعه وار و بدون "ترس" و غيرتمندانه او را بر عليه ظلم وبيداد و خودكامگي را ببينم و براي بزرگداشت و ياد آوري حركتش در مراسم عزا( واقعا به حال خودمان چقدر با مسمي تر است؟!) ميليوني شركت كنم و براي او دل بسوزانم!!!! و آن وقت شجاعت و جسارت كوچكترين اعتراضي در مورد پيش پا افتاده ترين روزمرگي هايم را نداشته باشم! چقدر و چقدر و چقدر عاجز و ذليل و خوار است اين گريه كننده!!!!!! حسينٍِ بر قله عزت و شجاعت و شهامت و شهادت.حيف كه چنين لايقِ بر سجود فرشتگانِ شجاع و دلير و حق طلب و راهنما و سفينه نجاتي، تنها حس ترحم ما را بر مي انگيزد. اويي كه اين چنين خون خود را سند بيداري و حق طلبي در تاريخ كرد ، نه آنكه يزيد زمان خود را به ما بشناساند، بلكه يادمان دهد كه بر يزيد هم اوصاف يزيد زمان او، چگونه شجاعانه و بي پروا عصيان كنيم و از تخت خود كامگي به زيرش كشانيمش.
اگر او نبود لااقل اين همه انفعال و سستي و عجز و ناله و حقارت توجيهي داشت، اما گويي او بايد باشد و
تنها گريه مان آورد و 10 روز سرگرمي جديدي بيابيم و ماشينمان را غرق "رنگ ديواري سرخ" كنيم و حاكم نا مشروعمان كمي از حسين رنگ مشروعيت بگيرد و از دماي نارضايتي در موردش كاسته شود( چون او امروز مقتل به دست است و شسته در قطره اشك) و مادر از پخت چند وعده رخصت يابد و تيپ مشكي زده شود و كُركُري زور آزمايي در بلند كردن علم!!! جان بگيرد و موبایلمان عاشورایی!! شود و طبل سازان، طبل هاي بي مصرفشان فروش رود و در خانه مسئول خيانت كار با پختن نذري اي و خواندن نوحه اي جايگاهي نزد عوام مقدس و عيني بين پيدا شود و...
خلاصه همه در هر سمتي روند "جز آن سمت و جهت و هدفي كه حسين رفت تا به ما بياموزد پيمودنش را.
ديگر نميدانم چه بگويم از عقده اي كه گلويم را سخت و دردناكانه ميفشرد. خودت به دادمان برس و دست هاي ضعيف و لرزان اين شيعيان خوارت را بر حريم آن دستان شجاع و نيرومند و پرتوان و اساطيري و خدايی ات راه ده و با فشردنش، گرما و شجاعت و جسارتش بخش، اي شير زنده هميشه جاويد ،
حسين
+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:35
توسط
علی
موضوع:
نوشته هایم|

اي خداوند؛
به صاحب منصبان رسمي و امتيازدار غافلِ دينت؛(و نه عالمان اندك شمار حقيقي امروز)
كه يا يكسره در شور«حور» و هراس «آتش» به سر مي برند و دين را مطلقا به پس از مرگ مي كشانند تا كژي هاي اين سمتشان با دين عيني گرا و اين جهاني سنجش نخورد و يا به سبب مصالح طبقاتي و محافظه كاري هاي تمام نشدني و امتيازات لباسي، از گفتن حقيقت دهانشان ممهور و از شنيدن راستي گوش هايشان كر و از ديدن واقعيت چشمانشان كور گشته است و يا آن قدر در صوفي گري هاي عارفانه غرق گشته اند كه حتي وجود "ظلم و ناراستي" را در تقرب عالي ترشان واجب ميشمرند و يا چنان در كنار و همراه مستبدان جا خوش كرده اند كه قادرند هر چاقويي را در شكل «حكم خدا» به دستشان دهند و يا آن قدر مسخ گونه و با مهارت خطابه مي رانند كه مستمعين طوري آگاه!!! مي شوند كه خواهند دانست حسين(ع) در فلان ساعت روز عاشورا «چه كرد»، ولي هرگز از خود نخواهند پرسيد«براي چه» آن گونه كرد، تا مبادا از فهم اين موضوع، حسین ترحم برانگیز دیروز، حق خواه امروزشان کند و"بيدار شان" نیز و يا چنان در شوق مريدان بي تقصير و از همه جا بي خبر در شعفند كه «خدايشان» از آسمان به زمين نازل گشته است و در قالب مريدان حلول كرده است و يا متحيرانه سخن هميشگي شان قرآن، نهج البلاغه و صحيفه و پيامبر و عليست، بي آنكه از آن ها ذره اي و حتي ذره اي، سخن گفته باشند!!!!! و ماهرانه در دل «گفتن هايشان» "سكوت" كرده اند و يا ريز ترين موضوعات و مسائلي كه چشم تيزبين كمتر شاهد هوشياري قادر به ديدنش است را ميتوانند «ديد» ، اما مشكلات و دغدغه ها وعينيات درگير امروز مردم دردمند را كه آشكار است و هر كوري ميتواند «ديد»،را عمدا و غير عمد نمي نگرند! و يا قبيحانه از منصب بهره مي برند و لباس مشروعيت بر تن عريان نامشروع و كريح «ظلم و بيداد» مي كشند تا همگان قادر نباشند «ظلم» را از پس لباس «مشروع شده امروز» بازشناسند و يا نقش هميشگي و تكراري و پليدانه تزويركنندگان همراهِ «زر و زور» را "باز" در حال بازي اند و...
متذكرشان ساز كيستند، لباس كه را بر تن دارند، رسالت حقيقي شان چيست و چه مسئوليت جان فرسايي بر دوششان سنگيني مي كند و چه انسان هاي وارسته و عالم و مجاهد و ظلم ستيزي در اين لباس زيسته اند .
آري اي خداوند،
به يادشان آر،"شايد" كه برخي شان يه ياد آرند و از به خواب زدن خود، دست بکشند.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 23:53
توسط
علی
موضوع:
نوشته هایم|