
|
زندانٍ «همه» در مکتب «همه ایسم»!! يكي از دردناك ترين و مسخ كننده ترين عواملِ عدم رشد انسان، همرنگ شدن و پيروي همه جانبه از بقيه است. منجلابي كه عزيز ترين و شكوه انگيز ترين مشخصه هاي انسان بودن هر فرد ، دردناكانه نفي ميشود و قدرت ظهور پيدا نميكند. زمينه هايي هست كه خود انسان بايد بشناسد، ببيند، لذتِ شناختش را درك كند، رنج انتخابش را بر خود هموار كند، بر خود بار سنگين مسئوليت انساني اش را به دوش كشد و هزار راه پيش رو را «خودش» برگزیند. از آنجايي كه براي خيلي از ماها اصلاً خودي تعريف نشده كه بخواهد شكوهمندانه از بين راه هاي پيش رو، خود را انتخاب كند، به اين مرحله نميرسيم كه از اين محروميت عظيممان آگاه شويم و بر حال زار خود گريه كنيم. در نزد خيلي از افكار، دنيا كارخانه ايست كه به جز دو سه نوع محصول ،«نميتواند» اين انعطاف را داشته باشد كه محصولي جز محصولات تكراري قبلي توليد كند.انسان مواد اوليه ايست كه وارد خط توليد(زندگي تكراري) ميشود و جز شبيه محصولات انبار نميتوان انتظار محصول جديد را داشت. عمق ديدِ هر كس نمايانگر ساخت خويشتن او ميشود، اگر اصلاً خويشتني در ذهن متصور باشد. سن كه بالا ميرود فرد با محيط اطرافش رابطه برقرار ميكند. نوع زندگي همه ، شناخت همه، مشغوليات ذهني همه، تيپ ظاهري و دروني همه، دوندگي هاي بي سرانجام همه، حرفهاي همه، ايده آل هاي همه، آرزوهاي همه، قضاوت هاي همه، سرگرمي هاي همه، موضوع مورد علاقه همه، و... هزار همه ديگر او را متوجه خود ميكند و از آنجايي كه اصلاً وجود انساني و شخصيتي و خويشتني تعريف نشده است، « ديد و شناخت» هر فرد تنها حواشي اين «همه ها » را ميشناسد و چون محصولي تكراري از خط پرداخت و توليد توده اي جامعه بيرون مي آيد. گونه اي كه فقط كافيست يكي از اين «همه» ها را بشناسي تا ذهنيتي غالبي در مورد همه شان پيدا كني. يكي از اين عاجزان و منفعلانِ «همه» را انتخاب كن، آنقدر غالبند كه نيازي نيست خيلي زحمت بكشي. اين مدل لباس را ميپوشد، منبعش «همه»، اين فيلم را ميپسندد؛ منبعش «همه»، اين نوع رشته تحصيلي را دوست دارد؛ منبعش «همه»، ايده آلش اين است، منبعش «همه»، امروز تي شرت قرمز ميپوشد و فردا تي شرت سبز؛ منبع خط دهنده اش «همه»، نظرش در مورد مسئله اي اين است، همان نظرات شنيده شده ي «همه»، امروز بدنسازي ميرود ؛ چراییش را از «همه» بپرس ،دیروز فلان آهنگ گوش میکرد و امروز طبق دستور «ارباب همه» رپ گوش میدهد و هزاران تقلید تاسف بار و رقت انگیز دیگر . با ديدن يك تيپ، ميتواني بقيه ر اهم بشناسي. همه يك جور و يك اندازه و يك شكل. يكي نيست بگويد پس خودت چي، اصلاً خودي داري ؟ روي ميمون راهم سفيد كرده ايم. ميمون هم، هر نوع ادا و اطواري را تقليد نميكند. كساني كه حتي ذره اي خود را از اين گرداب پوچ شدن و خالي شدن بالا ميكشند، متحير ميشوند كه واقعاً چرا يك انسان اين قدر عاجز و ضعيف و مستضعف فكري بايد باشد كه تمام وجودش با همه اضافه ها و حواشي اش را همه ميسازند جز خود او ؟ وقتي مدل شبيه هم شد، صفات هم يكسان ميشود و چون اغلب اين صفات، از راحت و سهل الوصول ترين راهها تبعيت ميكند معمولاً نميتواند صفتي ممتاز و برجسته باشد. مخصوصا اگر اين همه از آنِ جامعه اي باشد كه همه شيفته و دلباخته خود انكاري و توهين به خودي باشند و از اين كار برايشان كاري لذت بخش تر نباشد.چون به راحتي ميتوان اين قوم خود باخته و خود انكار را صفات تزريق كرد و رنگشان كرد و مجموعه اي يكدست و بدون كوچكترين تفاوت در جهت اميال گروهي يا شخصي ايجاد كرد. يكي از صفات ممتاز اين« همه ها» و در اصل« يكي ها» علاقه به غرق شدن در همه و دور شدن از تنهايي با خود است. دكتر شريعتي چه زيبا ميگويد كه:«آدم های اندکند که به ازدحام محتاجند،کسانی که خود هیچند میکوشند تا در دیگران،در شلوغی غرق شوند،در انجاست که پوچی خود را احساس نمیکنند،هر گاه تنها میمانند به وحشت میافتند چون حتی یک نفر را احساس نمیکنند،خلا محض!» اسكار وايلد جمله بسیار تأمل برانگيزي دارد هنگامي كه ميگويد:« وقتي (همه) با من هم عقيده ميشوند تازه احساس ميكنم كه اشتباه كرده ام.» و تولستوي ميگويد: «بدترين و خطرناك ترين كلمات اينست:«(همه) اين جورند.»در آن سمت هم عده اي فكر ميكنند تنها اگر خاص باشند، رشد يافته و انسان به معناي حقيقي اش هستند. تنها خاص بودن كه ملاك نيست. مثلاً از يك فيلم كلاسيك با موضوع مخاطب خاص هيچ چيز نميفهمد و حتي بدشان هم مي آيد ولي براي خوردن برچسب «خاص» به به و چه چه ميكند. اين دسته از گروه قبلي قابل ترحم تر و ضعيف ترند. چون ميتوان متصور بود يكي از« همه ايسم ها» خود را بشناسد و شخصيتي مستقل در جهت انساني و الهي پيدا كند ،ولي اين دسته چون خيال كاذب ميكنند كه انساني متعالي و برجسته است تا هميشه در اين جهل فضاحت بار ميماند. انساني كه طعم لذت « اختيار و عزت انساني» و «آفريدگار خود در جهت خليفه خدا بودن» و « فكر و جناح فكري مستقل داشتن» و « تحت تاثير پوچ همه نبودن» را بچشد، هرگز امكان ندارد غفلت از خود و تسليم خويشتن به طبع همه را ،راضي شود و حاضر هست تمام سختي ها و درد ها را به خاطر حفظ نعمت الهي اختيار و سازنده بودن ، شكوهمندانه و غرور آميز تحمل كند. نميدانم از قلم شگرف علي بن الحسين ،يا از عشق بازي ها و دلبري هاي او از خدا و يا عظمت انساني انسان چون او و ... متحير شوم. واقعا معاني بلند نيايش هاي امام سجاد كوه را از جا ميكند، چه رسد به روح حريري انسان. براستي وقتي از دنيا و آدم هايش و دردسرهاي حقير و مشغله هاي مسخره روزمره اش دلت ميگيرد، خواندن اين سطور عشق بازي، چقدر دلت را گرم ميكند كه اگر به تاریکترین لحظه شب رسیده ای، توي انسان عصيانگر جاودانه، خدايي داري كه در همين نزديكيست.