نوشتن هایی، از آن دست که برای نوشتن نوشته میشوند"نه" برای خواندن
پس از مشاهده شاهكارهاي جلب اعتماد ملت!!!!! در اين روزها ( شرمنده ام،جز واژه شاهكار پيدا نميشود، وگرنه عنوان ميكردم)، به خودم شك كردم. شايد آنها كه «همه» ملت را «احمق»و « نابخرد» و «ناآگاه» و «بچه»فرض كرده اند، فكر كرده اند واقعا ما اين گونه (شبيه متن زير) فكر ميكنيم. اگر غير از اين بود ، با چه پشتوانه اي از اعتماد به نفس اين نمايش هاي رو حوضي بچه گانه را براي ما بازي ميكردند و متوقع بودند كه ما هم «باور» كنيم. و اما متن افكار متصور حكومت از مردم. ما نمي فهميم!! مگر ما اين همه دروغ را ديديم؟! مگر ما خشونت ها و جسارت ها و كشتارها و عوامفريبي ها ، وحشي گري ها ، كتمان ها و حق خوري ها را ديديم؟! مگر ما فهميديم كه چند روز مانده به انتخابات سهام عدالت، افزايش حقوق، تبليغات ميلياردي از جيب ملت، توزيع برنج و روغن در بين محرومان دردمند و بي نوا و بي تقصير، يعني چه؟! نه، چه ربطي دارد، اينها همه بداخلاقي انتخاباتي و سناريو سازمان «سيا» است. مگر ما ندیدیم در عین صداقت و عدالت و احترام به نظر اقلیت!!! شورای نگهبان برخلاف عرف چند صد ساله اش!! ده درصد آرا را در مقابل دوربین منصف و حقیقت جو رسانه حزبی، ببخشید میلی (اصلا ولش کن) شمرد و صحت انتخابات را اعلام کرد و دغدغه ها وشبهه ها، ناشی از این دادگاه لبریز از عدالت، رفع شد؟! بله، چرا که ندیدیم. همان یک ذره شبهه ای هم که داشتیم رفع شد. غیر از این کسی حرف بزند نشان از قانون ستیزی و آشوب و بلوا خواهی و ضد مردمی اش دارد. مگر چهار سال بزرگ نمايي ها غلو آميز و حماسه آفريني هاي مضحك توسط رسانه «حزبي» را ما ديديم؟! نه، كجايش بزرگ نمايي بود! بايد خوش بين باشيم!! وگرنه جزو مافياي پول و ثروتيم! مگر ما نردبان كردن تهمت ها و ابزار كردن افشاي نام هاي «منتخب» و رسيدن به صندلي رياست به هر چنگ و دنداني را در دو قدمي انتخابات فهميديم؟! نه ، نبايد بفهميم! مگر ما پيش بيني هاي دقيق نمايندگان حامي احمدي چندين ماه به انتخابات در مورد 24 ميليون، اطمينان خاطر از پيروزي در انتخابات در 20 دقيقه اضافي ( و البته منصفانه ها!!) مناظره ها را شنيديم؟! نه،نبايد بشنويم ! مگر ما استفاده از امكانات چندين رسانه روزنامه اي و سايت و تلويزيوني در جهت حمايت از كانديداي خاص و تخريب رقيب را درك كرديم؟! نه، نبايد درك كنيم! مگر ما خوشحالي طرفدراران احمدي يك ساعت پس از اتمام راي گيري در خيابان، تيتر روزنامه كيهان فرداي انتخابات( كه البته بهشون تذكر دادن كه اين قدر ضايع نمايش بازي نكنيد و تيتر رو عوض كنيد)، ضميمه اختصاصي روزنامه ايران در مورد 24 ميليون راي در 23 خرداد، تبريك ..... ديديم؟! نه، نبايد ببينيم! مگر تغيير جهت اعتراض مسالمت آميز و آرام مردم را به «اغتشاش» و «تخريب» و «ناآرامي» و ساختن بهانه اي براي خشونت و سركوب و تهديد و رفتارهاي مشمئز كننده و دور از شآن «حيواني» (ادامه در ادامه مطلب)
در اين روزها بارها اين مطلب را پيش خود زمزمه كردم و به آن انديشيده ام كه: امروز هر انساني به اندازه «انسانيتش» و به ارتفاع «تعالي اش» و به وسعت «حق بيني و روشن بيني و انصاف و عمق نگاهش» از ديدن و لمس كردن اين همه دروغ، فرافكني، كتمان، عوام فريبي، منحرف کردن اذهان، مشت آهنین!! و خشونت، رعب و .... (تا صبح ميشود توصيف كرد!!) «رنج» ميكشد و «مضطرب» است. و من هم نيز در حد و قواره كوچك خودم . امروز كه افكار غم بار ناشي از اين روزها به ذهنم هجوم مي آورد، به قرآن پناه بردم تا كلمات اعجاز برانگيزش آرامم كند و نويدي باشد بر دلم براي روشني «اميد». و باز قرآن چطور آرامم كرد با آياتي شگفت و عميق و لبريز از « اميد و انتظارِ سحري روشن». ببينيد چطور قرآن با كلماتش روحم را نوازش كرد. عين آياتي كه تفعل زدم .و آمد: «و هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است، بلكه كيفر ظالمان را به تاخير مي افكند تا آن روزيكه كه چشم هايشان در آن روز خيره و حيرانست(42) (در آن روز سخت آن ستمكاران) همه شتابان سر به بالا كرده و چشمها واله مانده و دلهاشان از شدت عذاب بدهشت و اضطرابست(43) (اي رسول ما) مردم از روزي كه هنگام عذاب فرا ميرسد بترسان و آگاهشان ساز كه ستمكاران خلق، خواهند گفت كه پروردگارا عذاب ما را به تاخير افكن تا دعوت تو را اجابت كنيم و پيرو رسولان تو شويم. به آنها پاسخ آيد كه آيا شما بارها پيش از اين سوگند ياد نمي كرديد كه ما را ابدا زوال و هلاكي نخواهد بود (44) شما ( ستمكاران بوديد كه) در منازل ستمگران پيش از خود مسكن گزيديد و حال آنكه مشاهده كرديد عاقبت، ما ( به سر پنجه قهر مرگ) چه بر سر آنها آورديم (45) و آن ستمكاران بزرگترين مكر و سياست خويش را به كار بردند ولي چه سود كه پيش خدا ، مكر آنها (هيچ) است ، هر چند به مكر خود كوها را از جاي بركنند(46) (سوره ابراهيم) و چه وصف نشدني، به زيباترين نحو و عالي ترين صورت اين آيات، همچون آبي بر آتش دلم، فائق آمد. و شک ندارم بر دل همه آنهایی که نمیدانند چه کنند و فریاد حق خواهی را به کدام سو روانه سازند و به کدام آستان سر بگذارند و بگریند نیز، عالی ترین نوید است. نميدانم، آيا ميشد بهتر از اين بشارت براي نويد بخشيدن ؟!
در مملكتي كه فقط دولت حق حرف زدن دارد، هيچ حرفي را باور نكنيد. (دكتر شريعتي، چه بايد كرد؟ ص483) روح پر صلابت ، ژرف و بلند بالاي «انسان»، علي شريعتي سال پيش همچنين روزي گمان نمي كردم كه سالگرد سال بعدت مقارن با چنين اوضاع و احوالي باشد. از ماهها قبل تصميم گرفته بودم در چنين احوالي نوشته اي را در موردت بنويسم و به روزنامه اي بدهم. اما اين روزها هيچ ايراني متعهدِ دردمندي نمي تواند بنويسيد، اصلا «نبايد» بنويسيد ، چه بنويسيم؟؟براي چه چهره شخصيت تو را براي كساني كه نمي شناسندت تبيين كنيم؟ ما امروز تنمان در خيابان ها محصور در فشار سنگين كسانيست كه مدعي اند ميخواهند مانع از سلب امنيت ما شوند، چه رسد به روحهايمان. افكار و روح هايمان كه خسته و پژمرده و نااميد و مملو از غم و اندوه و سياهيست. حتي چيدن كلمات در كنار هم نيز برايمان سخت است . ما چگونه امروز با آثار تو از ارج و مقام عظيم آزادي و كرامت و خود ارجمندي و ارزش انسان در اسلام آشنا شويم در حالي كه انسان امروز وطنمان در خيابان ها به اسم مذهب، به اندازه «چهارپايي» حرمت و قداست ندارد ؟؟تو ميگفتي هر كس به اندازه حرفهايي كه براي نگفتن دارد ارزش دارد و انسان است ، اما امروز در كشوري كه تو آنقدر براي روشنگري و روشن بيني و تعالي افكار مردمانش رنج كشيدي و فرياد زدي، انسان ها به اندازه ارزششان «درد» ميكشند. آن هم به تنهايي! كوله بار سنگين و طاقت فرساي دردهاي عظيم را به دوش ميكشند. دردهاي به سنگيني « عوامفريبي »، تخطئه شخصيت ها و افكار، اسلام خشك مغزان و تاريك بينان و متحجران واپس گرا، بر صدر نشستن قشري نگران، كتك خوردن و خونين رنگ شدن انسان هاي كه تنها جرمشان حق خواهي و طلب پاسخ قانع كننده است و از همه زشت تر و تاسف بار تر فرافكني و انحراف افكار با استفاده از «آشوب گر» و «اختلال گر»و « عوامل معدود!!!! فريب خورده» ناميدن آنها. دكتر تو چقدر در نوشته هايت از اين موضوع مي ناليدي كه برخي خواص فرصت طلب و مغرض در منابر و تريبون ها «عوام» منحط و بي خبر و بي تقصير را نسبت به شخصي يا فكري يا گروهي بديبن ميكنند و به لعن و نفرين وا ميدارند، امروز كجايي كه ببيني در دستگاه هاي عريض و طويل تلويزيوني و اينترنتي و اطلاعاتي چطور رسانة ملي!!! مدعي حقيقت جويي و صداقت مداري با نهايت تلاش و زحمت در پي آنست كه شخصيت ها را بكوبد، مردم «عظيمِ» معترض كه در حركات خودجوش و برآمده از بغض و ناراحتي خود را نشان ميدهند ، عده اي معدود!!، آشوبگر، ساختارشكن، سازماندهي شده توسط دشمن، و ..... (ادامه در ادامه مطلب)
آيت ا... صانعي ( مرجع شجاع و نو انديش شيعه): امروز اعلام ميكنم حضور مردم در پاي صندوق هاي راي لازم عقلي است و راي به كسي كه ملت او را دروغگو ميداند حرام است ، حال كه آقايان مصلحت نمي دانند اين سخنان از صدا و سيما پخش شود مانند دوران انقلاب كه اطلاعيه ها توسط مردم پخش مي شد، اين سخنان را تكثير كنيد. جناب احمدي نژاد ،داعيه دار ارزش ها!! و اخلاق!! و صداقت!!، عدالت!!انصاف!!، حقيقت!! در اين مناظره هاي تلويزيوني متد بسيار حرفه اي و ماهرانه اي را ارائه كرده است در جهت بازي دادن طرف مقابل و عوامفريبي مخاطبان تلويزيون. متد ايشان همان متد قديمي در هم ريختن نظام فكري طرف مقابل مناظره با اين تفاوت كه ايشان سلاح در هم ريختن نظام فكري وساختار ذهني طرف مقابل را بر مدار ارزش و ساده زيستي و عدم اشرافيگري!! قرار ميدهد. بدين صورت كه تا آن جايي كه امكان دارد از خود تعريف و تمجيد ميكند و زماني كه با يك سوال مخاطره آميز و چالشي در زمينه حركات و رفتارهاي به وضوح اشتباهش مواجه ميشود با اين جواب كه «اطلاعات شما درست نمي باشد!!!»، يا « به اين موضوعات پيش و پا افتاده نبايد پرداخت و موضوعات كلان ملي بايد مطرح شود !!» از جواب طفره ميرود و سوال كننده را دور ميزند. و در دفعه بعد خودش پيش و پا افتاده ترين و «خاله زنكي ترين »مسايل را عنوان ميكند تا وقت طرف مقابل در پاسخ به اين موضوعات پيش و پا افتاده تلف شود و در نوبت بعد سكان حمله و «بازي دادن» تحت اختيار جناب محمود خان ارزشي!قرار بگيرد. با اين كار هم او از جواب دادن طفره ميرود و هم طرف مقابل را به بهترين نحو «بازي» ميدهد و مانع از گفتن ديگر انتقادها و سوالات چاشي ميشود.. جالب است كه عنوان هم ميكند كه نبايد مسايل كوچك و پيش و پا افتاده را در بحث انتخابات مطرح كرد و خود او كم مانده است از علت گم شدن سنگ پاي زن همسايه در حمام عمومي سوال كند!! اين شگرد را تا حد كمي در مورد ميرحسين موفق بود و تا حد بسيار زيادي در مقابله با كروبي موجب در دست گرفتن عنان مناظره شد. طوري كه انتقادات را با سلاح زشت دروغ و فرافكني دور زد و به جاي جواب صريح،مسايل را باز متوجه اموال و شماره حساب و .... كرد. من به محمود تبريك ميگويم . او بسيار عالي گروهي از مردم کم اطلاع و سطحي نگر ما را شناخته و به حرفه اي ترين صورت با افكار و عقايد و اذهان آنان در مناظره ها بازي ميكند و ميداند در كجا مهره هايش را حركت دهد. در مسلك ايشان، توهين، تخريب، از همه مهمتر «دروغ»،ناديده گرفتن شعور مخاطب،اجراي بازي كهنه شده ابزاري كردن ارزشها و ...... مجاز است و بسيار جالب همه اينها خوش اخلاقي انتخاباتي است و هر حركتي كه رقباي او در فضاي انتخابات انجام دهند بد اخلاقي و تخريب و وابستگي به مافياي ثروت و قدرت!! است. البته گويا يك ماه است كه عضو مافياي زر و زور يك بند جديد پيدا كرده است و آن همزمان مخالفت با احمدي نژاد است . بدين معني كه شما ميتوانيد به راحتي و با گستاخي تمام از نردبان ارزشها بالا برويد، كارخانه ها را با نفوذ ارگان های (....). در يك فضاي «ساكت و سايه» و «به دور از جنجال و نظارت» خريداري كنيد و در عين ظاهري مقدس مآب و طاهر از نظر فقهي!! ، ميلياردر و صاحب سرمايه هاي اين مردم شويد و همزمان طرفدار آقاي احمدي نژاد باشيد. در اين صورت شما نه تنها مفسد نیستید بلکه.... ادامه در ادامه مطلب
اندر احوالات «جُنگِ»!! منطقه آزاد تلويزيون تذكري مهم: اين نوشتار به هيچ وجه درصدد تلقين تحريم انتخابات نيست، وضعيت امروزمان نتيجه «تحريم» ديروزمان است آخر شبها. زحمت بكش و دكمه شبكه سه رسانه ملي ات! را فشار بده و ببين چطور به قشر فرهيخته منت گذاشته اند و منطقه اي آزاد را در اختيارش گذاشته اند. اي آزادي، اي آرزوي عزيز و بزرگ و هميشه نايابي كه انسانها همواره تمناي تو را به گورها بردند، از تو شرمنده ام كه نام تو نيز در امان نمانده است از اين فريب ها.بعد از ديدن چندين باره اين برنامه به خود شك كردم. شايد ما بيخود است كه در فراق آزاديِ «در پرتو انسانيت» ميسوزيم و با افروختن شمعي يادش را گرامي ميداريم. اگر تعريف آزادي اين است، ما پس چه زماني آزاد نبوده ايم؟! فكر ما، شعور ما، درك ما، تحليل ما، قضاوت ما، راي ما، تعقل ما،آزاد انديشي ما، آزادگي ما و حق خواهي و حقيت طلبي ما اجازه دارد «هر چها سال يك بار»، اجازه ظهور يابد!!! ما در اين مدت يك ماهه فرهيخته ناميده ميشويم!، برايمان ميوه پوست ميكنند!، فرش قرمز پهن ميكنند و تريبون آزاد برايمان مهيا ميكنند،! مالك و عهده دار فرداي ميهنمان ميشويم! ، نظرمان مهم ميشود. اما در اين وضعيت نيازمند به حضور ما نيز، باز به شعورمان توهين ميشود. معني آزادي را هم در اين دست برنامه ها باز يافتيم . بارها اين برنامه را ديدم تا لااقل حرفي، سخني و نظري را بشنوم كه ذره اي متناسب با دادن فضاي باز و آزاد باشد، ولي دريغ از شنيدن كلمه اي كه وجه تسميه نام برنامه باشد. همين چند ماه پيش، جوانِ پرشور سرنوشت سازِ صاحب مملكت، خواهان اين بود كه به نظرش احترام بگذارند و حرمت و شرافت و قداست خون پدران شهيدش را دست مايه پيشبرد اهداف و مناقع زودگذر و حزبي قرار ندهند. گردانندگان اين شوي مضحك و توهين گر به شعور آن زمان كجا بودند كه لااقل همين برنامه سراسر سانسورشان را در دانشگاه به پا كنند و نظر او را طلب كنند. اين دانشجو يا« همه وقت» مي فهمد يا «هيچ وفت» نميفهمد، يا هميشه صاحب نظر و تفكر است يا هيچ موقع . اگر همه وقت ميفهمد چگونه است كه چند ماه پيش مهمان نظرات و آرايَش، پنجه بوكس و هتاكي و تهمت و كتك و زندان و انفرادي بود ، ولي حالا نزديك انتخابات او ميفهمد، بايد نظر دهد ( حتي حالا در اوج نياز و نمايش بازي كردن ها هم جسارت و احترام به نظراتش را با برپايي برنامه اي ترتيب ميدهند كه به همه چيز شبيه است غير از تريبون آزاد) در كمال صداقت باز هم ميگويم، براستي در اين برنامه هيچ كلمه اي نشنيدم كه حرفي متناسب با حرف هاي نگفته و هميشه «خفه شده» باشد. مگر ما انقلاب نكرديم كه بي پروا و با جسارت نقد كنيم،صاحبان منصب را كوبنده زير باران مطالبه و انتقاد قرار دهيم و هيچ خطري را برايمان به ارمغان نياورد، مگر انقلاب نكرديم كه صدا و سيما و رسانه هايمان نظرات مردم و سخنگوي مطالبات و خواست هايشان باشد. مگر نه. پس چطور است كه حتي در بحبوحه انتخابات كه در ديكتاتورترين كشورها فضا كمي بازتر ميشود، تلويزيونمان در اين زمان نيز در شويي كليشه اي، فكر و نظر و خرد قشر جوانش را به سخره ميگيرد و باز سانسور گسترده را خط مشی خود قرار میدهد و آن دسته از سخنان و حرف هايي را پخش ميكند كه مشابه همان« صحبت گزارش هاييست» كه در كوچه و بازار هميشه گفته و پخش ميشود با اين تفاوت كه این سخنان کلیشه ای این بار دانشگاه گفته ميشود و به دختران شل حجاب و پسران زير ابرو برداشته و تي شرت پوشيده هم اجازه گفتن آنها را ميدهند. مگر جوان صاحب انديشه اين مملكت «ساعت كوكي» است كه بر روي هر چهار سال يك بار تنظيم شده باشد كه در موعد مقرر به او شبه تريبوني زير خروارها سانسور و خفگي داده شود تا حرف بزند و نظرش ارزش پيدا كند؟! هنوز چند ماه از ماجراي دانشگاه امير كبير نگذشته است. درست است، آن موقع اين جوان صاحب مملكت!! هنوز كوك «چهار سال يك بارش» به صدا در نيامده بود كه به جاي مشت و لگد و پنجه بوكس و لقب منافق و فريب خورده، منطقه آزاد تحويلش دهيم. هر موقع كوك انتخاباتي چهارساله به صدا در آمد ،به جاي ستاره دار كردن، بلندگويي منادي آزدانديشي!!! ( واي به حال اين آزادي) در اختيارش ميگذاريم. دلم ميسوزد به حال بناي سوخته و غارت زده آزادي كه نام و يادش اين گونه يه غارت ميرود!
از نسل گل و نجابت نورتویی محمود زمان به وادی طور تویی سوگند به آیه آیه ی دفترعشق مظلومترین رئیس جمهور تویی در وبلاگی ((آدرس وبلاگ)) شعر بالا را دیدم و حیف دیدم نظرم را در تفسیرش ننویسم!!! همان طور که بارها گفته ام سیاست در ایران بی روح ترین و مایوس کننده ترین مشغله ایست که ما امروز از روی اجبار باید به آن متوجه باشیم و نگذاریم به قول حضرت امیر جاهلانمان پرتلاش باشند و آگاهانمان تن پرور و كوتاهي ورز. كه پس از آن بايد منتظر سقوط بود،چون پيش از سقوط من و تو كه ادعاي دردمندي داريم كوتاهي كرديم. (نظر من) سلام دوست عزيز. تعصب، مطلق گرايي، جزم انديشي و دگماتيسم، خصوصيت مشترك توده هاست. و برايم بسيار جالب است كه امروز جز مطلق گراهايي كه طرف سفيد رايشان، احمدي نژاد معجزه هزاره سوم است و طرف سياه شان به طور مطلق مزدورهاي مواجب بگير دشمنان!! كه خلاصه در روشنفكران و دگرانديشان ميشوند، كسي طرفدار آقاي احمدي نژاد نيست. همان طور كه گفتم مطلق گرايي صفت مشترك توده هر اجتماعيست. من براي دور شدن از اين صفت سطحي گرايانه، عنوان ميكنم برخي خدمات آقاي احمدي نژاد قابل كتمان نيست و بايد از آن تقدير شود. ولي اگركمي و تنها كمي تنگ نظر نباشيم و حمايتمان نتيجه تلقين و تقليد كوركورانه نباشد، در آقاي احمدي نژاد نقاط ضعف آنقدر هست كه هر چقدر هم بخواهيم نميتوانيم خود را مجاب كنيم كه ايشان 4 سال بعد نيز به اين مهرورزي هايشان ادامه دهند. چطور شما عنوان ميكنيد در مقابل عكس آتش زدنها آشفته نشده اند!!پس 18 ماه انفرادي سه تن از جوانان اين مرز و بوم در اثر همان آتش زدن ها و پرونده سازي نشريات دانشجويي توهم است؟؟معني مظلوميت را نيز فهميديم!!اگر اين مظلوميت است كه ما سي سال است ظالميم و خود خبر نداريم!! تقدير از كردان پس از رسوايي مدرك و دهن كجي به مردم نشانه احترام به نظر عموميست؟؟دستگيري و مجازات و تنبيه فراقانوني گسترده و ناشي از عقايد جزبي و شخصي دانشجويان و روزنامه نگاران و فرهيختگان در طي اين چهار سال نماد همان دعاي مشهور فرج ابتداي سخن گفتن ايشان است؟؟ اعلام نكردن موجود حساب ذخيره ارزي، منحل كردن سازمان مديريت و برنامه ريزي، هاله نور!!! ، پرستيدن احمدي نژاد در خارج از مرزها!!!، ارتباطات وسيع ديپلماتيك با كشورهاي توسعه يافته جيبوتي و جزاير قناري و ...، تحميل زيان شديد به كشور ناشي از تبديل حساب ذخيره ارزي از دلار به يورو در نتيجه كاهش شديد ارزش يورو، خارج شدن نام اسراييل از فهرست نژادپرستي اجلاس ژنو در اثر اقدامات شجاعانه و سرشار از تدبير و اعتماد به نفس ايشان، تورم وحشتناك و كمر خم كن همان مستضعفاني كه محتاج جواب نامه اي هستند، ماجراي تاسف بار و زشت رشوه دادن براي راي اعتماد به وزير ميلياردر دولت كريمه و مستضعف محور!!،حياط خلوت كردن بانك مركزي براي پيشبرد نظرها و سياست هاي تابع نظرات شخصي و نه جمعي، تماميت خواهي اشكار حتي در زمينه اي ورزشي و فرهنگي كه منجر به ساخت فيلم هاي شاهكار و قابل تامل و متعهدانه اي همانند اخراجي هاي 2 شده است!!!!، در اختيار داشتن يك سوم درآمدهاي نفتي از ابتداي انقلاب در اين چهار سال و مشاهده نكردن تاثير آن در سفره ها!!!توسط مردم، كمك به مظلوم نمايي اسراييل در مجامع بين المللي با صحبت هاي به ظاهر تخريب كن مستقيم ، ولي در باطن به سود مظلوم نمايي اسراييل، بازنشسته كردن مفاخر و استادان تنها به علت دگرانديشي، عدم مجوز هاي وسيع به كتابها در اثر قبول نداشتن مجوزهاي وزارت زمان خاتمي، تا صبح ميتوانم بگويم!!!! اما باز هم ميگويم من به خدمات ايشان نيز معترفم و از آنها تقدير ميكنم، اما نميتوانم تعقلم را تعطيل كنم و وزنه سنگين ضعفهاي عمده و كلان ايشان را ناديده بگيرم. همان طور كه به آن سمت نيز مينگرم و به طور عمده شبه روشنفكري ها و اعمال اشتباه آنان را نيز ميگويم.اين را گفتم كه در جواب استدلال هاي من در نقد عملكرد غيرقابل دفاع و ضعيف احمدي نژاد، فرافكنانه ضعف هاي خاتمي و ميرحسين و كروبي و... را نگويي كه من از قبل آنها را قبول دارم و خودم بيش از شما به آنها معترفم. ولي در برآيند هر عقل سليمي امروز معترف است كه بايد نگذاشت دوباره احمدي نژاد رييس جمهور باشد و عقايد اقليت را بر اكثريت مردم ايران تحميل كند كه به گفته امام ميزان نظر اكثر مردم است و اين را به صراحت ميگويم امروز عاملي جز ناآگاهي ، كم اطلاعي، سطحي نگري، تنگ نظري، برخورداري از امتيازها و تمایل به ادامه این سهم خواهی ها و جهت دهي هايي سوال برانگيز برخي سازمانها، تلقين ها و تحريك هاي احساسي و به دور از خرد و تعقل و انديشه و انصاف(صفت همیشگی ناآگاهان) نميتواند موجب طرفداري از احمدي نژاد شود، همان طور كه اين صفات را به وضوح در عمده حاميان ايشان ميبينيم
به سياست كار داشتن بيش از آنكه باب طبعمان باشد، اجبار مسئوليت امروز ماست! ايران امروز را ميتوانم به «دوزخ» یا «پل صراط» روشنفكران تشبيه كنم. روشنفكراني كه به معناي واقعي كلمه روشن فكرند. نه آنهايي كه با ادا و اطوار تقليدي و تعيين شده، به خيال خود روشنفكر شده اند.بهتر كه بگوييم «كج فكر» يا «توهم فكر»!!نه آنهایی که منتظرند ببینند نمادهای روشنقکری!، چه کسی را حمایت میکنند تا آنها هم چشم و گوش بسته دنباله رو شوند. روشنفكراني كه عميق مي انديشند و دقيق تحليل ميكنند و منصفانه قضاوتُ امروز هاج و واج مانده اند چه كنند!! روزهاي انتخابات است. روزهايي كه از يك سو آنهايي كه «چپ بودن» را تشخص ميدانند و تا اكنون كوچكترين قدمي در جهت افكار افراط گرايانه خود بر نداشته اند، شعار رها كردن و بي تفاوت بودن را سر ميدهند. اگر به اين «چپ هاي خنثي»! چندان هم كاري نداشته باشيم، بيراه نمي گويند. يا شايد به همان اندازه كه بيراه مي گويند، غلط و اشتباه هم نمي گويند. حق دارند، آيا روي كارآمدن هر كدام از اين 4 تن، تغييري بنيادين را انجام خواهد داد؟؟ آيا ساز و كار از قبل معين شده به گونه اي هست كه جز آنهايي كه تفاوتهاي كمي با هم دارند و افكار و نظراتشان براي حاكميت اصلي دردسرآفرين است روي كار بيايند؟! از شعارهاي دهن پركن انتخابات قبلي محمود خان!!كدام يك جامعه عمل پوشيد؟! دليل به حد كافي براي تحريم و بي تفاوت شدن است. اما يا ما روشنفكر هستيم يا نه؟ يكي از مشخصه هاي روشنفكر واقعي به معناي كلمه، آگاهي بخشي است به سمت «راه صحيح تر و مسير لااقل پر نور تر»( در بين راههاي فعلا موجود) آيا تحريم و راي ندادن راهيست كه ما را كمك ميرساند؟ شايد راي دادنمان هيچ تغيير و تفاوتي را ايجاد نكند ( كه قطع به يقين چنين چيزي از نظر دور نيست) اما آيا مطمئنيم كه راي ندادنمان نتايج خوشي برايمان به بار خواهد آورد؟؟ آنهايي كه مثل دفعه پيشين انتخابات گمان برده اند كه با كاهش مشاركت در انتخابات، درصد كمِ شركت ميتواند پايه هاي تثبيت عده اي را لرزان كند سخت در اشتباهند. به شما قول خواهم داد با شركت سي درصدي و حتي كمتر مردم نيز، باز شعار «حضور پرشكوه و بي نظير مردم انقلابي و شهيد پرور در انتخابات» را برايمان خواهند داد. امروز دو راهي سخت و دلهره آوري پيش روي آنهاييست كه دل در گرو درمان دردهاي مردم خود دارند. در يك سمت با ترويج تحريم انتخابات، زمينه را براي يك دست گرايي، تماميت خواهي، دروغ پراكني، تطميع و تهديد، بستن دهانها، كوبيدن منتقد ها، خفه كردن آزاد انديشها، منزوي كردن مسلمانان دگر انديش، به باد دادن سرمايه ها و فرصت ها، تك روي ها و تصميم هاي عجولانه و غير عقلاني ، منزوي كردن بيش از پيش كشور در مجامع بين المللي، تند روي هاي ناشي از شورهاي بدون «شعور» و... فراهم ميكنند. و اما با شركت در انتخابات هم نبايد منتظر تغيير چنداني باشند. شايد مهمترين تغيير، توقف همين افتضاحات باشد!! اما گاهي توقف نيز، لياقت تلاش و همت را .... (ادامه در ادامه مطلب)
قصدم هميشه بر اين بوده كه در اينجا نوشته هاي خودم را، نمايش دهم. اما زيبايي، شكوه، لطافت و شورآفريني اين دست نوشته چمران به من اجازه نداد اينجا نمايشش ندهم. ميخواهم با تمام جرات و جسارت به همه آنهايي كه اين بزرگمرد را از آن خود ميدانند و ميخوانند و به نام نيت ها و عقايد شخصي و حزبي شان، اينان را مصادره كرده اند، بگويم كه هر چقدر هم بر اعمالتان سرپوش نام اينان را قرار دهيد، باز آزاد انديشاني هستند كه غرور و افتخار هم وطني با اين چنين هايي را بدون خجالت و شرم ابراز ميكنند و نمي گذارند كه چهره و آثارشان متعلق به گروه و قشري شود كه مخالفت با آن قشر و تیپ استفاده گر و مصادره کن ارزشها، اشتباها به مخالفت و طرد «چمران ها» منجر شود. چمران ها متعلق به روشنفكران، آزاد انديشان، دگر انديشان و آزاد مردانی هم هست كه ريش ميتراشند و نماز جمعه نميروند و متنفر از ریاکاری و بوقلمون صفتی اند!! خدايا، کوهي از غم و درد را بر قلب مجروح ما مي گذاري تا ما را امتحان کني، باران تهمت را بر ما مي باري، اجازه مي دهي تا سيل دشمنان به ما حمله کنند، ما را زير کوهي از غم مي فشري، در درياي درد ما را غرق مي کني، ما را به دست طوفان بلا مي سپري. آن چه را که دوست داريم، آن چه را که تا سرحد پرستش دوست داريم، تو آن را از ما مي گيري، ما را حتي از عشق محروم مي کني .من در زندگي خود ديده ام، تجربه کرده ام، گاه گاهي در درد و غم و شکنجه و تنهايي فرو رفته بودم، يکباره خدا عشق کسي را بر دلم انداخت، به وجد آمدم، به حرکت افتادم، دنيا در نظرم تغيير کرد، نسيم سحر حامل پيام هاي شيرين و روح نوازي بود، چشمک ستارگان با من راز و نياز مي کردند و از عمق آسمان بلند، اسرار ناشنيدني وجود را مي شنيدم. هيجان طلوع آفتاب به من قدرت و حيات مي داد، زيبايي غروب آفتاب مرا به معراج مي برد، از هر برگ سبزي؛ دفتري از علم و خلاقيت و زيبايي مي ديدم، از هر مرغ هوايي و ماهي دريايي روحم به وجد مي آمد، از هر سنگريزه اي آيات وجود خدا را مي شنيدم، سراسر وجودم را عشق، محبت، ايثار، ايمان، پرستش، شور، شوق، ذوق و جوش و خروش پر مي کرد. دنيا رنگي ديگر داشت، حيات زيبا و دوست داشتني بود، هدف حيات عشق و پرستش، و من نيز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق، در دنياي محبت سير مي کردم و از زيبايي ها لذت مي بردم. اما يکباره مي ديدم که خدا آن معشوق دوست داشتني را از من مي گيرد، او را مي برد، کوهي از غم و درد بر سرم مي کوبد، دوست داشتني ها را نابود مي کند. خدا مي خواهد به من بگويد که تو معبود ديگري داري، تو نبايد انسان ديگري را بپرستي، تو نبايد آنچنان در عشق کسي فرو روي که خدا در مرتبه دوم قرار گيرد، تو بايد بفهمي که زيبايي مطلق خداست، آن چه پايدار و ابدي است خداست، اين گل هاي زيبا، اين برگ هاي سبز مي ميرند و بر خاک مي افتند و زيبايي آن ها دستخوش طوفان هاي نابود کننده قرار مي گيرد. تو اي بشر، حق نداري آن چنان در عشق کسي فرو روي که خدا تحت الشعاع قرار گيرد. اما اي خدا، اين انسان هاي پاک تجلي وجود تواند. من آن ها را مي پرستم زيرا خليفه تواند. من آنها را دوست مي دارم زيرا تو آنها را دوست مي داري. اي خدا، من مي خواهم کسي را دوست بدارم که ملموس باشد، بتوانم با همه ابعاد وجودم، از روح و نفس و جسم آن معبود را حس کنم، با دست لمس نمايم، با چشمم از زيبايي اش لذت ببرم، با قلبم از احساسات پاکش آگاه شوم و با روحم با او به معراج بروم، همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش کنم و از فنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس کنم. اما خدا نمي خواهد، خدا اجازه نمي دهد، معشوق را از ما مي گيرد و آدمي را در گردابي از غم و حسرت فرو مي برد لحظه اي فراغت از بمباران افكار و وعده و ايده و تخريب و تشويق و اميد و يآس! . تامل در گوشه اي دنج و خلوت و پر از عدم رودربايستي با خود و دست برداشتن از تحلیل های پفکی!
جناب علي رضاقلي، در مقدمه كتاب جامعه شناسي نخبه كشي با شجاعت و صراحت لهجه مدعي ميشود: « ميخواستم با اين فكر كه اگر اميركبير زنده بود يا اگر عليه مصدق كودتا نميشد يا اگر فلاني سر كار بيايد چنين و چنان "ميشد يا ميشود"، به مبارزه برخيزم و نشان دهم كه ساختارهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي تاب تحمل اصلاحات اين بزرگان را نداشتند، ميخواستم نشان بدهم كه اگر صد بار با استبداد به هر علت گلاويز شويم و آن را تحويل ديگري بدهيم تا ساختارهاي استبداد پرور هستند همچنان به توليد محصول خود خواهند پرداخت.» و پس از شرح كوتاهي از اقدامات و اصلاحات اميركبير ميگويد: « و اما جامعه ي آن روز با آن بافت، تحمل امير كبير را نمي كرد. همان طور كه تحمل قائم مقام و مصدق را نيز نكرد. و در نتيجه در "تمامي كار" آن بزرگ كوشيد!»
باز هم مطلب طولانی شد، اما گمان کنم موضوعی چون عشق، خستگی به بار نمی آورد. سریعا به سراغ اصل مطلب میروم. یک تامل اساسی در باب عشق! این که چرا همه ملزومات عشق هست ، ولی خود عشق نیست؟؟ وقتی در مورد موضوعات عامه پسند و همه گیر مینویسم و صحبت میکنم، همیشه ترسیده ام که مبادا نظرات عموم مرا هم تحت تاثیر و انفعال خود قرار دهد و نظر مستقل و شخصی ام به خاطر «ترس از طرد شدن توسط عموم » با شجاعت و شهامت ابراز نکنم. اما همیشه در مقابل این تهدید ایستاده ام و با شجاعت و جسارت سعی کرده ام که از چشمه های جوشیده از اندیشه خودم، آب بنوشم، گر چه همه از نهر های آماده و باب طبع همه سیراب شوند. خیلی سخت است از دل همه این تعریف ها و برداشت ها و تصویرهای سطحی از موضوع همه گیری چون «عشق»، باز هم تعریف و برداشتی متعالی از آن داشت و فکرها را به سوی وجه باشکوهش سوق داد، افکاری که عشق را آن چنان به زمین زده یافته و شناخته اند که در عصر من و شما، نمرده باشد، رو به قبله اش کرده اند و وصیتش را گوش داده اند!! چرا واقعا همه ملزوماتی که مدعیان عشق، آن را سبب جوانه زدن احساس میدانند، موجود هست ولی کمتر عشقی مجنون وار را میبینیم! زیبارویان منگ کننده!، نازهای عشوه گرانه و دلفریب، چشمک های دیوانه کننده!، کم محلی های شیرین!، دعوت ها و صحبت ها و خیره شدن های رویاگونه،... همه هست، اما عشق نیست؟ همه تعریف های مرسوم هست، همه سخنان زیبا و عرفانی و عشقولانه، در دفترها با خط خوش ثبت و ضبط هست، اما باز هم عشق نیست ؟؟ همه روزانه صدها فیلم های احساسی و عشقی و .... میبینند اما باز هم گر درست بنگری، تشنه عشقند؟! این همه زیبارو، چرا عشق نیست؟ مگر عشق و احساس و مهر و جوشش لطیف عواطف به چیزی جز ابروان و چشم و قد و صورت محتاج است!، چرا پس با انفجار نگران کننده!!! این قضایا، باز هم لیلی ها فراوانند اما مجنون هایی یافت نمیشوند!؟ شاید بعضی ها بگویند، نه خیلی هم اشتباه میگویی، بیا با هم یک چرخ ده دقیقه ای در خیابان بزینم، چه بسیار گنجشک های کوچک و زیبا را نمیبینی که دست در دست هم خیابان متر میکنند. بله، اتفاقا با وجود همین ها میگویم عشق نیست و دیگر شبه مجنونی یافت نمیشود که فراق لیلی به بیابان واداردش. روابط تلقینی و تحت تاثیر فیلم و داستان های عشقی و میان بری برای فرار از سرکوب غرائز و چشمک ها و عواطف و نازهای سطحی و بی مغز و سفارشی و تقلیدی!، که موجب میشود دو جنس مخالف، صرفا به دلیل جذابیت های جنس مخالف بودن به هم گرایش پیدا کنند و مصنوعی ادای عشق را در بیاورند و رودر رو میز های کافی شاپ را اشغال کنند و جمله های زیبا برای هم اس ام اس کنند و همواره در وسوسه و هوس لمس یکدیگر باشند و وسوسه همیشگی درون، هر لحظه افکار زشت و پلید در سرشان بپرورد ( عذرخواهی که نمیشود بهتر و پوشیده تر گفت) و در نزد سایر دوستان عکس های با همدیگرشان نشان دهند و سعی کنند که به زور همدیگر را دوست داشته باشند و اقتضائات جوانی و نیازهای جنسی و ... را با بازی کردنی در نقش عاشق و در اصل تفریح و هوس بازی و ... سر کنند ( تازه اگر به جاهای خطرناک کشیده نشود و بکارت و پاکدامنی و عفت لکه دار نشود!). اگر تعریف از ... (ادامه در ادامه مطلب)
باز هم از کمی طولانی بودن مطلب عذر میخواهم. حق بدهید که برخی گفتن ها را نمیشود خلاصه گفت. از كجا شروع كنم، نميدانم؟! از اصل مطلب بهتر است! مدت هاست كه صفحه رسانه ما ( البته فاميلي نا فرخنده اش، گويا مليست!!) ، از حضور سخنران و متفكر ديني شجاع!، نامحافظه كار!، آزاد انديش!، مستقل!!، حقيقت گو!!!، بدون پشتوانه و حمايت!، قيچي نكن حقيقت هاي دردسرآفرين!!!، مسخ نكنِ تار و پودهاي جدي و غير قابل انكار دين!، و.... آقاي ازغدي بهره ميبرد. شناخت و تعیین جهت پیکان انتقاد در مورد این موضوع، ، براستي كار بسيار سخت و دور از دسترسي براي همگان است و خیلی هایی که منتقدند، نمیدانند به چه منتقد و به کدام صورت اشکال و اعتراض کنند. چون همه چیز درست و صحیح است و اکثر سخن ها را نمیتوان به بوته نقد کشاند!! و دقيقا در چنين موضعيست كه امثال آقاي ازغدي مستقل و حقيقت گراي بدون نامحافظه كاري! به سر ميرسند و جولان فكري ميدهند. در اين ايستگاهِ اغواگر و برا ستي گيج كننده كه تشخيص جهت انتقاد و انکارش بسيار سخت و نيازمند شناخت و آگاهيست، «حقيقتي پوشاننده ي حقيقتي بزرگ تر ميشود». يعني كمتر حقيقتي مسخ ميشود اما، حقيقت هاي انحرافي و جهت دهنده، ، آن چنان خوب و زيبا و شكيل! ، حقيقت اساسي و سخن روز و مورد نياز و حرفِ دليرانه و بي ملاحظه را ميپوشاند و به انزوا ميكشاند كه بيا و ببين و اگر هم بحثي و دغدغه اي هست در جايي كه نه امروز درد است و نه نيازي به درمان دارد! يعني به سخنران و مسئول آن سخن، نميشود ايراد گرفت كه تو درست نمي گويي، اين حرفت اشتباه است، اين سخنت جانبدارانه است، اتفاقا بسيار هم درست و اصيل و بدون دست كاريست. اما نكته حياتي و مهم آن جاست كه اين موضوع و پيگيري، آن سخني نيست كه امروز بايد گفت، حقيقتي نيست كه پايمال كنندگان حق امروز را به چالش ميكشد، تنِ مصادره كنندگان ارزش ها و مسخ كنندگان مذهب را بلرزاند و بترساند. نوعي « مددِ منحرفانه امتيازخواهي و زورمداريست و كناره گيري و سكوت آبرومندانه»، با پيگيري مسايلي كه حق هستند، اما سخنِ روز پانصد سال قبلند!!! ..... (ادامه در ادامه مطلب)
خواهشمندم رنج کمی طولانی بودن مطلب را بر خود هموار کنید و اگر هیچ یک از مطالب را نمیخوانید، این یکی را بخوانید امروز در هر تحليل جامع شناسانه اي و در هر بررسي اجتماعي در ايران، بايد و بايد عامل رسانه را يكي از تاثيرگذارترين عوامل در هر حوزه اي به حساب آوريم. ايران مثل ديگر كشورهاي جهان سوم ( توده جهان اولش نيز،اوضاعش بدتر است كه بهتر نيست) و علي الخصوص داشتن ويژگي توده اي بودن، بسيار ميتواند از رسانه تاثير بپذيرد.. منظورم از رسانه ، در دسترس ترين و راحت الحلقوم ترين! رسانه تازه پاي ميهمان فرهيختگان ايران! «ماهواره» است و به هيچ وجه منظورم روزنامه و كتاب و ديگر رسانه هاي محتاج تفكر و تدبر نيست. كه امروز فرهيختگان پرمطالعه و خواص امروز ايران! معتقدند، ميشود «لَميد» و ودايع ماهواره را « جويد » و طعم خوش روشنفكري را « چشيد»! البته با كمي تنقلات و تفريحات جسم و روان و شكم و زير شكم! اين توجيه مسخره و مضحك را مطمئنم از توده و عوام مردم شنيده ايد كه :«مگر ماهواره چي داره؟»، « ما شبكه هاي خوبش رو نگاه ميكنيم!!!!!»،« خيلي عاليه، خبرهاي سياسي كه اين حقه بازها نميگن، تو ماهواره ميگه» و.... و بسيار جالب است كه از اين دست توجيهات در جيب برخي عالمان و كتاب خوان ها هم پيدا ميشود. صحبتم از اين دو قشر شبيهي كه آن شبه عالمش خيال ميكند با هم فرق ميكنند ، نيست. صحبتم از تخدير محيرالعقول رسانه، چه داخلي و چه خارجي، در مسخ كردن تفكر، در هم پيچيدن انسانيت و به خواب بردن شبه مرگ آور آن است. داخلي او را با تحريك احساسات، انقلابي و شهيد پرور ميكند( البته مدتيست ديگر تلقيناتشان را كسي تماشا نميكند!!) و آن طرفي او را ضد انقلابي و راديكال!! البته تاثير و توجه عمده رسانه، علي الخصوص ماهواره در ايران متوجه اخبارات سياسي نيست، بلكه اثر و توجه عمده و فلج كننده ماهواره را معمولا مستمعين و مبصرين!! بعد از ساعت 12 نظاره گر ميشوند!! البته 12 به بعدي ها، هميشه هست، اما از آن ساعت به بعد مزاحمات كمتر ميشوند و حالات، با حال تر!!! و اگر هم فعالين و دردمندان مصر و جان بر كف! اجتماعي اخبار سياسي اش..... (ادامه در ادامه مطلب)
تازگي رمز نوروز است ، آن چنان كه درنوشته های خشک من نیز روح طراوت دمید!! قصد كردم از نوروز بگويم. ديدم خوشبختانه تا دلتان بخواهد هر چه نداريم، «احساس نويس» و «زيبا نويس» داريم و نيازي به همت و زحمت ما نيست. سعي كردم كمي ژرف انديش تر به نوروز بنگرم و از تحول درون هماهنگ با تحول برون، حرف بزنم، ديدم امروز ديگر مُد است كه در اين زمينه سخن براني. نميدانستم از چه بگويم كه ما امروز خسته ايم از حرف هاي تكراري و ديگر نخ نما شده. همه نوع سخن و همه جور حرفي، بوي شعار و تكرار و كذب و خستگي گرفته و گويا رسم شده است حرفهاي خسته كنندة شعاريِ رنگ و لعاب دار بي تازگي. همه ميگويند كه ..... رهايش كن، خود توصيفش نيز نوعي تكرار مكررات است. نويد نوروز در دل من، به اندازه سبزي برگي كوچك و لطيف و مخملين رنگ جان گرفت و اظهار وجود كرد. ماهها بود كه شمشاد هاي نزديك خانه، پيراهن هاي سبز خود را از تن به درآورده و رخت سبز خود را به گوشه پياده رو ريخته بودند، تا همه آن جامه هاي سبز از ناراحتي اين بي توجهي رويشان زرد شد و خشكيدند و پودر شدند! چه صاحب لباسِ بي توجهي! آخر چه كسي دلش مي آيد آن لباس هاي مخملين جذاب را از تن به درآورد و لخت و عريان و بي آلايش خود را به رهگذران بنماياند. نميدانم چه كسي به شمشاد ها و درختان گفته كه بي لباس، جذاب ترند! ماهها ميگذشت و من رويم را از تن لخت و زشت آنها برميگرفتم و زحمت نگاهي چند به ساق هاي بي برگشان را نيز به خود نميدادم. آخر چه جذابيتي داشتند تا چشمان مرا به خود خيره كنند. خداوند انسان را براي شكوه مند شدن آفريد و چشمانش را براي به شكوه خيره شدن ها. چه بسا اين شكوه مندي ها در دل صحراي خشك، در آسمان پنبه زده شده از ستاره!،وهزاران به ظاهر بي شكوه ديگر، لبريز باشد. اما شايد چشمان من نميتوانست شكوه شمشادهاي بي برگ را بنگرد! نميدانم. خلاصه آنكه ديگر از شمشادهاي خشك و زمخت بي هارموني، نا اميد شده بودم. در برف و آسمان سرخ هنگام باريدن آن و بادهاي وحشي با هيبت و از جابركن زمستان و كوههاي كلاه بر سر نهاده، دنبال شكوه بودم. آن چنان به شمشاد ها بي توجه شده بودم كه از دور ميديدم كه روز به روز رنجورتر و شكسته بال تر و بي شوق تر ميشوند. آن چنان كه شنيدم از فراق توجه من ، چيزي نمانده كه از جاي بربكنندشان و جايش «هيچ» بكارند. آنها هر روز ضعيف تر و رنجور تر ميشدند و من هر روز بي نگاه تر و بي توجه تر. تا همين اواخر، كه اسفند قصد سفري يك ساله كرد و مصمم است فرزندش فروردين را مهمانمان كند. اسفند ، آن پدر سخت گيرِ بي احساسِ سرد، اما پرتلاش و پر از نعمت و رحمت. گرچه امسال كار و بارش سكه نبود و دستان خسته و درمانده اش نتوانست آن چنان كه سال هاي پيش پر از سوغات بود، امسال نيز باشد. شنيده ام خيلي ها دست به دامان اين فرزند(فروردين) باطراوت ِ خوش روي دل انگيزِ جذاب ميشوند تا آبرويشان از بي رنگي نرود! فروردين همچون اسب تندروي جوانيست كه مشتاقانش اميدشان از پدر پير پر هيبتش(اسفند) قطع شده و به وي اميد بسته اند. سوغات اين فرزند جوان، طراوت و تازگي و اميد و سبزي و تحول و پرواز و چشم نوازي و دل انگيزي و صعود و تغيير و تعاليست. باز گرديم به شمشاد دل شكسته و ناجذاب!. ..... (ادامه در ادامه مطلب)
سرمای زندان، سین هفتم سفره هفت سینمان!! ديواره هاي پر از سكوت و سرشار از زجرِ زندان، رد نگاهم را به خودم منعكس ميكند. از خورشيد تنها راه راه هاي طلايي بر ديوار، مانده است و از مهتاب تنها راه راههاي نقره اي. آسمان اين جا آبي نيست، به رنگ سياه زمختيست كه بالعكس آسمان فيروزه اي كه دل را ميگشايد، روح را مي پژمرد. اينجا حس حضور و زنده بودن را تنها با صداي گام هاي زندانبانان در روز و زوزه هاي وحشت انگيزسگ ها در شب و صداي بسته شدن درهاي ضخيم و آهنين وسرد ميتوان همچنان پابرجا نگاه داشت. سلاح تو در دفاع و اعتراض و عصيان و فرياد، نخوردن غذاييست كه آورندگان تو به اين زندان، برايت مهيا كرده اند و با حس ترحم نفرت انگيز و چندش آوري در اختيارت مي گذارند. غذا اين جا سلاح توست و نخوردنش پيروزيت. چه پيروزي و فريادي كه روز به روز تنت را رنجورتر ميكند و دستانت را پر لرزه تر و چشمانت را كم سو تر و صدايت را آرام تر. اما اعتراض و عصيان به همه اين دردها مي ارزد. اين كه هنوز با اينكه به خيال خودشان دستانت را بي ابزار دفاع كرده اند، هنوز سلاح تن را در اختيار داري كه از آن مايه بگذاري و عزت و غرور و سربلندي ات را مشق كني. آنهايي كه مسرورند كه توانسته اند تن هاي دردسر آفرين را محبوس كنند، چه ميكنند با منش شريعتي هايي امروز كه ميگويد:« نمي داني در زندان چه مي آموزند! چه دانشكده اي است! چه كسي فرصت دارد ماههاي پياپي را در يك دنياي سياه يك متري در دو متري تنها و تنها زندگي كند، فكر كند، به خودش فرو رود و هي بكاود و هي بكاود. چقدر انديشه و خيال آنجا آزاد است، فقط لش آدم زنداني است اما روحش آزاد است، به آزادي روح پس از مرگ لش!» آه كه زندانبانان چه جواب دارند براي انسان هايي از اين دست، همچون كوه پر از صلابت و استقامت و شجاعت و قامت نشكستن! مهم نيست بيرونيان فراموشم كنند، كه اكثر آنا به دنبال بهانه اي هستند تا روزمرگي و ترس و عجزشان را توجيه كنند. مهم نيست سردمداران و مدعيان و ملبسان نشر مذهب را كه هتك حرمتي جزيي در مراسم حج آواز اعتراضشان را به افلاك ميرساند، اما دستگيري امثال من خم نيز به ابروشان نمي آورد و چشمانشان را با روبند حقارت ميبندند تا خود را به نديدنمان بزنند و صداي نفي شان را همنشين كنار دستي شان نيز نميشنود!!! آنهايي كه داد ظلم ستيزي شان و تكريم آزادي خواهي شان گوش ها را كر كرده است ، امثال من محكيست تا ادعاهاي دروغشان را آشكار سازد. ما دیگر عادت كرده ايم كه حرف هاي سپيد بشنويم و اعمال سياه ببينيم. اينجا جنايت من آزاد انديشيست، ديگر جرم هايم ..... ادامه در ادامه مطلب
زن ، انیس درد های بی شبیه مرد حضرت آدم در نخستين خواستنش از خداوند ، در تنهايي بي پهناي كوير عدم، انيس دل طلب ميكند. در سكوت وحشت زاي بهشت!، در همنشيني كوه هاي بي درد و سخت و سرد، در دل دردهاي گنگ بديع، و درانتهاي لذت هاي وصف نشدني اما بي همراه!، او از خداوند ميخواهد، چه ميخواهد؟ مانوسي به اسم «زن» . همدردي از جنس خود و در هيبتي لطيف و مهرانگيز و طراوت بخش. آخر تنهايي در بهشت نيز هولناك است! در نخستين عجز خود، از درد «بي ياري» مينالد و خداوند نيز از دنده چپ او(جایگه دل)، چه مي آفريند! چه تعبیر زبیا و حیرت انگیزو پر از رمزی، دنده چپ!(جایگه دل) «زن»، اين وديعه پاك و اهورايي، الهام بخش عشق، گشتگاه مهرِ دل، معنا بخش آرامش و سكون، تجلي ظرافت و لطافت خداوند، مایه انس ،ميهمان بي كسي حضرت آدم ميشود. چه شكوه انگيز بايد باشد اين «طلب»، كه در راس همه خواستن هاي اولين خليفه خدا،«آدم»، قرار ميگيرد. طلب و خواستني از جنس كشور عشق، فطرت، مهر و ناز. موجودي كه بيش از آنكه در دل مردان بزرگ، نياز «تنش » باشد، «الفت روحش» نياز است . روح مانوس و لطيفي كه، درد هاي كمر شكن مرد را كمر ميشكند و روح تنهاي او را به وجود همراه خود، رنگ همدلي ميدهد. آنها كه به اسم آزادي و تعالي، «رهايش» كرده اند و به جاي آنكه به او «آزادي براي» بدهند، «آزادي از»عفت و حرمت و حيا بخشيده اند، چه خيانتي به او كرده اند. اويي كه ميتواند چنان اوج گيرد و مامن انديشه هاي سترگ و ارجمند انساني شود و در عين شكوه، هم درد هاي مرد را مرهمي باشد و هم دردمند درد هاي خود، چنان به زمينش زده اند كه فلاكت بار دكور مغازه شده است و لذت بخش دل هاي كثيف و مريض و هوس آلود. راستي چه سريست كه مردهاي پاك سرشت، دواي دردهاي تنهايي و بي كسي و غم هاي عزيز و هميشگي خود را تنها در وصال روحي آشنا، به اسم «زن» ميخواهند و ميگردند. براي آنهايي كه او را در انتهاي غريزه و محصور در حيوانيت، تنها پاسخ گوي عطش جنسي گمان برده اند،چه سخت و دست نيافتنيست كه او را بيش از عطش جسمي، سيراب كننده عطش روحي بخواهند و بدانند و بگردند!همچنان كه عطش روح حضرت آدم بود كه باعث طلب همدرد شد و پاسخ خداوند نيز در نهايت اجابت، لطيف گونه اي به نام «زن» بود. گرچه با وجود خداوند واژه تنهايي بي مفهوم است، اما جبر زيستن بر روي زمين و غلط خوردن در ميان مردمان بيدرد و شاد، در دل مردان بزرگ چنان شعله عطشي را ميپروراند كه آتش آن جز با وصال روحي آشنا و پاك و زلال در مقام «زن» آرام نميگيرد. ميگويم مقام عالي زن، تا آنهايي را كه تاسف بار كالايي شده اند جذابِ دل هوس بازان، از اين صف جدا شوند. شاندل عشق و دواي نياز را چه بهتر از من گفته است كه:« دلي كه عشق ندارد و به عشق نيازمند است، آدمي را همواره در پي گم شده اش ملتهبانه به هر سو ميكشاند ، خدا، آزادي، هنر و دوست در بيابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وي كوزه خالي خويش را از آب كدامين سرچشمه پر خواهد كرد»(پاورقي) پس از نوشتن اين متن به ذهنم رسيد كه شايد برخي سينه چاك هاي اعطاي حقوق تضييع شده زن، خرده بگيرند كه اينجا هم كه از زن تجليل ميشود به خاطر انيسي دردهاي مرد است!، به اين دسته كه من به گرد حق خواهي آنان نميرسم عرض كنم كه اين يك نوشته ( هيچ نامي براي نوع نوشته هايم ندارم، چون نه صرفا ادبي اند و نه صرفا سياسي و تفكر گونه و ...) از نوع ناگفته هاست و برخواسته از انديشه هاي يك مرد كه به زن به ديده الهي مينگرد نه سنتي متحجرگونه سركوبگر و نه فمنيستي دو آتيشه راديكال. جدا از اين خط كشي هايي كه برايمان كشيده اند تا يا آن باشيم و يا اين، من از ديد خود و فارغ از هر دو دسته مينويسم و مي انديشم.
هميشه زماني كه، درمانده ميشوم كه چطور درد ها و رنج ها را شرح دهم، ضمير ناخود آگاه،به سمت نيايش سوقم ميدهد. گويا درون هر چه بيشتر كاويده شود، خدا نيز آشكارتر و روشن تر و صريح تر پرده از روي بر ميدارد و صورت دلرباي خويش را نمايان ميكند و منادي درون خسته و رنجور میشود. اي خداوند؛ به ما كه ادعاي پيش رويي صف توده جامعه مان را داريم، آن قدر حساسيت، بينش و آگاهي افزون عطا كن كه تشخيص دهيم نياز امروز و سخن روز، خود و توده مان چيست تا با گذشتِ از پيگيري «علايق شخصي»، در حد توان خود و نياز عموم، توده را از « ناداشته هايش» مطلع كنيم. اي خداوند؛ در مسيري كه نيتمان، رضاي توست، آن چنان گستاخي و شجاعتي عطايمان كن، تا شكوه و هيبت توخالي هيچ زورمداري نتواند در اراده مان سستي روا دارد. اي خداوند؛ پاهايمان را آن چنان راسخ و محكم استوار بدار، تا سنگ هايي را كه تنگ نظران در پیمودن راه حقیقت به سر و صورتمان میزنند، خم به ابرویمان نیاورد. اي خداوند؛ در عصري كه قلم ها پر از عجز و دست ها پر از لرز! و حلقوم ها پر از ترس و دل ها پر از درد هاي دسترنج خودمان است، دست هايمان را سرشاز از گستاخي، حلقوم هايمان را لبريز از فرياد و دل هايمان را در پرتو نور و اميد و روشنايي قرار ده. اي خداوند؛ تنها سطر هايي را از قلممان جاري كن كه ضرورت هاي اين عصر، را فرياد زند نه مشغوليت هاي شخصي بي هدف. اي خداوند؛ آن زمان كه عقده ها راهبر آرایمان شد نه حقايق غير قابل كتمان، به خویش آورمان و پيش روي خود ارجمندي خدايي خجالتمان ده!
راهت و روحت از آن ماست،تنت از آن ِ بهره گیرانسعيد دوستم بود. دوست عزيزي كه نه هم دوره اش بوده ام و نه هم سن و سالش. اما مهم اين است كه هم كيش وهم آيين وهم وطنيم. چقدر با چهره جذاب جوانش، دلها را به سوي خود جذب ميكرد. در اوج جواني بود، با همه آن آرزوها و اميد ها و شوق و شعف ها. جنگ شد. سعيد داستان ما، مسلمان بود، ايراني بود، غيرتمند بود، عزتمند بود و پيش تر از همه "انسان"بود. درس و آرزوها و عشقش را رها كرد و با اينكه ميتوانست بنشيند وتماشا كند و بعد در دوران "صلح" مثل خيلي ها زندگي كند و بچه دار شود و خوش بگذراند، اين كار را نكرد. او مسئول بود، چون در همه زمان ها و مكان ها و عصرها، آگاهان مسئولند وبايد جورِ «پوچي» بقيه را بكشند. او آن آيه را خواند بودكه «مپنداريد كه شهيدان مرده اند، بلكه زنده اند و تا انتهاي بي انهتاي ابديت در دامان محبوبشان روزي ميخورند.» او براي حسين سينه ميزد تا پيروش باشد نه تنها عزادار بي هدفش. در اوج جواني و در قله زيبايي و طراوت و شادابي ، "شهيد" شد ، به سوي محبوبش پر كشيد، رفتني در عين ماندن، بودني در عين نبودن، زندگي در متن مرگ. جسدش نيز يافت نشد. آخر او مفقود الاثر بود. در اسم ميگويند اثراتش مفقود شده، ولي مفقود آنهايي شدند كه هم عصرش بودند و اكنون نيز به ظاهر زنده اند و بي تفاوت ايستادند و تماشا كردند. و اما درد امروز، عده اي صاحب سعيد شده اند، نام سعيد را بر سينه ميزنند تا هر كس متعرض شان شد او را به مخالفت با سعيد ما، متهم كنند. در دلِ سرپوشی بر بي لياقتي، در اوج تزوير، در منتهاي مصادره كردن، در فغان درد فراموشي هدفِ شهادت آنان، در آه سينه سوخته رفيقان بازمانده آنان ، در مشروعبت طلبي از نام و ياد آنان، سعيد و امثال او، به نام گمنام ( بر روي زمين) به سياست انحصارگرايان و رياي صاحب منصبان استفاده گر از خون پاك آنان ، دستور تدفين مي .... ادامه در ادامه مطلب
"آدميان خوابند، چون كه مُردند بيدار ميشوند !؟"به گذشته مي نگرم و به امروز. به دستان نامرئي و پر از بهت و حيرتِ تقدير، كه نمي دانم به كدامين سوي رهنمونم خواهد كرد؟ كتاب عمر چندين سال پيش را در جلوي چشمانم ميگذارم و با اشتياق و سرگشتگي، خودم را مينگرم كه"چقدر تغيير كرده ام"؟ تصوير "علي" چندين سال قبل چقدر برايم غريب است؟ آيا در آن اثني گمان ميكردم كسي چون كسِِ امروز شوم؟ آِيا من هماني ام كه قبلا متصورش بودم؟ ريز تر كه ميشوي، ميفهمي كه درست است كه ما خود تصويرگرِ بوم سرنوشتيم، اما گويا دست هاي نامرئي و ناپيداي تقدير است كه ما را به سوي خود ميكشد و بي اختيار جهتمان ميدهد. چقدر آرزوها، ايده آل ها، زيبايي ها، درك ها، درد ها، نوشته ها، گمان ها، خيال ها، تلاش ها، زجر ها، فهميدن ها، توانستن ها، خواستن ها، تكيه گاهها، ماواها، انتظارها، توقع ها در نظرم تغيير كرده اند و مسلما در آينده نيز تغيير خواهند كرد. عمق نگاهِ تصوير خونرنگ فلق، در گذشته يك نوع بر دلم ريشه ميدواند و امروز به شكلي ديگر و در هيبتي نو. ديروز "عشق" را نوعي ديگر ميفهميدم و امروز"شكلي" ديگر. اوج اين عوض شدن ها، در نوشته هايم مثل روز، آشكار است. كلمات، مفاهيم، اهداف، شكل نوشته هاي ديروزم، به كل از نوشته هاي امروز متمايز است. بعضي از آنها را كه بعد از چندين سال ميخوانم، باورم نميشود كه توسط من خلق شده اند و جان گرفته اند. آنها از آنِ "علي" ديروزند. ولي رگه هاي آشنا و ريشه هاي صميمي گواهم ميدهد، كه بر پايه اصل همان ديروزم. با شاخ و برگي پربر و بال تر. گذشته برايم همچون خوابي شده است مه گرفته. گويا آن شبحي كه در نمايش تصوير گنگ ديروز، در حال نقش بازي كردن است منم. عجب تصوير عجيب و حيرت انگيزي. هر چه بيش تر به سمت "مرگ" پيش ميروم ، اين جمله حضرت امير (ع) را ملموس تر و نزديك تر مي يابم. در آن جايي كه در كلماتي كوتاه دريايي از معني و حيرت و غربت را در كنار هم ميچيند و مي فرمايد: " آدميان خوابند، چون که مردند بيدار ميشوند."براي مايي كه گمان ميكنيم امروز بيداريم و پس از مرگ، نيست و خفته ميشويم، كنار هم قرار گرفتنِ مرگ و بيداري چه تعبير دور از انتظاريست، مردن وبيداري؟! مگر اکنون بیدار نیستیم؟! گويا اين سخن شرح حال ماست كه هرچه عمر را ميگذرانيم، گذشته برايمان پر از بهتِ غريبي ميشود كه نامي جز "خواب" را نميتوان بر آن نهاد. چه شد آن همه دردها، شادي ها، تفريح ها، خاطرات تلخ و شيرين، نزديكانِ از دست رفته، غرورها، افتخارات، دست يافتن هاي بزرگ، خوشي ها كوچك ، دوستي ها عميق، رابطه هاي گرم.... آيا جز خوابي اند در اذهانمان؟ ميتوان توصيفي جز خواب برايشان برشمرد؟ پس خيلي دور نيست كه پس از درآغوش كشيدن مرگ و بيداري پس از آن ، به دنيا و همه تعلقاتش بنگريم و متوجه شويم كه همه چيز جز "جز خواب و سراب "نبود. چه تجربه غريبي است براي مايي كه اكنون همه چيزمان خلاصه است در دنيا و عمق پرش افكارمان محصور به ديوار تنگ دنياست!!
و چقدر ، در اين زمان، "چقدر ها" فراوان شده اند؟!!
چقدر چشمانم امروز براي ديدن "انسان" بايد اين سو و آن سو كند. چقدر گوش هايم براي شنيدن سخناني در خور انسانيت كر شده است. چقدر انسان هاي نيازمند "گفت و گو هاي" دور از روزمرگي محو شده اند. چقدر يافتن "قلم" هايي كه درخور سخن «مداد العلما افضل دماء شهدا» باشند ، كار سخت و طاقت فرساييست. چقدر دغدغه هاي بزرگ ، تب و تاب هاي شور انگيز ناياب شده است و حقارت هاي شرم آور، آرزو هاي پوچ، ايده آل هاي درخور تاسف و مشغوليت هاي كوچك همه گير و فراوان. چقدر رسانه ها عالم پرور و دلسوزومفید شده اند كه با لميدن و جويدنِ خوراك هاي "بشقاب" پشت بام ها، ميشود عمق نگر شد و زمان شناس و سياست مدار و آشنا به گفتمان هاي روز عالم!! و از همه خوشمزه تر "خواص جدا از عوام"!!چه قدرآدم ها جز "روزمزگی ها" ،" مشغله های تحویلی آنتن و بشقاب!" ، "بحث های داغ و تهی روز" و " درگیری ها دم دستی دغدغه ایجاد کنٍ مضحک"ُ حرفی برای گفتن، گوشی برای شنیدن و ذهنی برای اندیشیدن ندارند. چون كه اندكي در مسير "انسان" گام مي گذاري، عجيب و غريب خوانده ميشوي و گردر انتهاي حيوانيت چون زالويي تنها جمع كني و بشماري و قطر شكم افزايش دهي و مناسب شرايط بازار خريد وفروش "آدم" شوي، زرنگي!! . چقدر مبلغان دينمان ، تفسير به رايشان گستاخ شده است و ياغي و دين تا آنجاست كه وضع دنياييشان "نفي" نشود. حق گويي هست، علي هست، عدالت خواهي هست، بيداري هست، امر به معروف هست، درس گرفتن از تاريخ هست و .... در عين حال كه هيچ كدام نيستند.مخاطب حق گویی، خارج از مرزهاست، ظلم ستيزي تنها انزجار از زورگويان تاريخ گذشته است وغاصبان كافر.مخاطب امربه معروف تنها موي بيرون از روسريست و صورت "بي ريش". علي تنها بهانه بزرگداشت ها، سال ناميدن ها، مشروعيت ها، تريبون هاي ظاهر ترميم كن مسئوليت ها و.... و بيداري تنها متوجه كنفرانس اديان است و ساخت و پاخت تغيير دروغين "اوباما"و انقلابی و مدافع خون شهیدان بودن چیزی جز خرفت بودن، خود را به خواب زدن، فریاد نزدن، ساکت ماندن، حق خواهی نکردن و خلاصه "پوچ بودن" نیست. اهتمام به امور اجتماعي و علاقه به سرنوشت و فعاليت هاي سياسي تنها متوجه دو هفته قبل و دو روز بعد انتخابات است و بس . پيش از آن و بعد از آن، توي فعال اجتماعي بيدارِ منتقد، اجير شده اي هستي منحرف و منافق و دشمن شاد كن!! چقدر شعارهاي مبارزه با فساد ، اشتغال و تسهيل ازدواج و عدالت و مردم سالاري و عدم تبعيض و .... به جوك هايي تبديل شده اند مناسب شب نشيني هاي خانوادگي و هزاران چقدر زجر دهنده دیگر. و چقدر ، در اين زمان، "چقدر ها" فراوان شده اند؟!! |