تبليغاتX
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
برای هم اندیشانم

ننویسندگی در وصف احساس

ننويسندگي در وصف احساس

گاهي انسان ها علايق، معشوق ها و محبوباني دارند كه ترجيح ميدهند كه احساسشان را نسبت بدان ها در شكل كلمات جلوه گر سازند و خود را از حجم بار سنگين عشق به آنها كمي راحت كنند. تا بدين جا مشكلي نيست و احساسات پر شور امدادگر و توان بخش قلم خواهند بود در بيان حالات دروني دل. ولي برخي محبوب ها و معشوق هايند آن قدر احساس دوست داشتنشان لطيف است كه ترجيح ميدهي ننوشتن هايت، او را بيش از نوشتن هايت شرح دهند. احساست آن قدر شور و شعف در وجودت به پا ميكند كه كلمه اي را در خور حالت نمي يابي كه نمايانگر درونت باشد. آن قدر سرزمين عشقت نسبت بدو وسيع است كه بهتر ميداني تصويري كه از او در دل داري، به همان شكل باقي بماند و قالب ساختگي كلمات نتواند وجود رويايي حست را محدود كند. و اكنون پاي دل و قلم من در برابر احساسم نسبت به تو اين گونه گير كرده است يا علي.

دوست ندارم و نميتوانم  شكل احساسم را از وجود بي كران تو توصيف كنم. شكل عشق به تو بي شكل است ، چون تو بي مانند ترين معشوقي. پس از من مخواه اين دلدادگي بي شكل و بي مانند را وصف كنم، آن هم در قالب اين كلمات كوچك. حسم نسبت به تو غريب تر از آن است كه نوشتن از پس آن بر آيد. گاهي همچون پدري هستي در كنارم، پدري مقتدر و مهربان كه تكيه گاهيست در سختي ها و رنج ها. گاهي چون اديب فرزانه و بي مانندي ماني كه سخنانت در نهج البلاغه عقلم را متحير ميكند و زبانم را در بند و دست يابيت را ناممكن. گاهي چون شير غراني هستي كه آن قدر هيبتت گيراست كه ميترسم از نزديك به تو بنگرم. گاهي آن قدر دوست دارم حس شيرين و سخت عدالتت را بچشم ، در زمانه اي كه همه دم از آن ميزنند و خود را پيرو عدالت تو ميدانند، در حالي كه چون كودكي ضعيف در پيشگاه تو بايد بياموزند و درس پي بدهند. گاهي روحت را چنان بزرگ ميابم كه نيايش هايت ستون هاي عرش را ميلرزاند و تسبيح انسان را به رخ عالم ميكشد و گاهي تو اي «مرد» را چنان تنها و بي كس ميبينم كه قدرت درك تنهايي و غم بي منتهايت را در وجود هيچ انساني سراغ ندارم. اي مردي كه به حقيقت پس از سيزدهمين طلوع رجب ، مردي قباي راستين خود را به تن كرد، از من مخواه به خود جرات دهم كه اين همه معاني و مفاهيم عميق از تو و احساسم را، به مشتي كلمات كلمات بي روح و سرد بفروشم، اصلا مگر ميتوانم. همان بهتر است احساسي را كه بيش از همه در وجودم مي يابمش و بيش از همه برايم ناشناخته و بي شكل و بي مانند است ، همان طور دست نخورده و بكر در دل باقي بگذارمش. چون هر چند هم سعي كنم ظاهر كلمات را آن چنان بيارايم كه در خور آن باشد، باز نتوانسته ام حق مطلب را ادا كنم. پس نمينويسمت اي عميق شور درونم.

 

علی سلطانی نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 توسط

 لينك مطلب      

نامه محرمانه اتیشتین به آیت الله بروجردی

شرمنده از دوستانی که همیشه به من لطف دارن به خاطر غیبت طولانی، که دلیلش امتحانات هست که هنوز هم تموم نشده. قول میدم پایان امتحانات با چند نوشته خودم که کمتر وقت کردم تایپشون کنم و از بهترین نوشته هام هستن جبران کنم.

مطلب تامل برانگیز زیر که کمتر دربارش چیزی گفته شده است دلیل محکمیست بر رد فرضیه تقابل علم و دین و تایید نظریه تعامل دین و علم. امیدوارم کمی به بازخورد مطلب زیر بیشتر بیندیشید.

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند

dfdd

از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:

E = M.C2 >> M = E :C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد. او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود...

ـدر ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها  با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.


3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است

علی سلطانی نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 توسط

 لينك مطلب      

این بار نوشته ای برای یاد آوری

 

به نام آفريدگار لطيف احساس بي بديل تو

 

 

اول بار كه چشم بدين جهان گشودم از وجود تو شروع گشتم، از آن جايي كه نمي دانم كجا بود و چه بود و كي بود. به هنرمندي سر انگشتان هنرمند خداوند، تنم در وجود تو شكل گرفت و لايق ميزباني چند روزه از روح خدايي ام شد. خداوند مرا در گهواره وجود تو به اين دنيا هديه داد و دنيا مرا در آغوشت بود كه پذيرفت. درد و رنجت در نگاهباني از من آن قدر جان فرسا بود كه به پاداشش حرير فرش هاي سپيد بهشت را در زير پايت گسترده اند. چشمان و افكار و احساس اين دنياييم اول بار تو را حس كرد ، نخستين ميهمان ناخوانده كنج نگاهم چهره گرم و مهربان و لطيف و دوست داشتني و پر مهر و سپيد تو بود. اول ندايي كه در راهروي خاموش و بكر گوشم طنين افكند، نواي مهربان و ظريف آهنگين تو بود. اولين آغوشي كه ماواي گريه ها و درد هايم بود، دامن دوستداشتني و عزيز تو بود. اين مرحله از حيات جاويدم را با تو آغاز كردم و از شيره وجود تو جان گرفتم. همچنان كه اكنون تمام دنيا به اندازه رد نگاه زيباي تو نمي ارزد، در آن اولين لحظات حياتم نيز، دنيايي به اين عظمت در چهارچوب اجزاي لطيف و نازنين صورتت خلاصه ميشد. گر چه خاطره نخستين حس گرم ديدنت ، از صفحه ذهنم محو شده ، اما هنوز شوق نگاه اول است كه در سرزمين وجودم بذر دوست داشتنت را ميپرورد و عاشق وار بيقرارم ميكند.

اي جزئي از وجودم، كه من نيز از وجودت جزئي ام ، حس نگاه عاشقانه ات، گرماي دستان لطيفت را از من مگير كه قطره قطره درياي وجودم بدين الطاف بي دريغت خو كرده و فراقش درياي وجود را مي خشكاند. اي كه بعد از معبودم بهترين دوست دارمي و من هم بيشترين دوست دارت، نيازي نيست كه از لبان لعل گونه ات جمله دوست داشتن را هديه ام دهي، وجودت به خودي خود سرشار از جمله دوست داشتن مينمايد. من هر روز صدها و شايد هزاران بار معني راستين و خالص و عميق و رويايي عشق را از چشمانت ميخوانم . مزه شيرين مهر بي چشمداشت را هر روز با دست پختت ميچشم. در اوج تذكرات و دلسوزي ها هميشه برق ستاره محبت است كه در آسمان ديدارمان ميدرخشد. من بوي عشق را از شميم عطري كه پيشكش توست با تك تك اجزاي تنم حس ميكنم. هر روز نامه هاي عاشقانه و پر مهرت را كه از قلم دل ، با كلمات مهر بر صفحه زندگي ام نقش بسته اي، با تلاش هاي خستگي ناپذير و محبت بي كرانت ميبينم و مي خوانم و در صندوقچه دل نگاه ميدارم. چون كه هوس بوييدن احساس هاي آن دنيايي را در خود مي يابم، وجود عزيزت را با تمام وجود ميبويم. دوست دارم اين را بداني كه حس عميق و زيباي عشقت را نسبت به خويش در جزء جزء اعمالت با چشم دل ميبينم و صادقانه ميگويم از اين همه فداكاري و ايثار و گذشت مبهوت و مقهور و حيرت زده ميشوم.

هر چه بيشتر ميفهمم تو را و آن مائده لطيف و گوهر گونه خدايي عشق را در تو حس ميكنم ، بيشتر سرم را از خجالت و شرم بر زمين ميدوزم. در مقابل اين همه مهر از جانبت و نعمت داشتنت از سوي خداف چه ميتوانم بگويم و چگونه ميتوانم سپاس گويم خدايم را و چطور خواهم توانست از اين قلم ضعيف در قالب كلمات سرد و بي روح حس سپاسي را جاري سازم كه لطف خدا را در داشتن تو جواب و تقديري شايسته داده باشد.چه سپاسي ميتوانم گويمت كه لايق آن همه سختي و درد و زحمت و فداكاري باشد كه در اوج جواني ات، همه را به خاطر من بر خود روا داشتي و لدت جواني را از براي وجود من بر خود حرام كردي . واي كه سخت و شرم آورست ستايش از تو ، براي چون مني كه تنها ابزارم قلم است و كاغذ. ولي اين را بدان كه در وراي اين كلمات منجمد و بي روح و خام، يك دنيا، دنيا كم است، يك هستيست مملو از عشق و دوست داشتن محبوس. افسوس كه تا به حال در حد احساسم، ايثار نكرده ام تا از كنه عشقم نسبت به خود آگاه شوي.

شايد تا به حال توانسته باشم ظرفي از آب درياي مهرت را نسبت به خويش، چشيده باشم و دوست داشتنت را كمي فهميده باشم، ولي ميتوانم ادعا كنم نميداني من چقدر دوست دارمت. من از چشمانت رد عشق و برق مهرت را ميخوانم اما چشمان من آن قدر زلال نيستند كه بتواني سنگ هاي عشقم را در كف رودخانه دل ببيني. كافيست چشمانم را ببندم و تصوير زيباي تو را در صفحه خيالم مجسم كنم تا وجودم از عشقت يكسره پر از شور و احساس و نور شود. سعي كن حس مرا نيز در قبالت بفهمي و بداني و مرا از اين رنج نجات دهي كه گما برم دوست داشتنم را نفهميده اي. گر چه حس من در قبال تو همچون قطره ايست در مقابل سيلي مواج و پر شور از مهر، اما اين را بدان كه تا انتهاي بي انتهاي ابديت و از جنس دوست داشتني فراتر از هر آن چه به نام عشق و احساس ميشناسيم و ميبينيم ، چرا كه چون تويي معشوق و چون مني عاشق و آفريننده احساسي چون خدا و به وسعت هر آن چه نديده ام و نشنيده ام و نشناخته ام و نفهميده ام دوست دارمت.

اي مائده و لطف الهي به من

مادر عزيزم

 

علی سلطانی نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 توسط

 لينك مطلب      

 مرد همیشه مظلوم کویر

سی و یک سال از پرواز روح تبعيدي فرزند كوير به سوي محبوبش مي گذرد و او همچنان چون دوران عمرش غريبانه و شكوهمند يادش گرامي داشته ميشود. چه بد زمانه ايست كه ديدن و نمايش عظمت ها نه به وجود خود بزرگي ها، بلكه منوط به سلايق و جهت گيري ها و زمان و منافع است. و چه دلگرم كننده است كه عزت و مقام را نه اين زمينيان منفعت انديش و مصلحت طلب، بلكه خداي عادل و منصف ميبخشد و ميدهد. كه به گفته خود علي عزيز: پليدان پاكدامني را نتوانند آلود ، هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند.

مرد هميشه مظلوم و جاويد كوير، شريعتي عزيز، يادت هميشه زنده است و در دلهاي ما جاريست. مرگ،تنها تن تو را از دوستدارانت گرفت و روح تو تا حق و انسانيت است جاويدان است.

پوستري به سبب نزديك شدن به روز درگذشت دكتر طراحي كرده ام كه اميدوارم از اون لذت ببريد.

 cvb

 

 

 

 سایز بزرگ عکس

 

 

علی سلطانی نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 توسط

 لينك مطلب      

مطلبي متفاوت از نوشته هاي قبلي ام

 

 

شاهوردیخان:

سلام دوست من.نوشته هات خوبن.اما مسئول نیستن.یعنی داری واسه خودت ودل خودت مینویسی.موفق باشی.

 

پاسخ بند

اول از اين دوست عزيز كه براي نوشته هاي بنده وقت گذاشته و نظر خود را در مورد آنها بيان كرده كمال تشكر را دارم. ولي لازم است اين نظر را سرآغاز و سرمنشا مطلبي قرار دهم كه خيلي دوست داشتم در موردش بنويسم. ايشان گفته اند نوشته هاي شما مسئول نيستند.  اين مساله را تاحدودي درست مي باشد چون نه اينها تمام نوشته هاي منند، بلكه من نوشته هاي از اين دستم را در وبلاگ قرار ميدهم. ولي مشكل اينجاست كه من در مورد مفهوم مسئوليت در نزد بعضي افكار مشكل دارم.اصلا مسئوليت كه به قول دكتر شريعتي زاده توانايي نيست بلكه زاده انسان بودن و آگاهي است، چيست؟ روشنفكر بودن در نگاه ما چه معنايي دارد كه به خود اجازه مي دهيم خيلي راحت لفظ روشنفكر را با خواندن چند كتاب به خود بدهيم. روشنفكران پيامبران عصر خودند كه به مردم و توده عوام آگاهي را هديه ميدهند.اما امروزه روشنفكر بودن ومسئول بودن خيلي جالب و عوضي و خوشمزه در نزد ما معني گرفته است. از ديدگاه امروزه خيلي ها روشنفكر كسيست كه اولا به خود زحمت بدهد و بخشي از احكام و دستورات ديني را نه از روي مطالعه و تحقيق و تفكر و علم، بلكه از روي ذائقه و طبع شخصي مورد نقد قرار دهد و اين نقد در حد همان نقد بماند و براي كشف حقيقت اندكي سختي و مرارت كشيده نشود. كه مثلا چرا ما نماز را به فارسي نمي خوانيم و ... . خيلي جالبتر اينكه اين دست از نقدها و سوالات را هم براي برچسب خوردن فكر روشن! از ديگران و جمع عالمان ديگر! هديه گرفته ايم و در هر جمعي با كلي افتخار و غرور براي نشان دادن فكر برتر و جلو رومان ، به ديگران هديه ميكنيم. از ديگر مشخصات اين دست روشنفكران بلغور ايسم هاييست كه خودشان نيز به سختي ميتوانند تلفظ شان كنند. تعداد دسته دوم روشنفكران امروزي جامعه ما خيلي بيشتر است. اين دسته عبارتند از مسئولان و روشنفكراني كه به لطف خواندن يا نخواندن چند كتاب به قول خودشان سنگين، در جمع هاي خصوصي بعد از تخت نرد بازي كردن و پكي به سيگار و گاهي هم ... زدن و جديدا هم بعد از چند ساعتي بلوتوث بازي مخصوص «عوام» صحبت هاي فراعامشان شروع ميشود.از دستگاه نطق اين جنابان و مسئولان و دلسوزان جامعه! انواع شايعه و حرف هاي ضد و نقيض كه عوام ترين مردم با شك و ترديد از خود ميرانند، اين عزيزان تحصيل كرده عالم دلسوز به عنوان سند و دليل مباحث علمي خود! با اطميناني كامل استفاده ميكنند. نوبت ميرسد به دلسوزس براي مردم فقير و ندار و مستضعف جامعه ، كه نگاه كن! ببين چقدر به اين بيچاره ها ظلم ميشود، ببين چقدر سختي ميكشند. حال اگر از اين مسئولان بخواهي نيمچه زحمت و رنج و سختي براي دفع اين محروميت ها از خود انجام بده ميشنوي كه آقاي من، ما كه مسئول به عمل نيستيم، ما تنها بايد حرف بزنيم و گله وآخ و اوخ و ناله و زجه كنيم و در نهايت با اين اعمال شاقه به توده آگاهي! دهيم. بعد از اين مسير طولاني بحث و تهمت و رواج شايعه و فحش به همه جهات و تخته نرد بازي و بلوتوث بازي و تبادل محصولات فرهنگي و همه را مسخره كردن و خنديدن خيالشان از انجام وظيفه راحت ميشود و بيرون مي آيند و دلشان يه حال عوام نا آگاه مسخ و بيچاره ميسوزد كه در ناداني اند و در حد اينان نيستند كه اين همه توانايي فحش و ناله كردن و ... داشته باشند.

اگر مسئوليت، صرف ناليدن بود كه الان 90 درصد مردم ايران روشنفكرند و مسئول. چرا پس هيچ بخاري ندارند معلوم نيست مشكل از كجاست. مگر ميشود مسئول بود و حركت نكرد. پس مشخص ميشود چقدر ما راه را عئضي رفته ايم و داريم ميرويم. در هيچ جامعه اي تا هنگامي كه انقلاب دروني رخ ندهد، حركت واصلاح بيروني حادث نخواهد شد. صرف احساس تورم و ظلم و استبداد موجب حركت نميشود. بلكه آگاهي از شرايط تاريخي حال و گذشته، مفهوم عدالت و آگاهي ناشي از شناخت جامعه كنوني و از همه مهمتر حاضر به فدا شدن در رسيدن به هدف ناشي از آگاهي است. اگر مسئوليت و روشنفكر بودن و نوشته هاي متعهدانه را اين گونه تعريف كنيم و نوشته ها و حرف هاي مسئولانه را با آن تمييز دهيم ،انقلاب ايران تا 100 سال ديگر هم رخ نميداد. و هنوز هم همه در حال قُرقُر كردن و تنها ناله كردن و شايعه پخش كردن و تحليل هاي سطحي بودند. و ناصر خسرو بيت زيباي در اين زمينه دارد كه:

قول چون خرما و همچون خار فعل                 اين نه دين است اين نفاق است اي كِرام

مشكل امروز جامعه اين است كه مصلحان ما كساني هستند كه چون به هدف اصلاح به طور مجرد نمينگرند با پشيزي ميتوان خريدشان و چنانچه كار و زندگي شان فراهم شود آن همه دلسوزي براي طبقه ضعيف قراموششان ميشود و جالب است كه حتي خود را فريب خورده اظهار ميدارند كه حال عقلشان سر جايشان آمدست. بديهي است كه با چنين به ظاهر مسئولاني، هيچ حركتي در هيچ جامعه اي رخ نخواهد داد.در پايان لوازم هر اصلاح يا انقلابي را فقط نام ميبرم و خودتان قضاوت كنيد كه حركتها و نوشته هاي خود را بايد مسئولانه بدانيم يا نه؟ 1-ايدئولوژي  2-وحدت  3- رجل يا رجال كافي 4-صداقت پيشوايان  5- ثروت.

در آخر متذكر شوم كه مخاطب مطلب اين دوست عزيز نبوده و سوء تفاهم نشود. فقط لازم دانستم در مورد اين مطلب در حد بضاعنم نوشته اي نوشته باشم و اين كه بدانيد از اين دست نوشته ها هم در مطالبم پيدا ميشود. دوست داشتم در فضاي وب  دلنوشته هايم را براي فراغ روح تنهاي خودم ثبت كنم ولي انگار بايد اين دست نوشته ها را هم آپ كنم تا شائبه نامسئول  ايجاد نشود.

 

 

در ضمن برای دیدن وبلاگ این دوست عزیز میتوانید از لینک زیر استفاده کنید:

http://poshtkoh.blogfa.com

 

علی سلطانی نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 توسط

 لينك مطلب      

fgfg

من معمولا دوست ندارم همانند اكثريت وبلاگ ها شعر تايپ كن باشم و مرز انديشه و احساس و تفكرم تنها در قلمرو شعر بماند. ولي اين شعر را چنان دوست دارم كه نميتوانم از آن بگذرم و وقتي ميخوانمش حس پري را دارم كه كران پروازش را باد ميگسترد و گر تا بي انتها معلق بماند عيبي متوجهش نيست. خدا روح سهراب را غريق رحمت كند.

 

دشت هايي چه فراخ!كوه هايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد! من در اين آبادي ،پي چيزي مي گشتم!

پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي ها غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد.

لب آبي گيوه ها را كندم،و نشستم، پاها در آب:«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است  !نكند اندوهي ، سر رسد از پس كوه.

چه كسي پشت درختان است؟ هيچ،مي چرد گاوي در كرد.ظهر تابستان است.

سايه هايي بي لك، گوشه اي رو شن و پاك، كودكان احساس!جاي بازي اينجاست

زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست،ايمان هست.

آري تا شقايق هست  زندگي بايد كرد.

در دل من چيزيست ، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم ،كه دلم ميخواهد  بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.

دورها آواييست كه مرا مي خواند

 

علی سلطانی نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 توسط

 لينك مطلب      

·       برق

دغدغه  «انسان شدن و انسان ماندن»

 

برق چشمانت،شور احساست و روح خداييت را كه خدا تو را تنها را لايق اين عظمت ها دانسته،براي چشم و دل و روحي به امانت نگاه دار كه او نيز چشم و دل و روحش را به واسطه حضور تو به هر خريدار دوره گردي به بهاي نازل نفروخته است.روحت را چنان پر و بال ده كه زيبا عشق هاي لطيف كه به اندازه تمام هستي قدرت ايثار دارند،درتو شكل گيرند و ظرفيت احساست را چنان بيفزاي كه دوست داشتن هاي باشكوه در سرزمين وجودت اقامت كنند. دلت را همچون رود پاك و زلال و زيبايي كه از سخت راههاي كوهستان مي گذرد و همچنان پر صلابت وچشم نواز به راهش ادامه ميدهد ،حفظ كن، تا بتواني در دل رود پاك و دلرباي ديگري كه او نيز چون تو نوازش سنگ هاي كوهستان را بر تن زلالش حس كرده غرق شوي و چون يك رود شويد كه به درياي مهر و زيبايي و جلال و عطوفت پروردگار ميريزد.  دردهاي انساني هر انساني سرمايه هاي قيمتي اويند، اين گرانبها دارائي ات را به پاي هررهگذري خرج مكن.

 

علی سلطانی نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 توسط

 لينك مطلب      

صبر کن

ای که همه هستی برای توست، نمیگوم از این ها دست بکش ، ولی بدین ها قناعت مکن، خود را به این هیچ ها راضی مکن،

صبر کن. کمی صبر.

دامنت را که همچون حریریست به روشنایی آفتاب دم صبح و میتواند میزبان لطیف احساس ها و عظیم شورهاو عمیق دیدها باشد را از این پوچ ها و آلودگی ها و عبث ها پر مکن.

به تو بشارت می دهم، گر دامن ماورائی ات را از این هیچ ها پرازخالی نکنی،به منبع زیبایی خواهی رسید که هم اکنون سوسویش نیز میتواند قرارت را برباید. در آن جاست که وجودی را که از گزند هیچ ها در امان نگاه داشتی چنان پر از زیبایی کنند که دست از دامانت رها کنی و غرق بیکران عظمت ها شوی.

صبر کن، صبر، ارزشت بیش از این هاست.

علی سلطانی نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 توسط

 لينك مطلب      

 as

خاطرات رحیم رحیم پور (پدر حسن رحیم پور ازغدی) از دکتر شریعتی

خدا را شاهد می‌گیرم اگر علی موفق شده بود فرار كند و او را نكشته بودند، كتابهایی نوشته بود كه اسلام را تكان می‌داد

اولین آشنایی من با علی روز انتخابات وكلای مشهد سال 1328 بود. من اعلامیه كوچكی داده بودم كه مؤتلفة اسلامی فقط به دو شاگرد مكتب اسلام، شیخ محمود حلبی و استاد محمدتقی شریعتی رأی می‌دهند؛ ولی او به جای شیخ محمود برای «ثابت» رئیس كارخانه قند فعالیت می‌كرد. من كه از بازرسان بودم، به استاد شریعتی گزارش دادم و استاد به‌وسیلة من به علی پیام داد كه یا تو به خانه برو یا من می‌روم.

او 15 ساله و عضو انجمنهای اسلامی دبیرستانها و رفیق مرحوم دكتر سامی بود و من 17 ساله و كوچك‌ترین عضو هیئت مؤسس مؤتلفه اسلامی بودم. بعد از این جریان با هم قهر كردیم و قهر بودیم.

***

نهضت مقاومت ملی سال 33، بعد از كودتای 28 مرداد كه همه گروههای سیاسی شكست‌خورده و منفعل شده بودند؛ نهضت مقاومت ملی تأسیس شد و مرا شیخ محمدتقی جعفری و آیت‌ا... حاج سید جوادی و آیت‌ا... شبستری به جمعیت دعوت كردند، ولی مطمئن هستم پشت پرده این دعوت یا استاد شریعتی یا احمد‌زاده و یا بازرگان بودند.

من و علی، دوباره روبه‌رو شدیم، هنوز به خاطر ماجرای انتخابات، نیمه قهر بودیم؛ خوش و بش كردیم، او 21 ساله و من 23 ساله بودم ولی هر دو پیر سیاسی شناخته می‌شدیم.

بعد از یكی دو جلسه حسابی رفیق شدیم. مدتی بعد هر دو اتفاق كردیم كه این نهضت چیزی بارش نیست؛ كه به آن دل ببندیم. علی از آن به بعد بیشتر به دانشجویان پرداخت و با مهندس بازرگان كه مشغول تأسیس انجمن اسلامی دانشجویان بود همكاری بیشتری داشت. تا اینكه در دستگیری گروهی اعضای نهضت، علی هم دستگیر شد.

***

علی بورسیه فرانسه قبول شده بود، استاد شریعتی خیلی نگران بود، مدتی بعد با خوشحالی به من گفت، علی عجیب رو به كتب دین آورده و از من خواسته تعداد زیادی كتاب برایش بفرستم.

***

كانون نشر حقایق دینی بیشتر اوقات بسته یا نیمه تعطیل بود. رفقای كانون و استاد شریعتی و دیگران، به طور پراكنده هم را می‌دیدیم. شب قرار شد رفقا بیایند خانه ما و وقتی هم می‌آمدند، سور الزامی و اجباری بود. من عصر آن روز مغازه یكی از رفقا بودم، علی با كسی كه آنجا بود، تلفنی صحبت می‌كرد.

گوشی را گرفتم، گفتم: علی رفقا امشب خانه ما هستند، تو هم بیا، گفت: امشب نمی‌توانم، یك دختر و پسر دانشجو، عقد كرده‌اند، خیلی هم فقیرند، می‌خواهم امشب ببرمشان و یك چلوكباب بدهم و راهی‌شان كنم به حجله، ولی هر جور باشد سر شب خودم را می‌رسانم.

استاد شریعتی، قدسی، امیرپور و سررشته‌دار آمده بودند، بعد از نماز علی آمد، بقیه گفتند: این از كجا فهمیده؟ گفتم: این سوری است، خودش می‌فهمد.

*** 

برای مشاهده کامل بر ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
علی سلطانی نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط

 لينك مطلب      

زنده بودن ؟!

بعد از حضور در نمایشگاه تهران، شبستان،راهروی 21 ،غرفه 9 به زنده بودن دکتر و مرده بودن امثال خودم پی بردم.مگر زنده بودن جز این است که اندیشه و افکار و روح تو در بین مردمان زنده باشد، حال میخواهد تن باشد یا نباشد. حقیقت کسانی زنده میماند که واقعیت وجودی و تنشان تمام وجه شخصیتی آنها نباشد،برخلاف خیلی از ماها که حقیقت وجودی مان را نشانگر ترازو به زیبایی و در نهایت دقت نشان میدهد!! و باز هم دلم گرفت که شخصیت برجسته ای مثل دکتر شریعتی در طول هفته بزرگداشت استاد مطهری و در طی برنامه های تلویزیونی و ... باز هم باید له شود تا کسانی بزرگ شوند. و منتظر میمانم تا ۲۹ خرداد شود ،تا باز هم به مظلومیت او بیشتر پی ببرم. استاد مطهری نیزعلی رغم اختلافات فکری خود با دکتر شریعتی از او به نیکی یاد میکرد و دکتر نیز به هیچ وجه دیده نشده بود که توهینی به شخصیت استاد بکند، به نوعی که یکی از مریدان مطهری نیز بود. ولی گویی بعضی ها از غلو و بزرگ نشان دادن این قضیه بدشان نمی آید، ولی اگر به غرفه دکتر شریعتی که همسرشان نیز در آن جا حضور دارند سری بزنید خواهید دید که به قول دکتر: پلیدان هرگز پاکدامنی را نمیتوانند آلود، هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند. در ضمن به دوستانی که به نمایشگاه مراجعه میکنند خیلی قوی و مصرانه توصیه میکنم کتاب خود آگاهی و استحمار دکتر را بخرند، از آن دسته کتاب های کم حجمی است که عمق معانی اش به اندازه هزاران صفحه است. مطمئن باشید از خریدن این کتاب ارزشمند که ارزش ما دی اش (1000 تومان) بسیار بسیار نازل تر از ارزش معنوی اش هست پشیمان نخواهید شد. اگر هم نمیتوانید در نمایشگاه حضور پیدا کنید قول میدهم قطعاتی از این کتاب ارزشمند را که به توصیه خود خانم شریعت رضوی در غرفه بنیاد دکتر خریدم را برایتان در وبلاگ قرار دهم.

علی سلطانی نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387 توسط

 لينك مطلب      

باران عشق

aaa

باران عشق

در سرزمین دلم، ابرهایی که از کران معرفت و آگاهی می آیند باران عشق می بارند و همین باران عشق  جویبارهای اشک را جاری می سازد. طراوت این باران است که نسیم فرح بخش رهایی از همه تعلقات را می نوازد. در دشت سبز دیدار است که در طلب باران عشق، نماز باران با زبان دل خوانده میشود و چه روح نواز و طلاییست نور آفتاب پس از این باران،انوارش با تک تک سلول های دشت گفتگو میکند. در دشت دل، جویبار های اشک همگی به دریاچه ای میریزند که آبش به خنکی وطراوت آب باران صبح گاهی ماند در اردیبهشت، و آبی آبش به منزله ی آسمان فیروزه ای است که پس از ریزش باران بهاری طراوت بخش دل های تنهاست. چه با شکوه است تماشای غروب خورشید در ساحل دریاچه اشک، دریاچه ای که آبش حاصل عشق است و زیباییش نتیجه درد و تنهایی. کوه های خشک و بی جان دشت وجودم را باران عشق چنان حیات و سبزی بخشیده که زیباییش احساس هر بیننده ای را شعله ورمیسازد و سبزی اش پیکر هر دلی را خواهد لرزاند.

باران عشق و آفتاب زیبایی و خاک پاک میرویاند سبزه هایی را در دلم که صحرای بی برگ و بار را به دشت سبزرنگ مخملین تبدیل میکند. فرمانروای این سرزمین کسی جز علی نیست، یعنی کسی جز علی را نمیتوانستم به حکمرانی انتخاب کنم. هر آن چه خرمی و سرسبزی است از برکت وجود اوست. اوست که میتواند هوش را از وجود برباید، دل را فریفته و مجذوب کند، عقل را متحیر کند، ایمان را مستحکم کند، امید را زنده کند و مستی را توجیه کند و درد را معنی کند، مرد را تعریف کند،شجاعت و خدا را بشناسد و قدرت و ثروت را خجالت زده کند، نفس را بیچاره خود کند و شیطان را درمانده کند و انسان را متعالی و انسانیت را تعریف کند و در آخر کار ما را سخت کند. و اما صاحب اصلی دلم، صاحب اصلی همان همه بود و همه جود و همه چیز است. همان خدای محمد(ص)، همان ماوای دل علی،دلگرمی فاطمه، میزبان درد حسن و میهمان عشق حسین، مخاطب دلدادگی های ماورائی سجاد و نوید بخش فرمانروایی حکوت مهدی(عج)

علی سلطانی نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط

 لينك مطلب      

عشق و دوست داشتن

چه قدر این دعای دکتر شریعتی باشکوه است.خدایا به هر که دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است،و به هر که دوست تر میداری، بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر.

عشق هر چند زیبا و پر شور،رگه هایی از خودخواهی را در خود نمیتواند پنهان کند، عاشق هر چقدر هم احساس و علاقه اش را معطوف معشوق کند باز خویش و علایق خویش نیز درعشق ورزیدن به معشوق دخالت دارد.اما دوست داشتن، گویی خودخواهی در این وادی رنگ می بازد،اخلاص مطلق در خرج کردن احساس و عواطف لطیف درونیست که معنا میگیرد. در اینجا دوستدار نیست که به اختیار خود عشق می ورزد،معشوق است که نمیتوان بدو از سرمایه احساس نصیبی نرساند، اوست که بی اختیار عواطف و احساس های باشکوه را سبب میشود.چنین حالاتی عمیقی را تنها در وجودهای با عظمت میتوان دید. دوست داشتنی که همچون خورشید،زیبایی و نور میپراکند و در برابرش نور کم سوی عشق است که خودنمایی میکند. مسافر عشق در ایستگاه وصال از حرکت باز می ایستد، اما چه بگویم از مسافر دوست داشتن ناشی از ایمان.مگر میتوان ایستگاهی برایش متصور شد، تا زمانی که زیبایی ها هستند او نیز از حرکت باز نمی ایستد.

(فقط دعا از دکتر شریعتی است.نوشته از خودم است.)

علی سلطانی نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387 توسط

 لينك مطلب      

نیایش

as

اگر نیایش ها دل و روحتان را تکان داد ،بدانید این ها از قلم من بر نمی آمد،الهامات خودش بود بر دلم  و از آن جا که ظرف وجودم طاقت عظمتشان را نداشت از سررشته قلمم جاری شد.

ای مولای من؛

فرزند حسینت به من یاد داد در شروع هر نجوایی با تو بر پیامبرت(ص) و آل طاهره اش درود فرستم.

ای منعم بی منت من؛

گر همه چیز را از من میگیری نعمت فهم را مگیر،که چون فهم نباشد، بنای  اعتقاد با هر بادی فرو خواهد ریخت.

ای کریم من؛

اجازه مده تعریف و تحسین مردم ،مرا از آن که باید باشم،باز دارد.

ای ستار زشتی هایم؛

گر به سبب اندک پرهیز گاری و دین داری،خویش را لایق نام عظیم مؤمن دانستم،گناهانی که به سبب توفیق تو از خود راندم را به یادم آر،تا پرهیزم زیاد در نظرم جلوه نکند.

ای منتهای فضل و کرم؛

زیبایی را در نظرم این قدر پایین میاور که زیبایی تن را همه چیز دانم و زیبایی دل را هیچ.

ای رفیق بی رفیقان؛

مگذار این بنده ضعیف و خوارو ناتوانت حیله غرور و بزرگی را باور کند و خود را بزرگ تر از آن چیزی بیند،که هست.

ای پروردگار بی همتای من؛

اگر گویند یک چیز از تو خواهم،آن دور کردن من از وسوسه زشت و کثیف ریا خواهد بود،که ریا در خوبی از بدی،در دین از بی دینی و در زیبایی از زشت بودن بدتر و زشت تر است.مرا در هر امرو زشتی ای،به حال خود رها میکنی،وجدانم را در این عمل پلید و نکبت بار نظاره گر ریاضت نفسم در دوری اش قرار ده.

ای مهربان ترین مهربانان؛

مرا قانع به خوب بودن،از دید مردم مکن،که آنها تنها کسانی را که بد نیستند خوب میدانند.

ای محبوب بی کرانه ی من؛

به من معنای حقیقی و اصیل عشق را که این قدر حقیر و نازلش کرده اند،الهام کن تا هر علاقه ای را عشق و هر عشقی را دوست داشتن ندانم.

وای هنرمند بی بدیل هستی؛

مرا از سرگرم شدن به کاری که در نظر همگان مفهوم با شکوه هنر است،ولی اثری از نام تو در آن نیست بر حذر دار.

علی سلطانی نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 توسط

 لينك مطلب      

نیایش

sa

زمزمه هایم با او...

خداوندا،بر نسل طاهره و درخشان محمد(ص) و آلش درود بی پایان فرست  

ای پروردگار من، ظرف وجودم را آن چنان عظیم کن که لیاقت میزبانی از دردهای انسانی را داشته باشد و آن چنان بر وسعتش بیفزای که درد و غصه های نازل و پست و حیوانی آزارش ندهد.

ای محبوب من،چنان درد هایی بر وجودم مستولی کن که نه اینکه تو را به درمانی برگزینم،گونه ای که مرهمی جز تو و یادت نداشته باشم.

ای انیس و یاور دل تنهای من،بینش و عقیده ام را به ایمانم چنان کن که آن را به بهای اندک نان نفروشم و نیازم را چنان پاسخ گوی که دیگر ساحت عظیم ایمانم لکه دار نشود.

ای معشوق من،به مردم چنان فهمی عطا کن که کردار مسلمانان را به منزله دین و ایمان ننگرند وگر نقصی دیدند آن را به پای اسلام نگذارند.

ای مهربان بی همتای من،به من بیاموز که به مذهبم ایمان داشته باشم نه فقط عشق،که عشق را میتوان خرید ولی ایمان فروشی نیست،دل ایمان از عشق لبریز است ولی در هر عشقی ایمان نیست.

ای دوستدار من،صحرای وجودم را از لوث وجود خس و خاشاک هوس محو کن و سلاح ایمان و عقیده و فهم به من اعطا کن که جز با این سه نمیتوان از این سخت راهها گذشت و همچنان پر امید باقی ماند و بین عشق و هوس فرق قائل شد.

ای عظیم تر از خیال من،آن علتی که سبب شد تنها شوم،و آن تنهایی که سبب شد چشمان کم سو و پاهای نحیفم ره منزل تو را گیرند و آن حالتی که سبب شد دنیا را کوچک تر از آن بینم که برایش محزون شوم را تا میعاد دیدارت برایم حفظ کن.

ای معشوق روح با عظمت علی،همان قدر که انگشتانم را به قله رشد لمس میدهی،پاهایم را به خاک تواضع و فروتنی آشنا کن.

و ای مخاطب نیایش هایم،به گونه ای به من عظمت ببخش که در نگاه دیگران ، عظمت روحم مشخصه من باشد نه زیبایی تنم و زیادی مالم.

علی سلطانی نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب      

ایمان و عشق

این متن آن قدر حرف برای گفتن دارد که ننوشتن را به نوشتنش ترجیح میدهم و تفکر را به خودتان وا میگذارم فقط با قضاوت های سطحی نسنجیدش.دو سه بار بخوانید و کمی تفکر را چاشنی کنید آن وقت دور از احساس به آن فکر کنید و نظر دهید.خیلی وقت است که میخواستم وقت بشود و این نوشته عمیق و پرنکته را تقدیم شما کنم.

ایمان و عشق«گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی»

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.

ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و

وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.

و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.

علی سلطانی نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب      

as

آغوش همیشه باز او

گویی خداوند به همه ی این زمینیان سپرده است که امیدم را ناامید وخواست هایم را بی پاسخ گذارند،حرف ها و غمهایم را نفهمند،لذت ها و شادی هایم را مبهم بدانند و با زبان بی زبانی نشانی او را به من بدهند.راهی را برایم باقی نگذارند جز راه خودش،مگر میتوان راه بقیه را یک راه و راه او را هم یک راه نامید،اشتباه است که برای هر دو لفظ راه را بهره بریم.پوچ های دیگران کجا و راه بی منتهای او کجا. درهای زمینی برای همگان رایگان باز میشود و دست رد بر سینه شان نمیگذارد و آن ها را از امتحان درها و راه های دیگر فارغ میکند.اما فراغت برای من کلمه ای بی مفهوم و بی معنیست.درها نوبت به من که میرسد یکسره بسته میشود و من هم چه حضی میبرم وقتی که میبینم خواسته ها و درد های من آن قدر عظیم است که ظرف محدود وجود آنان را یارای پاسخ به من نیست.پاسخ دردها و خواست های من را فقط میتوان در عرش جست و جو کرد.در بارگاه ملکوت اوست که هیچ گاه به رویم بسته نمیشود و آن قدر بدون مرز است که ذهن کوچک من را توان خیال آن،چه برسد به درکش،نیست.واقعا چه با شکوه و زیباست که نیازها و دردمند یهای تو را فقط او بتواند پاسخ گو و اجابت کننده باشد.

علی سلطانی نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب      

فطرت انسانی بیدار

SAS

این سخن را نه یک مسلمان بلکه یک هنرمند سینمای غیر مسلمان که فقط بر اساس فطرت انسانی اش سخن گفته ،بیان کرده است. فطرت همه انسان هاست که نظرات و آرا آنها را به هم نزدیک میکند.الیته (انسان) نه هر آدمیزادی.پس برای درک درستی هرعمل فطرت انسانی است که پاسخ همه پرسش ها را میدهد و ما به روشنی با مراجعه به خود خداییمان میتوانیم به هدف دار بودن و درستی دستورات دینمان پی ببریم.

چارلی چاپلین در نامه ای در اواخر عمر خطاب به دخترش مینویسد:«اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست.من پیرمردم و شاید حرف های خنده آور بزنم.اما به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی.ترس این ده سال تو را پیر نخواهد کرد.به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها شوی.»

واین است معرفت به زشتی و پوچی فرهنگ زشت برهنگی.حال قضاوت با فطرت انسانی و نه دینی شما!!

علی سلطانی نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب      

عشق و هوس

 فرق عشق و هوس

گر دوست داشتن و عشق را در تن خلاصه کنیم،گوهر عشقمان را با آب زود گذر غریزه آلوده خواهیم کرد و آن هنگام است که برای خودمان نیز سخت است که علت دوست داشتنمان را بدانیم«روح یا تن؟»وتفاوت عشق و هوس را درک کنیم و از پایداری احساسمان اطمینان حاصل کنیم.

علی سلطانی نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب