تبليغاتX
همراه شو عزیز
موج سبز آزادی

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

مرد پاك را زندگي و زمان تنها نمي گذارد، زندگيش از او دفاع مي كند، زمان تبرئه اش مي كند؛ پليدان هرگز پاكدامني را نمي توانند آلود؛ هر چند سنگ ها بسته و سگ ها را رها كرده باشند(كوير)

ooo

سالها ميگذرد و ياد تو همچنان در دل انسان هاي طالب و جستجو گر و معتقد به عرفان و آزادي و برابري زنده ميشود. و چه جالب و عبرت انگيز است كه اين گراميداشت هاي دلي! براي كسي است كه در افكار و اذهان فروخورده و سركوب شده جريان دارد! و باز چه قدر درست پیش بینی کردی که گرچه سنگ ها را بستند و سگ ها را رها کردند، اما نتوانستند نامت را و یادت را آلوده کنند.

 

دين براي امثال من - كه در اين جامعه هيچ كاره ايم - دكان نيست، حرفه نيست، محل كسب نان و نام و مقام نيست، دين براي امثال من يك ايمان است، يك درد است، يك عشق است، نام و نان و مقاممان را هم بر سر دينمان مي گذاريم و مي گذريم...

بخشي از نامه ي معارضه جويانه و جسورانه به آيت الله ناصر مكارم شيرازي، در پاسخ به نقد هاي مغرضانه و ناقص و تخريب گرانه و عقيم او در مجله مكتب اسلام آن زمان.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:3
توسط علی موضوع: مطالب مربوط به دکتر شریعتی|

این روزها در ذهنم جرقه ای زده شد که از این به بعد، وضعیت و نام کتابی را که در همان زمان در حال خواندن هستم را در ابتدای هر پست وبلاگ ارائه کنم، شاید برای یک نفر موثر افتد! چون برای خود من ، یکی از گرانبها ترین هدایا ، پیشنهاد و توصیه نام کتابی ارزشمند است. در زمان و اوضاع و احوالی که دانستن و اطلاع از نام چند حرفی مدل های مختلف گوشی موبایل در عنوان های تجاری مختلف، خیلی وزنه سنگین تری برای خوش آیند بودن صحبت و پذیرش از طرف جمع دارد تا کار بیهوده توصیه کتاب و گفتگو در زمینه مباحث آن!!!!

کتاب در حال مطالعه: در تکاپوی آزادی، سیری در زندگی ، آثار و افکار مهندس مهدی بازرگان، جلد اول، تالیف حسن یوسفی اشکوری.(کتابی که دقیقا همین امروز جلد اولش را تمام کردم، تا کی که بتوانیم جلد دومش را بیابیم! چون شاید به سرنوشت کتب جدیدا ضاله شده این چهار سال اضافه شده باشد)

مطالعات تاریخی من خیلی کم و محدود بوده و این شاید اولین کتاب جدی در زمینه مطالعات تاریخی معاصر است. کتابی که در ذیل بررسی افکار و زندگی بازرگان، همزمان حوادث تاریخی معاصر او را نیز بررسی میکند. یعنی با خواندن این کتاب همزمان میشود دو تیر زد. تیر اول آشنایی با زوایای پنهان شده زندگی پربار بازرگان وتیر دوم بررسی تقریبا کامل اوضاع تاریخی از 1290تا 1356.در همین کتابی که به تازگی تمامش کردم نکته خیلی عبرت انگیز و دقیقی عنوان میشود. البته عبرت انگیز برای آنهایی که فکر میکنند تافته جدا بافته اند و از تاریخ درس نمی گیرند و تاسف بار اشتباهات را «مو به مو» تکرار می کنند.