لاي شب بوها. و نميداني دلم چقدر ميگيرد و دلم میسوزد وقتي ميبينم بعضي هايمان از اين نياز راستين و فطري وجود غافلند و يا از تجلي اش در نزد بقيه شرمسار!! پروردگارا! ما خطا پوش و عيب پوش نيستيم. بندگان تو سعي بسيار به كار ميبرند كه يك عيب در همسايه خويش بشناسند و آن را صد بار به همسايگان ديگر باز گويند و اين تو بودي كه مرا از چشم و گوش كنجكاو و عيب جوي همسايگان پنهان داشته اي و مرا كه محسود همگنان باشم، رسواي همگنان نساخته اي. بيش از همه گناه كرده بودم و بيش از همه شايسته بودم كه به كيفر گناهانم رسوا شوم؛ ولي رحمت واسط تو از انتقام تو پيشي جست و بر فضايح و قبايح من پرده فرو كشيد. آه... اي پروردگار من! از من گمراه تر كيست؟ از من غفلت زده تر و نادان تر كيست؟ از من بدبخت تر و سيه روزتر كيست؟ آن نعمت هاي گرانمايه كه روزي من ساخته اي، در راه معاصي و مناهي تو از كف داده ام و با دست خويش،تيشه بر رشد و صلاح خويش فرود آورده ام. اين منم كه در منجلاب جهل و غفلت فرو رفته ام؛ زيرا اغواي شيطان را بر دعوت تو برگزيده ام و با پاي خود به سوي پرتگاه فنا و فساد دويده ام. چشمان من بينا و گوش هاي من شنوا بودند. من ميدانستم كه دعوت شيطان مرا از شاهراه صلاح به ضلالت خواهد برد و به بيغوله خواهد انداخت. من ميدانستم كه دعوت تو به سوي بهشت برين تو است و اغواي شيطان به جانب دوزخم راه خواهد نمود. مع هذا از اهريمن ناپاك پيروي كرده ام و دوزخ را بر بهشت رجحان دادم. پروردگارا؛ اگر چنان بگريم كه مژه هايم دانه دانه فرو ريزند، اگر آن سان فرياد كشم كه گلوي من از فرياد فروماند، اگر تا آن جا به درگاه تو برپاي بمانم كه پاهايم بخشكد، اگر در برابر عظمت و جلال تو آن قدر به ركوع خم شوم كه مهره پشتم بشكند، اگر به درگاه تو آن قدر در سجده بمانم كه چشمانم از حدقه بيرون آيند، اگر تا زنده ام به جاي نان، خاك بخورم و به عوض آب، خاكستر بنوشم، و همچنان ذكر تو گويم و به فكر تو باشم، باز حيا ميكنم كه سر به سوي آسمان ها بردارم؛زيرا ميدانم كه هنوز شايسته مغفرت و عفو نيستم. پروردگارا من! اگر به آتش بسوزاني، بر من ستم نكرده اي ، مهلتي كه در دنيا به من بخشيده اي و پوششي كه بر گناهان من كشيده اي و حلمي كه در برابر بيشرمي ها وخودسري هاي من روا داشته اي و نعمت هايي كه در طول عمر آلوده من به من ارزاني فرموده اي، مرا بس باشد.
لینک دانلود سخنرانی دکتر شریعتی( زیباترین روح پرستنده) بیایید لااقل مارک اسلام را از سینه هامان
پاک کنیم شب هاي قدر هم گذشت.چه شبهاي ماورائي بود. رمضان هم در حال گذشتن از ماست. هميشه اين حديث امام صادق در ذهنم جاريست كه اگر ميخواهيد بفهميد چه ميزان عباداتتان مورد قبول واقع شده ببينيد چه قدر آن عبادات در بازداشتن از خطاها موثر بوده است. به همان ميزان عباداتتان مورد قبول واقع شده. باز برميگرديم به شبهاي قدر. در مورد آن گروهي كه در اين شب حداقل بيدار بودند. چه قدر گريه و چه قدر الهي العفو و چه قدر قسم و آيه كه خدا ما را ببخش. چه قدر اشك و ناله براي مظلوميت علي. به اين سمت ماجرا هم نگاه ميكنيم. فرداي شب قدر. آيا واقعا در مناسباتمان با هم تغييري حس ميكنيم ؟ آيا وقتي به خود و ديگراني كه عامل به مناسك اين شبها بودند نگاه ميكنيم ، تغييري حس ميكنيم؟ آيا در مورد آيه اي كوچك از كتابي كه برايمان تنها حكم پاك كني دارد كه غلط هاي صفحه زندگي مان را پاك ميكند، انديشيده ايم. چند روز پيش،چند تن از دوستانم كه شب قبل به «قرآن» خداوند را قسم داده اند، فردايش ازبلوتوثي كه با آواز«قرآن» مطلب مزحكي را ميخواند روده بر شده بوند. تحليل كم تاثيري اعمال ديني در رفتار روزمره مان، از دو حالت خارج نيست. يا ما عملي بيهوده انجام ميدهيم و يا نوع شناخت و تكيه ما به ذهنيت ساختگي مذهب مشكل دارد. با منفي دانستن مورد اول، مورد دوم خودنمايي ميكند. روحاني مسيحي سخن جالبي دارد كه جواب ما در اينجاست، او ميگويد:« دردسر بزرگ آدميان اين نيست كه خدا را نميشناسند،بلكه اين است كه به جاي خدا آنچه را كه خدا نيست نشانده اند.» آيا ميتوان به شكل كنوني زندگي ما ايرانيان به ظاهر مسلمان نامي اختصاص داد. موزائيكي از سنگ ريزه هاي متضاد و خلاف هم در كنار هم. هم براي علي ميگرييم، هم گردش مالي فيلم غير اخلاقي بازيگري در مملكتمان به ميليارد ها تومان ميرسد، هم مثل آب خوردن ميمون وار و تقليدگرمان ميكنند، براي حسين سينه ميزنيم و حاضر نيستيم براي احقاق حق مظلومي سانتي متري تكان بخوريم، افتخارمان دانستن شماره كفش برد پبت است و مخاطب روز سختيمان امام حسين، در ديوار اتاقمان هم عكس ضريح امام حسين است و هم عكس ... . اگر وجه غالب ملتي در مورد موضوع زنده و پويايي دچار عوام زدگي شد و محتوي زنده و پوياي آن موضوع را يكسره دور ريخت و چيزي درست خلاف و منحط را جايگزينش كرد، فريبي شكل ميگيرد كه خيلي ها متوجهش نميشوند. آن جاست كه همان «خيلي ها» مذهب را در عمه جانشان ميبينند و مدعي هم هستند كه معتقد به آنند و بايد هم به اين دين ولنگ و باز معتقد باشند. به پوستيني وارونه كه نه تنها نجات دهنده نيست بلكه ايستا و منحرف كننده هم هست. چون در مذهب اقليم عمه جان ها، مذهب در حضور بر سر سفره حضرت ابوالفضل و ... خلاصه ميشود. هم ميتوان در خانه اي ختم قرآن گرفت و هم شب همان روز پارتي.چون با خواندن قرآن پيش از پيش گناه شب پارتي پاك شده است. يا هم ميتوان يكسره در سجده بود و در حال مفاتيح خواندن و هم يتيم گرسنه را بي خيال شدن. هم سالانه حج و ماهانه جمكران رفتن و هم خوردن راحت حقوق مردم بي پناه و مظلوم. هم اين سمت كيف كردن و هم آن سمت كيف كردن. اين سمت هر چه خواستيم ميكنيم و كتاب «گنج هاي معنوي» ميخريم و كارهايمان هايمان را پاك ميكنيم و از پاك شدن كارهايمان، آن سمت هم كيف ميكنيم. چه دين موزائيكي قشنگي. مسيحي ها يي كه گفتند نسيه اي را كه شما مسلمان ها ميخواهيد آن سمت بگيريد، ما نقدش را اين سمت ميسازيم، اگر بدانند كه ما حال با كشف ديني جديد هم اين سمت را داريم و هم آن سمت را همه يكسره« مسلمان » ميشوند اما نه مومن به «اسلام» بلكه مومن به دين موزائيكي جديد اسلام. و باز هم برميگردم به سخن امام صادق و مي انديشم اسلام جديدمان را و متحيرم كه خودمان را امروز چه بناميم كه همه مرزها از ميان رفته و همه چيز در همه چيز مخلوط شده و آشي جديد پخته شده، بي نام ، اما به ظاهر محتوي« همه» چيز. |