ننویسندگی در وصف احساس
ننويسندگي در وصف احساس
گاهي انسان ها علايق، معشوق ها و محبوباني دارند كه ترجيح ميدهند كه احساسشان را نسبت بدان ها در شكل كلمات جلوه گر سازند و خود را از حجم بار سنگين عشق به آنها كمي راحت كنند. تا بدين جا مشكلي نيست و احساسات پر شور امدادگر و توان بخش قلم خواهند بود در بيان حالات دروني دل. ولي برخي محبوب ها و معشوق هايند آن قدر احساس دوست داشتنشان لطيف است كه ترجيح ميدهي ننوشتن هايت، او را بيش از نوشتن هايت شرح دهند. احساست آن قدر شور و شعف در وجودت به پا ميكند كه كلمه اي را در خور حالت نمي يابي كه نمايانگر درونت باشد. آن قدر سرزمين عشقت نسبت بدو وسيع است كه بهتر ميداني تصويري كه از او در دل داري، به همان شكل باقي بماند و قالب ساختگي كلمات نتواند وجود رويايي حست را محدود كند. و اكنون پاي دل و قلم من در برابر احساسم نسبت به تو اين گونه گير كرده است يا علي.
دوست ندارم و نميتوانم شكل احساسم را از وجود بي كران تو توصيف كنم. شكل عشق به تو بي شكل است ، چون تو بي مانند ترين معشوقي. پس از من مخواه اين دلدادگي بي شكل و بي مانند را وصف كنم، آن هم در قالب اين كلمات كوچك. حسم نسبت به تو غريب تر از آن است كه نوشتن از پس آن بر آيد. گاهي همچون پدري هستي در كنارم، پدري مقتدر و مهربان كه تكيه گاهيست در سختي ها و رنج ها. گاهي چون اديب فرزانه و بي مانندي ماني كه سخنانت در نهج البلاغه عقلم را متحير ميكند و زبانم را در بند و دست يابيت را ناممكن. گاهي چون شير غراني هستي كه آن قدر هيبتت گيراست كه ميترسم از نزديك به تو بنگرم. گاهي آن قدر دوست دارم حس شيرين و سخت عدالتت را بچشم ، در زمانه اي كه همه دم از آن ميزنند و خود را پيرو عدالت تو ميدانند، در حالي كه چون كودكي ضعيف در پيشگاه تو بايد بياموزند و درس پي بدهند. گاهي روحت را چنان بزرگ ميابم كه نيايش هايت ستون هاي عرش را ميلرزاند و تسبيح انسان را به رخ عالم ميكشد و گاهي تو اي «مرد» را چنان تنها و بي كس ميبينم كه قدرت درك تنهايي و غم بي منتهايت را در وجود هيچ انساني سراغ ندارم. اي مردي كه به حقيقت پس از سيزدهمين طلوع رجب ، مردي قباي راستين خود را به تن كرد، از من مخواه به خود جرات دهم كه اين همه معاني و مفاهيم عميق از تو و احساسم را، به مشتي كلمات كلمات بي روح و سرد بفروشم، اصلا مگر ميتوانم. همان بهتر است احساسي را كه بيش از همه در وجودم مي يابمش و بيش از همه برايم ناشناخته و بي شكل و بي مانند است ، همان طور دست نخورده و بكر در دل باقي بگذارمش. چون هر چند هم سعي كنم ظاهر كلمات را آن چنان بيارايم كه در خور آن باشد، باز نتوانسته ام حق مطلب را ادا كنم. پس نمينويسمت اي عميق شور درونم.