پس از اینکه در چهارده خرداد 42( عجب ماه عجیبی است این خرداد! گویا قرار است تمام حوادث تاثیرگذار این مملکت در خرداد اتفاق بیفتد) تظاهرات گسترده ای بر ضد شاه و حکومت صورت می پذیرد و آقایان خمینی و قمی و محلاتی دستگیر میشوند، در اعتراض به این دستگیری ها حادثه 15 خرداد صورت میپذیرد و با اجازه و رخصت! «شخص اول مملکت» آغوش گلوله به سوی مردم گشوده میشود و مردم این سرزمین به خاک و خون می غلتند و عده ی زیادی از اغتشاش گران!! «آن روز» و بر هم زنندگان ثبات و امنیت (به ظن باطل دستگاه و شخص شخیص همایونی اعلی حضرت، مقام عظمای پادشاه و سایه خدا بر روی زمین !!!! ) شهید میشوند. البته از دید دستگاه «آن روز»، به هلاکت میرسند این آشوبگران اختلال گر. اما آن نکته خیلی ملموس برای ما. روزنامه اطلاعات «آن روز» که بیش از آنکه رسانه باشد، توپچی تبلیغاتی رژیم بود، از حرکت 15 خرداد، با تعبیر «شورش کور» نام میبرد. تظاهرات آرام و مسالمت آمیزی که رژیم «آن روز» عمدا آن را به آتش و خون و آشوب کشید.

اما سوال اساسی این که : آیا تاریخ دانان منصف و آزاد اندیش و تحلیل گران به دور از تعصب و تندروی «امروز»، از جنبش 15 خرداد با عنوان «شورش» یاد میکنند یا حرکت خودجوش مسالمت آمیز و متعهدانه ملت که قهرا در برابر استبداد و خودکامگی و خود محوری و زورگویی ایجاد شد؟؟؟؟ و آیا 50 سال بعد نیز ، تاریخ به دور از قضاوت و تسلط حکومت ، از جنبش سبز با عنوان فتنه و اغتشاش یاد خواهد کرد یا ....... .


+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:43
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

در فضای غبار آلود و یخ زده و منجمد «خفقان» و «بیداد»، دلها جبرا، تشنه احساس و زیبایی و همدلی و لطافت و ظرافت میشوند. و تشنگی احساس و زیبایی را چه چیزی جز اعجاز رمز آلود «کلمات» میتواند سیراب کند؟! مخصوصا کلماتی که از روح های عمیق و دل های بزرگ برخاسته اند و وسیله ای شده اند برای ابراز احساسات اصیل و انسانی. حتی خدا نیز برای گفتن، «کلمه » را بر می گزیند و خودش را با «کلمه» به مخلوقش میشناساند.

گفتم شما را نیز در احساس مرموز و غریبی که پس از خواندن این شعر فریدون مشیری عزیز، نصیب میشود، شریک کنم. بخوانید و طعم بکر لذت خواندن و غرق شدن در دنیای کلمات را بچشید.(چه عجیب که اتفاقی، شعری از فریدون انتخاب کرده ام که خلاف حرف مرا فریاد میزند!!!)

ز تحسینم ، خدا را، لب فروبند!

نه شعر است، این، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می پنداری ،ای دوست؟

بسوزان این دل خوش باورم را.

سخن تلخ است اما گوش می دار

که در گفتار من رازی نهفته ست

نه تنها بعد از این شعری نگویند

کسی هم پیش ازین شعری نگفته ست!

مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا،

ولی من بر سر گفتار خویشم

فریب است این سخن سازی ، فریب است!

که من خود شرمسار کار خویشم

مگر احساس گنجد در کلامی؟

مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دریا نشیند در سبویی؟

مگر پندار گیرد تار و پودی؟

چه شوق است این، چه عشق است، این چه شعر است؟

که جان احساس کرد، اما زبان گفت!

چه حال است این، که در شعری توان خواند؟

چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر،

به جز خاکستر از دفتر نمی ماند!

وگر الهام می جوشید با حرف،

زبان ، از ناتوانی در نمی ماند!

......


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:56
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ffff

چندی پیش اتفاقی به یکی از دوستان چماق اندیش!! و پیرو مکتب چماقیسم و تکفیریسم! و طرفدار دو آتیشه گفتمان باطوم! برخوردم. از آنهایی که همگان از دیدشان منحرفند و درخور نصیحت!.  ( البته قبل از انتخابات، چون بعد از آن انتصابات دیگر سعی میکند راهش را کج کند تا با یکی از فریب خوردگان و آشوبگران و مزدورهای اجنبی و اغتشاش گران! برخورد نکند)

به من گفت: علی ، ازدواج نکردی هنوز؟ بابا دست به کار شو! ما که خدا بخواد تا چند وقت دیگه قاطی مرغ ها میشیم.

 پوزخند تلخی زدم وگفتم: اولا این که ،هنوز کسی نتونسته یخ قطبی دل من رو آب کنه! و شهامت شکستن تابوی این غول دوست داشتنی! تنهایی رو به من بده، ثانیا ما مثل شما، برای بالایی ها خودی به حساب نمی آییم  (البته این طور به صراحت نگفتم، نمیشود با افکار بسته و آن هایی که قصد نفهمیدن دارند، صریح سخن گفت) که به خاطر این خودی بودن خیالمان از بابت دغدغه های کمر شکن آینده کاملا راحت باشه که این قدر زود آستین هامون رو بالا بزنیم.

گفت: ای بابا ، خدا بزرگه، فکرش رو نکن. در دلم گفتم : می میرم برای این همه توکل! که با دست خالی! و نه اطمینان از در آمد و شغل از حالا کنار گذاشته شده و محو شدن سربازی و ترفیع های کیلویی و سهمیه های فله ای ،  زود ازدواج میکنی و میخواهی که مبادا دامنت آلوده به گناه شود!!!!

صحبت را ادامه دادیم ( الان نمیدانم چطور بحث به این جا کشید) که گفت: آره بابا، همون طوریه که حضرت علی توی نهج البلاغش  گفته زن ها ناقص العقلند. باز در دلم گفتم: جالب است، برای ترس از به گناه افتادن، به همان ناقص العقل ها ( از دید کوتاه خودت) نیازمندی!! برایم گفتن این جمله از امثال او، غیر منتظره نبود. مفاهیم بزرگ و موضوعات متعالی و افکار مترقی در ذهن های منجمد و کوتاه و سطحی چنان به زمین زده میشوند و کوچک و حقیر و زشت تعبیر میشوند که دیگر هیچ اثری از بزرگی شان باقی نمی ماند. اما وقتی این موضوعات و مفاهیم در حوزه مذهب باشند و برداشت های متحجرانه و  سطحی آن را تفسیر کند، چنان تیشه به ریشه مذهب زده میشود که هزار عاقل و روشن بین هم نمیتوانند جمعش کنند و  آن تفسیر های وهن آور را محکوم کنند. کاش این تفاسیر سلیقه ای سنتی، به اسم مذهب کلید نمی خورد تا مبادا این گمان به ذهن بیاید که مذهب هم خانواده این تفکرات سخیفانه است.

میدانستم تلاشم بی ثمر و بدون فایده است، اما سعی کردم لااقل در این مورد این او را متوجه این کج فهمی و سطحی نگری بکنم که لااقل نام علی و نهج البلاغه دامن گیر این پندارهای محدود نشود و آن حضرت این گونه از دو لب چنین موجوداتی، تشریح نشود! گر چه با اعمال افتخار آمیز  پی در پی شان باعث نمایش چهره ای رحمانی و عقلانی و   آزاد منشانه از دین شده اند!!!!!  توضیحم در مورد آن خطبه حضرت و پاک کردن چنین نسبت ناروایی از دامن افکار حضرت، بماند برای یک وقت دیگر.

دلم میگیرد وقتی می بینم( همان طوری که قبلا نیز گفته ام)، اکثر تیپ های «منتسب» به مذهبم باید این قدر غرق در خرافات، غفلت، خواب آلودگی، جهل، زشت کرداری، انجماد، کهنگی، کم اطلاعی و کم معرفتی، فرد گرایی و تنها به بهشت رسانی!، بی خیالی و بی تفاوتی به ظلم و اختناق، پرستش بت های گوشتی زمینی (به تعبیر بازرگان) و نه توحید خالص و ..... باشند. گاهی فکر میکنم که هیچ کسانی به اندازه چنین صاحبان اندیشه هایی خدا را زجر نمی دهند! چون تمام کوته فکری های خود را با ادعای خدا و مذهب و معنویت رقم میزنند.  

 


+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 23:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hghgh

قهرمانانی که به خاطر گریز ما از آزادی، بُت میشوند!

در حال درس خواندن بودم. به یکباره ذهنم از درس کنده شد و نا خودآگاه، متوجه موضوعی شد که در یکی از کتابهایم مدت ها پیش خوانده بودمش. بلند شدم و به سراغ کتاب خواندنی و عمیق و غرق کننده! «داشتن یا بودن؟» اریک فروم رفتم. اتفاقی صفحه ای را باز کردم و به موضوعی دیگر برخورد کردم. (چه لذتی دارد وقتی از میان پول هایی که یکسره با خرج های الکی هدر داده ای، میبینی که بخشی را را این گونه با خریدن کتاب، زنده کرده ای)

بحث گریز از آزادی که اریک فروم در کتاب دیگری به همین نام، به تفضیل در موردش سخن گفته است. اریک فروم توضیح میدهد که چرا از آزادی میترسیم و از آن میگریزیم، در حالی که ستایشش میکنیم! با تاسی از عنوان کتاب او میگوید: وقتی که هویت و مبنای وجودی ما بر چیزهایی که «داریم» پی ریزی شده است (خانه و ماشین و شغل و ....) مطمئنا فقط با «داشتن» آنها احساس ایمنی میکنیم و از دست دادن آنها مساوی است با بی هویت شدن ما. پس گام گذاشتن در مسیر پرمخاطره و پر خطر و غیر قابل پیش بینی آزادی، برای ما هولناک است. زیرا به قول فروم، در هر قدم تازه خطر شکست وجود دارد، و یکی از علل ترس مردم از آزادی همین است.  اما آزادی برایمان دلچسب (البته نه همه، بزرگانی که برای عرض اندام در عطش آزادی اند) و خوش آیند و آرزو است. آزادی که دقیقا در نقطه مقابل این ترس و حرص حفظ «داشته ها» است. به همین دلیل آرمان بودن آزادی در یک طرف و پا پس کشیدن و اعراض ازآن در سمت دیگر است که باعث میشود قهرمان ها و ازادی خواهان را دوست بداریم و به آنها به دیده احترام و تکریم و گاهی بُت گونه نگاه میکنیم. زیرا عمیقا در آرزوی پیش گرفتن همان راهی هستیم که آنها رفته اند. اما چون میترسیم، حس تحرک و اشتیاق خود را در ستایش آنها منتقل میکنیم و سر جای خود سفت و سخت می ایستیم، «زیرا ما قهرمان نیستیم».!

البه چند ماهیست که بی انصافی است همه مردم کشورم را ترسان از آزادی و غیر قهرمان توصیف کنم. سبز اندیشانی که با سلاح یقین و عقیده و آرمان و ایمان، آفت ترس را از مزرعه آزادی باروی شان رانده اند .

راستی نتوانستم موضوع اول را پیگیری کنم، چون صفحه اش را در کتاب پیدا نکردم و در حین جستجو هم دام این مفهوم، صیدم کرد!!

(در ضمن دوستان لطف کنند و نظر بدهند که فونت این پست خوانا تر است یا فونت پست های قبل؟)


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:2
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

خدایا

ما را از طاعونِ «روزمرگی» ، اسارتِ «محیط» ، هیولایِ «نفس» ، دیوِ «استبداد»، زشتیِ همه گیر « ریا و دو رویی» ، موریانه «جهل» ، زهر «ترس» و خوره «یأس» نجات بده. انسانیتمان طاقت این همه هجوم را ندارد !

خدایا

نعمت آگاهی و آزادگی را به عمله های  ظلم و اختناق عطا کن. البته آنهایی شان که در جهل اند، نه آنهایی که آگاهانه و پلیدانه عمله گی میکنند!!

خدایا

تنها سد راه حقیقت گویی، ترس است. با سیل ایمان، دیوارش را فرو ریز.


+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 22:6
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

اااjjj

تا به حال چندين يادداشت از فخرالسادات محتشمي پور، همسر تاج زاده ، در مورد حوادث اخير و زندان همسرش و ملاقات هايش با تاج زاده را خوانده ام. بدون پرده پوشي و كتمان، اعتراف ميكنم كه پس از خواندن اين نامه ها به تاج زاده حسودي ام شد!! از اينكه هنگامي كه بزرگ مي انديشد، چنين يار و همراهي دارد كه هم افق او و دست در دست او و حتي جلوتر از او، با او پرواز ميكند. دلهره و عطش انسان هاي بزرگ، فهميده شدن است، همدرد داشتن است و تاج زاده چه عالي اين موهبت را داراست. شايد كمي غلو آميز باشد، اما اطمينان از فهميده شدن و شناخته شدن تحمل انفرادي را هم سهل ميكند. اطمينان از اينكه اگر تمام زشت دلان و سيه رويان و قداره بندان و فحاشان تو را به خيال خام خودشان بد نام كنند، در بند كنند، به اتهام هاي واهي و ماليخوئيايي ذهن بيمارشان متهم كنند، ناجوانمردانه و باز به خيال سياه خودشان شخصيتت را با بيرژامه پوشاندن و دمپايي پا كردن در جلوي دوربين خرد كنند، باز همراه و آشنايي هست كه چهره راستين و حقيقي تو را از پس اين همه دروغ و اتهام افكني هاي شرم آور فرياد زند و اگر تمام پمپاژهاي دروغ پراكن به ظاهر اطلاع رسان، سياه نمايي كنند، او تو را ميشناسد و صداقت و پاكي تو را فرياد ميزند و از هيبت تو خالي هيچ قدرتمندي نمي ترسد. اين چنين زني است كه مرد را به دنبال كردن همه آرمان هاي بزرگ دلگرم ميكند . چه لذتي دارد چشيدن مزه اين هم پايي دليرانه و عاشقانه و فهيمانه و سرشار از احساس و عاطفه و عشق بازي و فتح مشترك افق هاي دست نيافتني.

باز با صراحت و شجاعت! حسادت خودم را نسبت به تاج زاده حتي دربند انفرادي چند ماهه، اعلام ميكنم. او همراهي دارد كه اگر دردي ميكشد آن درد براي يارش گنگ و نامفهوم نيست، اگر آرماني دارد آن آرمان براي يارش غريبه نيست، اگر غم اصيل و درد بزرگ و مجاهدت انساني دارد، يارش هم قد و قواره او غم دارد و درد ميكشد و مجاهدت ميكند، اگر عقيده اي دارد كه او را به انفرادي سياه دلان ميكشاند همراهي دارد كه نه تنها او را از اين كار با سفارش به محافظه كاري باز نميدارد، بلكه به خاطر تحمل اين همه سختي و بزرگ منشي و دليرمردي لبريز از غرور و افتخار ميشود، او همراهي دارد كه اگر فرزندانش از او بپرسند چرا پدر نيست، سرش را بالا ميگيرد و با افتخار و شجاعت ميگويد به خاطر اينكه پدر نميتوانست متملق و چاپلوس و ستايشگر دروغين و منفعت طلب و نان به نرخ روز خور باشد. او اگر كمرش خم شود، يارش نه تنها نمي شكند بلكه با قدرت و غرور عمودي ميشود تا دوباره كمر راست كند. و اين است معني همان آرامشي و انسي كه قرآن حاصل همدم شدن مي نامد. اين ها عشق است، اين ها عشق بازيست، اين ها دل باختن است، اينها مجنون بودن است، نه داستان هاي تلقيني و غريزه محور و هوس گرا و سينمايي و نمايشي و كاذب و پوچ و خالي از هر احساس بزرگ و متعالي و حقيقي اي .

تاج زاده، باز به تو حسادت ميكنم. چون كه وقتي در ملاقات آخر با همسرت، طلب كتاب از مطهري ميكني ، براي او ناملموس نيست اين دلمشغولي ها وعلايق. او يكسره، غرق در مشغوليات زنانه مونث هاي!! ديگر نيست. همسرت ميداند در كدام مختصات در حال پروازي. وقتي ميگويي باز كتاب بياور، به جاي اين كه بگويد به خاطر اين سياست بازي ها ببين ما را به چه روزي در آورده اي و اين قدر خوش دلي كه ميخواهي تو اين شرايط كتاب بخوني، تو را نازنين خطاب ميكند و از اين آرامش خاطر و ايمان عظيم احساس شعف ميكند و خود را زني «خوشبخت» مي نامد!! چه لذتيست براي يك مرد بزرگ، وقتي ميبيند يارش اين قدر متعالي مي انديشد و وسعت بينش و نظر دارد و او را اين قدر عالي ميفهمد و اين مقدار عميق و دقيق هم پاي افكار اوست . عشق ها و انس هايي از اين دست، چه ميزان لذت بخش و مايه دلگرميست براي روح هاي متعالي و انساني. به جاي چشم و هم چشمي هاي تمام نشدني زنانه روزمره مبتذل، چون وفاداري فرهيخته و مومن و روشن بين و با بصيرت و از زاويه مورد انتظار شريعتي از يك "زن"، با تو چشم هم چشمي ميكند!! 

و ميداني تاج زاده، وقتي احساس تنهايي و ناشناخته نماندن و خوانده نشدن در انساني نباشد، تحمل سنگين ترين دردها و تلخي لحظات سخت زندان ، آسان ميشود. همان گونه كه براي تو آسان شده است و در دل اسارت متحجران و عقده داران و كينه توزان،‌طلب كتاب ميكني و عطش خواندن داري و دل ضعفه فهميدن!! از بس حالت خوب است ديگر!

آخرين يادداشت فخرالسادات محتشمي پور پس از ملاقات با تاج زاده.(لينك)


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 21:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

گاهي مثل اكنون نمي توانم بنويسم ، طوري كه نوشتن برايم سخت ترين كار دنيا ميشود. نميتوانم ذهنم را كه از انبوه دغدغه ها و رنج ها و درگيري ها انباشته است، را به موضوعي معطوف كنم نميتوانم مثل گذشته غرق در فكر و نوشتن شوم و از اين غرق شدن، لذت ببرم. حس ميكنم تمام حرفها و انديشه هايي را كه بايد مي گفته ام، گفته ام و نوشته ام و اكنون ديگر چيزي براي گفتن ندارم . اين قدر هميشه به دغدغه داشتن و رنج كشيدن و فروخوردن دردها عادت كرده ام، كه زماني كه از اينها تهي ميشوم، از ابتذال و كوتاهي و بي تب و تابي، خودم را به مجازات ميكشم و علت راحتي!! امروز را بازجويانه از خودم ميپرسم! چر راحتي؟؟ چرا ديگر دلتنگ نيستي؟؟ چرا ديگر منتظر نيستي؟؟ چرا ديگر دلت و لبانت طاقت سكوت و درد نيافتن روحي آشنا را ندارد؟؟ ذهنم چون پيرمردي خسته به گوشه اي ميخزد و ساعت ها لب فرو ميبندد و در مرور خاطرات گذشته اش غرق ميشود و حسرت بار آه ميكشد. چشمانش برق ميزند، اما دستانش چروكيده است.

هميشه و همه وقت آن قدر خيالم محل گذر افكار، علايق، احساسات، دلتنگي ها، آرمان ها، انتظارات، دردها و تنهايي هاست كه زماني كه ذهنم از اينها مدتي فارغ ميشود، گمان خوب و زيبايي در مورد خودم ندارم!! ميدانم عجيب و چندان ملموس نيست، اما انتظارات من از خود، خيلي فراتر از شرايطم پيش رفته است. هميشه از خود انتظار دارم كه بايد حرف نويي داشته باشم، از سطح و كف معمول انتظارات و الگوهاي اطرافم هزاران مرتبه بلندتر باشم، زندگي روزمره مرا در حلقوم سير نشدني اش قورت ندهد، به خودم و حد انسانيم و قواره انديشه هايم قانع نباشم، عشق و احساس ، اين عظيم سرمايه ام را مفت نفروشم و ...... اين انتظارات بالاي از خود، رنج آور است، شكنجه بار است، مدام استيضاح كننده است، مدام سوال كن و مطالبه گر است. مدام عتاب ميكند و سرزنش . 

خسته ام، دلتنگم، بی قرار و بی تابم، اما  این سرزنشگرٍ استیضاح گر درون را به اندازه تمام رنج هایی که به خاطرش کشیده ام دوست دارم. این سرزنش ها را ودیعه خداوند میدانم، هر چند گاهی خسته و بی رمق شوم. ودیعه ای برای تعالی و تلنگری برای نپوسیدن و در جا نزدن.


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

gggggg

مصاحبه دو تن از فرزندان شهيدان نامي جنگ را در روزنامه اعتماد خواندم. شهيد همت و شهيد باكري. مهدي همت فرزند شهيد همت از بيمارستان رفتن همسر شهيد همت در اثر شدت ضربات باتوم در روز راهپيمايي سكوت (25 خرداد) گفته بود. او از كتك خوردن شديد و وحشيانه برادر كوچكتر خود در همان راهپيمايي گفته بود. او از نوشتن كتابي در مورد پدر خود كه سراسر تحريف و دروغ است گفته بود. او از فروپاشيدن تمام اصول و قواعد و «علت هايي» كه شهيدان براي آن رفتند سخن گفته بود. او از به حاشيه رانده شدن مخلصين و يك رويان و به صدر نشستن و قدرتمند شدن رياكاران و منفعت طلبان و مقدس نماها گفته بود. او از باتوم خوردن نناليده بود، او از بيمارستان رفتن مادر خود به خاطر ضربه شديد باتوم نناليده بود، او از ملعبه شدن و لق لقه ي زباني شدن آرمان هاي شهيدان براي رسيدن به مقاصد كثيف سياسي ناليده بود،‌او از كتك زدن مردم به اسم اسلام و شهيدان به ستوه آمده بود. در رگ هاي او خون همت جاريست. مگر ميشود غير از اين ها را بگويد؟؟ در كنار عقيده راسخ ديني، او از بصيرت و بينش و حق طلبي و ظلم ستيزي برخوردار است و مانند «شبه مذهبي هايي» نيست كه جهالت سايه سياهي بر مذهبي بودنشان انداخته و تحجر و تعصب در صدور زشت ترين و غير انساني ترين رفتارها گستاخشان كرده است.

دختر شهيد باكري نيز از وادار كردن پدرش در زمان جنگ براي خواندن توبه نامه در تلويزيون توسط  دشمنان آن روز باكري و مدعيان امروز خون او، سخن گفته بود. او نيز همچون اسمش، آسيه وار تنفر خود را از ظلم فرياد ميزند. از چرايي رفتن پدرش از مادر ميپرسد،‌كه اگر قرار بود فرزنداني كه باكري براي آزادي و كرامت و شرافت و عزت آنها پر كشيد در خيابان تنها به جرم داد خواهي باتوم بخورند و گلوله درل سينه جاي دهند، چرا پس پدر رفت؟ شهيد رفته است و شهادت مانده است و «علت» رفتن شهيد است كه به قول شریعتی، شهيد چون زنده اي در گوش ما کران ميخواند. نه مراسم هاي قالبي و برنامه هاي عوامفريبانه و رياكارانه و مصادره گرانه و سرشار از تزوير و بهره برداري.

نميدانم چه بگويم. چون كه «عكس» چهره جذاب شهيد همت را در دست كساني ميبينم كه هم عقيده هاي خانواده اش را جزو همان اغتشاش گران و براندازان!!! ميدانند. خوشحالم كه انسان هاي فهيم و اگاه ميدانند كه آنها فقط «عكس» در دست دارند، اتفاقا عكسي كه فقط به كار تزوير و ظاهرنمایی ریاکاران مي آيد. نيات را بايد در دست ديگر او جست، دستي كه باتوم و تفنگ را در اختيار دارد و بنابر سنت رسواگرانه خداوند چهره اصلي اش را نمايان ميكند و خانواده همان صاحب عكس را به خاك و خون می غلتاند و بيمارستان مي كشاند.

لینک مصاحبه درد آور و تامل برانگیز فرزندان شهید همت و باکری

آسیه فرزند شهید باکری: پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند


+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:35
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ggg

انسانی که با تاریخ آشناست از کنار همه حوادث و اتفاقات عمدتا تکرار شده در تاریخ، با وقار عبور میکند و نه جو زده میشود و نه بی تفاوت خواهد ماند. بلکه مسئولی متعهد و معقول و پرسشگر خواهد شد. مطالعه تاریخ اسلام و تغییر شکل ماهیت خلافت به سلطنت و پادشاهی با حفظ «ظواهر» اسلامی به منظور مشروعیت بخشی، سرشار از نکته و آکنده از آگاهی بخشی است. مخصوصا برای ما !

معاویه آن هنگام که امام حسین زیر بار ننگین بیعت با یزید نمیرود، برای او و چندین تن آزاد مرد دیگر نامه مینویسد. چون میداند که مخالفت وزنه ای به سنگینی امام حسین در مدینه دستش را رو میکند و مانع از این میشود که عوام گول تقدس مآبی و ظاهر آرایی او را بخورند. معاویه در قسمت تامل برانگیز نامه مینویسد: «حال در امر خلافت منازعت مکن، از خدا بترس!!! و این امت را در فتنه مینداز! و متوجه خود و دین خود و امت محمد باش!!!!»

مي بينيد معاویه چه میگوید، او بلد است چگونه عوام مذهبی و سطحی بین را بدبین و جهت دهی کند. صحبت از سلطنت و حکمرانی نیست، او مثل همیشه تاریخ و همانند تمام دغلبازان و و عوامفریبان تاریخ، پوششی از تقدس و دین و خداترسی بر نیات پلید و حرص و آز سیر نشدنی خود میکشد.

او مثل تمام دیکتاتورها، سفارش به عدم فتنه انگیزی و حفظ ثبات و امینت جامعه میکند. البته عامل مضاعف مستبدان دینی، حفظ حکومت خدا و وحدت مسلمین و آرامش جامعه اسلامی هم به توجیهات اضافه میشود. این رسم تاریخ است، معاویه گونه ها نمایش دلسوزی برای دین بازی میکنند و صالحان را به اتهام فتنه انگیزی و دشمنی با وحدت جامعه دینی، به بند میکشند. فرعون هم در برابر حضرت موسی داعیه صلاح و خیر خواهی و ترس از دگرگونی دین مردم را داشت. (سوره غافر، آیه 26)

اما برای چون معاویه هایی، حسین گونه ها خطری هستند بس عظیم. امام حسین در نامه ای بسیار خواندنی، بلیغ و دلیرانه مستقیما همان شگرد دلسوزی معاویه برای حفظ وحدت جامعه را هدف قرار میدهد و پرده دروغین نقش آفرینی او را کنار میزند و در قسمتی از نامه مینوسد: « حال در نامه ات برای من مینویسی که «امت محمد (ص) را گرفتار فتنه و آشوب مکن!!» من فتنه ای بزرگتر از حکومت تو مشاهده نمی کنم. .... با من مکر و کید کن، هر چه میخواهی انجام بده، از زمانهای گذشته همواره با مردمان صالح مکر کرده اند.

عطاء الله مهاجرانی در ضمن کتاب ارزشمند انقلاب عاشورا میگوید: این ویژگی قدرت مطلقه است. گمان میکند آنچه را او ارزش و اعتبار میداند، حقیقتا با ارزش و اعتبار است و آنچه را که او هیچ می انگارد ، ارزش و اعتباری ندارد. غافل از اینکه دست دیکتاتور به اندیشه و دلهای مردم نمیرسد. او حداکثر میتواند بر سرها مشت بکوبد.

به قول دوستان، پی نوشت:

در ضمن در اعتراض به از دسترس خارج کردن مداوم بلوگفا در مواقع خاص!! و علت تراشی های دروغ این سایت مبنی بر اشکال فنی!!، درصدد هستم که از این پشتیبان، به جایی دیگر کوچ کنم. لااقل در فضای مجازی جسارت عمل به دستور قرآن مبنی بر هجرت به خاطر نارضایتی از شرایط را که داریم!. مقصد کوچ متراتبا به اطلاع دوستان عزیز همراهم خواهد رسید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:16
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

tanhaeha

علی

tanhaeha

http://tanhaeha.blogfa.com

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

علی ( نام كوچكم نيز بس است در اين اوضاع آزاد و علي وار امروز!!!!!!!!)

(((هر که دوباره متولد نشود به آسمانها صعود نمی کند .)))

""اينجا، اجتماع و ماوای سه يار ديرين، "من "و "ناگفته ها" و" تنهاي ها يم" است، در زمانه اي كه گويا اجتماع بيش از يك تن، خلاف است و منافي رسم عموم!!!!""""


نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog